Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 19

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت نوزدهم  

   - ببین مریم من یک ساعت وقت می خوام تا ذهن همه رو در نشست یکسو کنم و اونا رو ببرم به جایی که می خوام تا بعد از این که بریده ها توی سالن اومدن ، شقب نشه درگیری نشه و خلاصه همه چیز وفق مراد پیش بره راستی سالن رو دو قسمت کردی ؟

- آره زنجیر کشی کردیم انتظامات هم گذاشتم تا کسی با بریده ها درگیر نشه . بر خورد فیزیکی بدترین چیزیه که می تونه رخ بده .

- اگه تو بعد از یک ساعت بریده ها رو وارد کنی دیگه هیچ درگیری پیش نمیاد من مخ بچه ها رو طوری تلیت می کنم که آب از آب تکون نخوره .

- باشه پس من بیرون می ایستم تا اون موقع .

- لازم نیست می تونی یکی از خواهران رو مسئول این کار کنی .

- مثلاً کی ؟

- چه می دونم هنگامه ، فهیمه ، وجیهه ، نسرین ، فائزه ، ربابه .

- رباب رشتی اون که مال این حرف ها نیست .

- چرا نیست ؟ تو این جوری فکر می کنی . اگه ازش بخوای مسئولیت پذیر خوبیه .

- خیله خب همین کارو می کنم .

  و مریم که عمداً می خواست همه چیز را به پای مسعود تمام کند خواهر رباب را مسئول ورود بریده ها به سالن کرد .

    در سالن همه با هم پچ پچ می کردند و کسی نمی دانست دقیقاً چه کسانی مهمان آن نشست هستند . قسمتی که مهمانان می بایست می نشستند فعلاً خالی بود خواهران قسمت جلوی سالن و برادران قسمت عقبی قرار داشتند .

   با پیدا شدن مسعود و مریم در سالن جمعیت در کمال بهت و ناباوری یک باره بپا خاستند و فقط با حرکت چشم آن دو را تا پشت تریبون دنبال کردند.  چنان سکوت سنگینی در سالن حکم فرما شده بود که انگار هیچ کس در سالن حضور ندارد . آن دو نیز از دیدن این صحنه یکه خوردند و در لحظه از این که کسی عکس العملی با ورود آن ها نشان نداده بود متناقض شدند .

   مریم چون همه را مات دید برای شکستن یخ فضا شروع به کف زدن کرد تا چند ثانیه ای فقط صدای کف زدن های مریم شنیده می شد و همین بهت جمعیت را بیشتر می کرد . بعد از گذشت دقیقه ای تعدادی از افراد پا سفت مریم ، که انگار با حرکت دست مریم از خواب هیپنوتیزمی بر می خواستند ، بی اختیار شروع به کف زدن کردند و به تدریج تمام جمعیت از خواب بیدار شده و صدای کف زدن تمام سالن را پر کرد در این هنگام یک نفر از میان جمعیت شروع به شعار دادن کرد . نفرات حاضر در سالن نیز یک پارچه شعار دادند :

               مریم مهر تابان رو دوش قهرمانان می بریمش به تهران

                   از مسعود هست این فرمان بردن مریم به تهران

   هر شعاری که داده شد حرف از مریم بود و رساندنش به تهران . هیچ شعاری در رابطه با مسعود نبود که تنها به خودش ختم شود . و این کار توسط خواهر شهرزاد ( کوپل مریم و ندیمه وی ) انجام می گرفت . البته گوئی غیبت مسعود در چند سال گذشته نیز بی تأثیر نبوده کار خودش را کرده بود و علیرغم شعارهای ظاهری ، مسعود از ذهن افراد در حال پاک شدن بود .

   عده ای در سالن بودند که طبق دستور از بالا نفرات حاضر در سالن را کنترل می کردند تا مبادا مریم جایگاهش خدشه دار شود . آن ها هیچ دستوری در رابطه با عملکرد نفرات نسبت به مسعود نداشتند و این بوی خون می داد .

   مجاهدان با بهت و ناباوری همچنان کف می زدند چون بعد از سال ها سردرگمی مسعود و مریم را می دیدند و شاید در ذهنشان دوباره برای آینده خود برنامه ریزی میکردند . مسعود با اشاره کف دستهایش رو به پایین آن ها را بر صندلی هایشان نشاند . مریم نگاهی به ساعتش انداخت تا حساب کار از  دستش در نرود طبق قرار یک ساعت بعد می بایست بریده ها را وارد سالن می کرد .

   مسعود می خواست شروع به صحبت کند اما انگار پس از چهار سال دور ماندن از سازمان و جایگاه رهبری آن صحبت کردن در جمع برایش مشکل شده بود . همه را از نظر گذرانید تا این که نگاهش بروی پارچ آبی که روی تریبونش بود قفل شد . سپس نگاهش به چهره مریم خیره شد .

    برای رفع خشکی گلویش خواست آب دهانش را قورت دهد ولی دهانش نیز خشکیده بود . او نمی توانست با آن حالت سخنرانی کند . احتیاط را کنار گذاشت و با خود گفت هر چه بادا باد ؟! سپس شروع به ریختن آب در لیوان کرد . مریم که با دقت حرکات مسعود را زیر نظر داشت لرزش دست های مسعود را به عینه می دید و با خود اندیشید که این مسعود ، مسعود همیشگی نیست . مسعود جرعه ای آب سرکشید و پس از صاف کردن صدای خود ، برای این که وقت را بیشتر از این از دست ندهد با لرزشی که در صدایش به وضوح موج می زد شروع به صحبت کرد .

   " شما شیر زنان و کوهمردان موسسان دوم سازمان ، بعد از سال ها دوری توانستم بار دیگر شما را ببینم . این تنها آرزوی من بود که صحیح و سالم بمانید . اگر سلاح را تحویل دادم به خاطر شما بود و اگر به آمریکا دست دوستی دادم به خاطر سرنگونی .

    خودتان شاهدید که هر چه می کنم به کویت می خورم شاقول رژیم است و هر کار علیه او باشد ما با جون و دل پذیرایش هستیم لیکن هی

  بازدم خود را چند بار بیرون داد و ناگهان حرکتی چرخشی کرد و گفت :

تا اینجای حرفم کسی سئوالی نداره ؟!

 

ادامه دارد ....

 

قسمت بیستم

 

قسمت هجدهم

                                                                                                  

 

177 بار بازديد از تاريخ 15/04/87