مسعود نمی دانست که مریم چه نقشه ای در سر دارد . اصلاً به ذهنش هم خطور نمی
کرد . دید مسعود نسبت به مریم همان ضعیفه گی بود . آری چیزی که مریم را مانند
دیگر زنان نزد مسعود جلوه می داد همان ضعیفه بودنش بود و هژمونی خواهران در
سازمان مستمسکی بیش نبود .
چگونه است که همه در سازمان می بایست از هژمونی خواهران اطاعت کنند اما
این هرم به مسعود که می رسید دیگر جواب نداشت و متفاوت می گشت ؟!
یک میز دو نفره نسبتاً بزرگی وسط اتاق قرار داشت مسعود از مریم خواست که هر دو
بنشینند و قبل از این که خود بنشیند وایت بردی که گوشه اتاق قرار داشت را به
میز و درست جایی که پشت سرش قرار گیرد نزدیک کرد .
لحظه ای نشست و درست قبل از این که لب بگشاید بلند شد تا چیزی بروی وایت برد
بنویسد مریم از او خواهش کرد که :
-
لطفاً نوشتنی هات رو بذار واسه نشست . شفاهی هم که بگی کافیه .
- یعنی می گی عادتمو زیر پا بذارم ؟
- عادت یعنی چه ؟ باز هم که خصلتی برخورد کردی ؟ قرار بود هیچ عادتی نداشته
باشی تا اضداد نتونن شکارت کنن .
- دست شما درد نکنه ؟! اون حیوون ها هستن که طبق عادتشون شکار میشن ،نه ما آدم
ها .
- حالا عوض این جر و بحث ها بهتره بری سر اصل مطلب برای من سئوال اینه که تو
واقعاً میخوای پاسخگو باشی ؟ سئوال بعدیم اینه که از من میخوای این وسط چه کار
واست بکنم ؟ یعنی کمک کارت باشم تا بتونی جواب های واقعی به سئوالات بدی ؟ یا
این که تضمینت باشم قاف ندی و زیادی دست رو نکنی ؟
- هر دوش اگه جایی لازم بود وارد بشی وارد شو ، جاهایی که من درست به خاطرم
نمونده . و اگه دیدی زیادی دارم حقیقت رو می گم حقیقتی که تمامیت سازمان رو زیر
سئوال می بره ، به هر صورتی که لازم دیدی جلوی منو بگیر . اما طوری نباشه که
ضایع بشیم . هیچ کس نباید از عملکرد تو چیزی بدونه . اول نشست مثل همیشه من از
تو تعریف می کنم تو از من .
- ولی اگه کار به جاهای باریک کشید ، پای هر دومون وسط میاد . دیگه که می تونه
جمع و جورش کنه . من از این نشست می ترسم تورو خدا کنسلش کن !
مریم واقعاً می ترسید . هر چند که دوست داشت با حرف هایش مسعود را دکوراژه کند
با به هم ریختگی اوضاع و احوالش او را پاسیو کرده به حدی که به صورت کاملاً غیر
فعال وارد نشست شود . مسعود مکثی کرد و گفت :
- گمون کنم بدترین سئوالی که می تونن بکنن مربوط به عملیات مروارید باشه نظر تو
چیه ؟
یک لحظه در ذهن مریم سئوالاتی که بریده ها جهت پرسیدن از مسعود آماده کرده
بودند نقش بست ولی با بی اعتنایی از آن عبور کرد و گفت :
- آره این پیش بقیه خیلی فاکت ناجوریه .
- پدر سوخته صدام نمی دونم واسه چی فیلم پول گرفتنمون رو گرفته بود ؟ آخه به چه
دردش می خورد ؟
-
حالا مطمئنی اون می فهمیده که استخبارات چنین کاری می کنه ؟
- خوب معلومه ، تو چقدر ساده ای . مگه یادت نیست زمان صدام هیچ کس نمی تونست
دور از چشم اون یه لیوان آب بخوره همه چیز با اجازه اون صورت می گرفت حالا همه
می دونن که ما ارتش خصوص صدام بودیم . اما اشکال نداره اون گردن می گیرم بعد هم
می گم واسه سرنگونی لازم بوده ؟!
- چیزی به نشست نمونده بیا بساطمونو جمع کنیم یواش یواش راه بیفتیم .
- مگه می خوای پیاده بریم تا سالن ؟
- آره دیگه کسی اسلحه نداره من باید از چی بترسم؟یه دو
نفر چماق به دست همراه خودمون راه میاندازیم اون طوری کسی نمی تونه به ما آسیبی
برسونه .
- پس باید راهی شد ؟! می تونی لحظه ات رو بگی؟
- احساس می کنم هر چی بود تموم شد این آخرین روز زندگی منه .
- اوا خاک عالم واسه چی ؟ این نشست هم مثل نشست های قبلی تموم می شه بر می گردی
سر خونه زندگی ات .
- خونه زندگی ؟ منظورت مبارزه است دیگه ؟
- هر چی می خوای اسمشو بذار . به نظر من نه زندگیت زندگیه ، نه مبارزه ات
مبارزه . البته چون قراره با هم صادق باشیم این قدر تیز گفتم .
- من فقط به اندازه برگزاری نشست وقت دارم . بعد از اون دوباره میان دنبالم منو
می برن .
- یعنی دیشب شب آخری بود که با هم بودیم ؟ پس برنامه نشستو چه جوری تنظیم کردی
؟
- ببین مریم من یک ساعت وقت می خوام تا ذهن همه رو در نشست یکسو کنم و اونا رو
ببرم به جایی که می خوام تا بعد از این که بریده ها توی سالن اومدن شقب نشه
درگیری نشه و خلاصه همه چیز وفق مراد پیش بره راستی سالن رو دو قسمت کردی ؟
- آره زنجیر کشی کردیم انتظامات هم گذاشتم تا کسی با بریده ها درگیر نشه بر
خورد فیزیکی بدترین چیزیه که می تونه رخ بده .
- اگه تو بعد از یک ساعت بریده ها رو وارد کنی دیگه هیچ درگیری پیش نمیاد من مخ
بچه ها رو طوری تلیت می کنم که آب از آب تکون نخوره .