Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 29

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت بیست و نهم   

 مسعود در حالی که کمی نیم خیز شده بود و خودشو به سمت جلو کشیده بود گفت :

-        صبر کنید این جا دموکراسی حاکمه ! هر چی می خواد باید اجازه بدیم بگه تا بعداً اضداد ، یعنی همین ها نتونن بگن گرده نداشتیم یا جوابی نداشتیم بدیم یا بدتر از این ها گوشمان بسته بود و دهان باز داشتیم !؟ من امروز این جا حاضر شدم تا پاسخگو باشم پاسخگوی همه .

و همه شروع به دست زدن کردند و شعار دادند " امروز مهران فردا تهران "

  شعار دادنها که تمام شد ، برادر خیلی قاطعانه ، گوئی قاضی القضاتی ، با صدای محکم و گنده اعلام کرد :

   -     7 دقیقه آنتراکت برای سیگاریها ؟!

   اما مریم بطوریکه هیچکس انتظار نداشت برادر را با نیمچه تنه ای به چپ هل داد و سر خود را به میکروفن نزدیکتر کرد و گفت :

   -       و ربع ساعت به خاطر غیر سیگاریها برای همه !

   تشویق ها دوباره سر گرفت . همه در اول تشویق می کردند و لبخند میزدند اما چیزی نمی گذشت که هر فرد با خود می اندیشید یعنی چه ؟ چه خبر شده ؟ و احساس ناراحتی و تناقض سر تا پای او را می گرفت .

    حال و هوای آنتراکت مانند همیشه نبود که افراد قرارگاهها با یکدیگر احوالپرسی می کردند . این بار هر کس در گوشه ای از حیاط جلوی ساختمان نشست که به اسم محمود قربانی بود بر دیوار تکیه زده و اگر هم سیگاری بود در همین حالت سیگارش را با پک های عمیقی به اتمام می رسانید .

  تناقض از دور دیده می شد . همه متناقض بودند . فرمانده هان را که اصلاً نمی شد دید . گمان میرفت در گوشه ای پنهان در حال گریستن اند .

   جدا شده های سازمان نیز حال وروز متفاوتی داشتند . هیچکس ارزیابی دقیقی از اوضاع نداشت . برخی که خیلی خوش بین بودند از اینکه مسعود را گوشه رینگ واو شده می دیدند خوشحال به نظر میرسیدند و برخی دیگر نیز از اینکه مسعود بخواهد زهر خود را به آنان بریزد و انتقام این نشست مفتضحانه را از آنان بگیرد نگران و آشفته بودند .

   برخی دیگر از جداشده ها نیز از این که حداقل یک بار در طول زندگی خود شرایطی را تجربه کرده بودند که رو در روی مسعود بایستند و هر آنچه را که در دل دارند بی ترس و واهمه از کابوسی به نام تشکیلات بیان کنند ، در پوست خود نمی گنجیدند و از اینکه نشست نیمه تمام به آنها اجازه بیان تمام درد و دلشان را نداده بود ناراحت بودند . آنها در ذهن خود سناریوی ادامه نشست را طراحی میکردند و با نگاه کردن به عقربه های ثانیه شمار آرزو داشتند تا وقت استراحت هر چه زودتر پایان پذیرد .

   آن چند آمریکائی که در گوشه کنار پلاس بودند در حال خندیدن و در کنار یکدیگر دیده می شدند . قوطی آبجوی سبز آمریکائی و شاید هم اسکاتلندی و هلندی در دستان آنها جابجا میشد . سیگار برگ که نشانه شخصیت فرد است پک زده میشد و دودش در هوا به وضوح دیده می شد .

   تنها کسان راحت و آرام همین آمریکائیها بودند . چقدر خوشحال و سرزنده به نظر میرسیدند . یکی از آنها سریعاً حرفش را قطع کرد و نگاهی به ساعت خود انداخت و با همان لهجه آمریکائی به سربازان دیگر گفت که آنتراکت در حال اتمام است .

   با پایان وقت آنتراکت و اما هیچ خبری نشد . همه اشرف نشینان متناقض از ادامه نشست در انتظار اعلام پایان آنتراکت از طرف فرماندهان بودند اما هیچ خبری نبود .

   بچه های رهائی ، همان جداشده ها ، مشتاقانه نوک سوالات بعدی را در دفترچه جیبی خود یادداشت می کردند .

   مسعود که از پشت شیشه پنجره ماشین ضد گلوله خود با ترس و تناقض شدیدی این صحنه را می دید رو به مریم کرد و گفت :

-   این چه پیشنهادی بود که دادی ؟ پاک آبروی منو بردی . تا همین جا بسه ، من دیگه نیستم .

-        پس من چی ؟ یعنی تنهائی برم روی میز ؟

-        یعنی تو از حرفهای من چنین استنباطی کردی ؟

-        اگه راستشو بخوای نه .

-        پس چی ؟

-        تو هم بد گیر میدی ها !

-   بدبختم کردی . همه اش به خودم می گم آبت نبود ، نونت نبود ، اثبات تروریست نبودنت چی بود ؟! خودت گند زدی ، خودت هم جمع و جورش کن .

 

 ادامه دارد ....

 

 

قسمت سی ام 

  قسمت بیست و هشتم

                                                                                                  

 

198 بار بازديد از تاريخ 15/01/88