Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 17

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت هفدهم  

     مسعود در سازمان ، مریم را تمام عیار تأیید کرده بود . همه کشته مرده مریم بودند . تحلیلی در این میان وجود دارد که میگوید چون دستگاه مردان بروی جیم سوار است و خبری از ازدواج در سازمان نبود ، مریم ته دل برادران مجاهد جای گرفته بود . برای آنها در کنار مریم بودن به معنای رسیدن به آمال و آرزویشان بود .

   عکس های مریم در کمدهای فردی برادران بسیار دیده می شد و کسی مانند حسن نورعلی که عمری خود را وابسته به مسعود دیده بود حال مریم را می پرستید و در ذهنش مسعود ، به جز تصویری مات و مبهم در مه ، چیزی نبود . اکثر فرمانده یگان ها همین طور بودند و این برگی برنده در دستان مریم بود .

بعد از شام مریم گفت :

  مسعود جان از این که صحیح و سلامت تو رو می بینم خیلی خوشحالم اما همونطوری که می دونی خیلی حرف ها داریم که باید به هم بزنیم .

ولی من حالا حوصله هیچ حرفی رو ندارم .

سابق که این جوری نبودی . یادم می آید وقتی نشستی در پیش داشتی کن فیکون می کردی همه چیز و به هم می ریختی شور و حالی نوین پیدا می کردی .

اونا همه اش مربوط به گذشته بود . الآن قانونمندی ها عوض شده من هم ديگه اون مسعودی که می شناختی نیستم .

پس قوانین تکامل و اصول دیالکتیک عاقتب تو رو هم تغییر داد ؟!

آره ، این بار می خوام واقعاً تغییر کنم ، یه تغییر مثبت . می خوام پاسخگو باشم . فقط در این صورته که می تونم سازمان رو حفظ کنم .

آره این یه حرکت رو به جلوست .

و در دل گفت : اما دیگه دیر شده دیگه باید کاسه کوزتو جمع کنی یه جای دیگه پهن کنی .

     آن شب مسعود بر خلاف خواسته مریم آرام و بی حرکت چون مرده ای در گور خوابید . او جم نخورد . طاق باز خوابيد و كم کم خرناس کنان چون شعبون استخونی به خواب رفت . معلوم بود خواب های ناجوری می بیند زیرا فریاد می کشید سر و صدا و جنجال به راه می انداخت و دوباره آرام می گرفت خواب دیگری می دید خود را به همین صورت دراز کش چند بار به هوا پرت می کرد و سر و صدای عجیبی از تخت خواب در می آورد سپس دوباره آرام می گرفت و خواب یا کابوس بعدی را می دید .

   مریم تا صبح داغون شد . تاچشم به روی هم می گذاشت مسعود آرامش او را به هم می ریخت و گاهاً او را می ترساند . یک دلش برای مسعود می سوخت و او را ریز می دید ، دل دیگرش او را به روی آتش کباب می کرد . مريم تا دم دمای صبح با خودش كلنجار رفت و نهايتاً تصميم قطعی خود را گرفت و آن این بود " مسعود باید از بین برود به هر قیمتی که باشد من که نمی خواهم بهایش را بپردازم پس هر قیمتی باشد سازمان و نفراتش باید صریحاً بپردازند .

    ساعت 0530 صبح مسعود فریادي کشید که چهار ستون بدن مریم تکان خورد . او با چشمان خسته خود نگاهی به ساعت انداخت سپس شروع به تکان دادن مسعود کرد و گفت :

 پاشو صبح شده بیدار شو مسعود جان

مسعود با حالتی خواب آلود گفت :

 بخواب نیم ساعت دیگه می تونی بخوابی گناه داری بیشتر بخواب ؟!

مریم با حالتی عصبی اما کنترل شده گفت :

هر چی دیشب گذاشتی بخوام کافیه

سپس از روی تخت بلند شد و سرویس صبحانه خود را رفت . بعد از شانه کردن موهایش صدا زد :

مسعود ، مسعود جان ، پاشو دیر می شه ها ؟!

خیلی خوب بابا مثل این که من زودتر از تو بیدار شدم ها ؟! منتظر بودم جنابعالی از سرویس بیرون بیایی تا من برم

خوشم اومد فرار به جلوی خوبی کردی .

مسعود نیش خندی زد که مقتضای طبیعتش بود . بی این که جوابی بدهد درب سرویس را گشود و وارد شد . از لحظه ورود به سرویس شروع به آواز خواندن کرد ، آوازهایی از خانم مرضیه . معلوم بود به شعرهای مرضیه علاقه خاصی دارد و این هنگام سرویس رفتن مسعود کاملاً حس می شد . بعد از این که به صورت جسته گریخته بیت هایی از شعر های مرضیه خانم را خواند از سرویس در آمد و گفت ناشتایی کو ؟

بشین الان می گم بیارن .

نمی خواد دیر می شده ما باید زودتر از این بلند می شدیم تقصیر تو شد که این قدر خوابیدیم .

اوا تقصیر من چرا ؟

همین که گفتم حرف نباشه .

واقعاً که تغییر کردی ! این چه طرز حرف زدن با منه ؟ ناسلامتی رئیس جمهوری گفتن .

خیلی خوب نمی خواد شلوغش کنی ! ریاست جمهوری درجه ای بود که من خودم بهت دادم هر وقت هم بخوام ازت می گیرمش حرفی داری ؟

مگه تو جای دفاعی هم می ذاری ؟ چشم ، حالا می گی چی کار کنم ؟

و در دلش دوست داشت او را له و لورده کند در لحظه کله او را به دیوار بکوبد و بگوید حالا که دلت می خواد پس بگیر نوش جون کن . با هر حرکت مسعود اعصاب مریم بالا و پایین می شد در نتیجه بیشتر مصمم می شد که او را از بین ببرد گویی خدا خواسته بود در آن ساعات قبل از نشست کینه مریم به مسعود افزون یابد تا مریم از موضع خود پایین نیاید و قاطعانه مسعود را از دور خارج کند . البته اگر بگویم شیطان می خواسته بهتر است چون هر دوی آن ها زیر بیرق شیطان گام بر می داشتند . پس چه کسی بهتر از شیطان می توانست خدای آن ها باشد .

مسعود نمی دانست که مریم چه نقشه ای در سر دارد . اصلاً به ذهنش هم خطور نمی کرد . دید مسعود نسبت به مریم همان ضعیفه گی بود . آری چیزی که مریم را مانند دیگر زنان نزد مسعود جلوه می داد همان ضعیفه بودنش بود و هژمونی خواهران در سازمان مستمسکی بیش نبود .

  چگونه است که همه در سازمان می بایست از هژمونی خواهران اطاعت کنند اما این هرم به مسعود که می رسید دیگر جواب نداشت و متفاوت میگشت ؟! 

 

ادامه دارد ....

 

قسمت هجدهم

 

قسمت شانزدهم

                                                                                                  

 

146 بار بازديد از تاريخ 01/03/87