چیزی از جمع و جور کردن کارها نگذشته بود که سرو کله مسعود پیدا شد . دقایقی
بعد از غروب آفتاب ، یک یگان ویژه کاملاً مسلح آمریکائی وارد قرارگاه اشرف شد و
بدون توجه به بچه های ضد اطلاعات ، مستقیم به طرف محل سکونت مریم رفت و بعد از
پیاده کردن مسعود آنجا را ترک کرد .
مریم این حرکت مسعود را به پای عدم اعتماد مسعود به همه گذاشت . این جزء
شخصیت نیمه نهفته مسعود بود که – همچون سایر دیکتاتورها – به سایه خود هم
اعتماد نداشت . اما مریم از این مسئله شاکی شد چون عدم اعتماد مسعود به مریم
صورت خوشی نداشت . مریم خود را امین مسعود میدانست و همیشه گمان میکرد مسعود
نیز به او اعتماد تمام عیار دارد . اما در عمل معلوم شد که چنین نبوده است .
او بـه یاد گابـریل گارسـی مـارکـز نـویسنـده معروف افتاد کـه در یکی از
نوشته هایش آورده است : " دیکتاتورها تنهایند زیرا به هیچ کس اعتماد ندارند حتی
به کسی که به خاطر آن دیکتاتور آدم کشته باشد . "
پس علیرغم اینکه مریم از این حرکت مسعود ناراحت شده بود ، در این فکر فرو رفت
که مسعود چقدر تنهاست . او لحظه ای به حال مسعود افسوس خورد و متناقض شد و با
خود گفت :
" بیچاره چقدر بی کس و کار است . او ما را هم که نزدیکترین نفراتش هستیم
نمی شناسد . چقدر دو گانه است که مجبور است به کسی اعتماد نکند و جلویش فیلم
بازی کند . چقدر از کرده خود پشیمان است زیر فردائی روشن برای خود نمی بیند .
همان بهتر که او را قلم بگیرم . این به نفع خود او هم هست . در ثانی او با چنین
شخصیتی نمیتواند حکمران خوبی برای آینده سازمان باشد . به اندازه کافی کارت خود
را بازی کرده ، از این به بعد نسل جوانی چون من باید سازمان را به دنبال خود
بکشد . "
دستگاه مریم هم مانند مسعود بر همین استوار بود که سازمان باید آویزان وی
باشد . این سازمان است که به رهبر احتیاج دارد . نفرات سازمان هر کدام باید
جداگانه احساس نیاز کنند و به رهبری آویزان شوند . این رهبر نیست که به آنها
احتیاج دارد بلکه آنانند که به رهبری ....
وقتی این فکر ملکه ذهن شود و فرد دارای جایگاهی ویژه باشد ، غرور و تکبر و
خود بزرگ بینی همچنین ویژه سازی درون فرد ، روز به روز بیشتر می شود . تنها راه
مبارزه با ضد ارزشهای اینچنینی درونی ، همان پاسخگو بودن است و اگر رهبر گمان
کند می تواند هر کاری کند بدون اینکه به کسی پاسخگو باشد ، کارش زار است و چون
عده ای پیرو اویند کارشان نیز زارتر است .
آیا رهبری که انبوهی ضد ارزش دارد آنرا به پیروانش میگوید ؟ از این رو مسعود
و مریم دوگانه بودند . خود را بهترین آفریده خدا می انگاشتند ، عاری از هر ضد
ارزشی . و پیروان بدبخت ، مجاهدان از همه جا بی خبر ، باور داشتند که رهبرانشان
پاک ترینند .
القصه .... مسعود شام را همراه مریم صرف کرد . به جز احوالپرسی هیچ چیز میان
آن دو رد و بدل نشد . حتی احوالپرسی مسعود نیز مانند همیشه نبود . در رفتارش
پارادوکس عجیبی دیده می شد . مثلاً میخواست آب بخورد ، لیوان و پارچ آب را در
دستانش گرفت اما قبل از آب ریختن در لیوان ، آن را بروی میز گذاشت و بازدم خود
را بیرون داد . دوباره لیوان را در دست چپ و پارچ را در دست راستش گرفت و باز
همان ریل قبلی را رفت بدون اینکه قطره ای آب بنوشد .
گوئی از نوشیدن آبی که مریم برایش آورده بود واهمه داشت . مریم که نظاره گر
این صحنه بود دچار دو فکر مجزا از هم شد :
1-
بیچاره تموم سیستمش به هم ریخته ، گمون نمیکنم چیز زیادی عمر کنه.
2-دیگه
وقت اون رسیده که شوتش کنم . سازمان با این عرض و طول رهبری مثل مسعود را
میخواد چه کار کنه ؟ به چه دردش میخوره ؟ اگه بتونم کاری کنم که کتباً از سمتش
استعفا بده ، شاهکار کردم . اگه هم لازم شد فقط کافیه جائی گم و گورش کنم .
همین قدر که تو سازمان خبری از مسعود نباشه ، حرف من برنده است و راحت می تونم
خطمو پیش ببرم .
افکاری شیطانی سر تا پای مریم را فرا گرفت . رفته رفته کار به جائی کشید که
به جز سرنگونی به هیچ چیز فکر نمیکرد . اما سرنگونی مسعود نه چیزی دیگر .
مسعود در سازمان ، مریم را تمام عیار تأیید کرده بود . همه کشته مرده مریم
بودند . تحلیلی در این میان وجود دارد که میگوید چون دستگاه مردان بروی جیم
سوار است و خبری از ازدواج در سازمان نبود ، مریم ته دل برادران مجاهد جای
گرفته بود . برای آنها در کنار مریم بودن به معنای رسیدن به آمال و آرزویشان
بود .
عکس های مریم در کمدهای فردی برادران بسیار دیده می شد و کسی مانند حسن
نورعلی که عمری خود را وابسته به مسعود دیده بود حال مریم را می پرستید و در
ذهنش مسعود ، به جز تصویری مات و مبهم در مه ، چیزی نبود . اکثر فرمانده یگان
ها همین طور بودند و این برگی برنده در دستان مریم بود .