Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 16

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت شانزدهم  

   چیزی از جمع و جور کردن کارها نگذشته بود که سرو کله مسعود پیدا شد . دقایقی بعد از غروب آفتاب ، یک یگان ویژه کاملاً مسلح آمریکائی وارد قرارگاه اشرف شد و بدون توجه به بچه های ضد اطلاعات ، مستقیم به طرف محل سکونت مریم رفت و بعد از پیاده کردن مسعود آنجا را ترک کرد .

    مریم این حرکت مسعود را به پای عدم اعتماد مسعود به همه گذاشت . این جزء شخصیت نیمه نهفته مسعود بود که – همچون سایر دیکتاتورها – به سایه خود هم اعتماد نداشت . اما مریم از این مسئله شاکی شد چون عدم اعتماد مسعود به مریم صورت خوشی نداشت . مریم خود را امین مسعود میدانست و همیشه گمان میکرد مسعود نیز به او اعتماد تمام عیار دارد . اما در عمل معلوم شد که چنین نبوده است .

    او بـه یاد گابـریل گارسـی مـارکـز نـویسنـده معروف افتاد کـه در یکی از نوشته هایش آورده است : " دیکتاتورها تنهایند زیرا به هیچ کس اعتماد ندارند حتی به کسی که به خاطر آن دیکتاتور آدم کشته باشد . "

  پس علیرغم اینکه مریم از این حرکت مسعود ناراحت شده بود ، در این فکر فرو رفت که مسعود چقدر تنهاست . او لحظه ای به حال مسعود افسوس خورد و متناقض شد و با خود گفت :

   " بیچاره چقدر بی کس و کار است . او ما را هم که نزدیکترین نفراتش هستیم  نمی شناسد . چقدر دو گانه است که مجبور است به کسی اعتماد نکند و جلویش فیلم بازی کند . چقدر از کرده خود پشیمان است زیر فردائی روشن برای خود نمی بیند . همان بهتر که او را قلم بگیرم . این به نفع خود او هم هست . در ثانی او با چنین شخصیتی نمیتواند حکمران خوبی برای آینده سازمان باشد . به اندازه کافی کارت خود را بازی کرده ، از این به بعد نسل جوانی چون من باید سازمان را به دنبال خود بکشد . "

    دستگاه مریم هم مانند مسعود بر همین استوار بود که سازمان باید آویزان وی باشد . این سازمان است که به رهبر احتیاج دارد . نفرات سازمان هر کدام باید جداگانه احساس نیاز کنند و به رهبری آویزان شوند . این رهبر نیست که به آنها احتیاج دارد بلکه آنانند که به رهبری ....

  وقتی این فکر ملکه ذهن شود و فرد دارای جایگاهی ویژه باشد ، غرور و تکبر و خود بزرگ بینی همچنین ویژه سازی درون فرد ، روز به روز بیشتر می شود . تنها راه مبارزه با ضد ارزشهای اینچنینی درونی ، همان پاسخگو بودن است و اگر رهبر گمان کند می تواند هر کاری کند بدون اینکه به کسی پاسخگو باشد ، کارش زار است و چون عده ای پیرو اویند کارشان نیز زارتر است .

   آیا رهبری که انبوهی ضد ارزش دارد آنرا به پیروانش میگوید ؟ از این رو مسعود و مریم دوگانه بودند . خود را بهترین آفریده خدا می انگاشتند ، عاری از هر ضد ارزشی . و پیروان بدبخت ، مجاهدان از همه جا بی خبر ، باور داشتند که رهبرانشان پاک ترینند .

   القصه .... مسعود شام را همراه مریم صرف کرد . به جز احوالپرسی هیچ چیز میان آن دو رد و بدل نشد . حتی احوالپرسی مسعود نیز مانند همیشه نبود . در رفتارش پارادوکس عجیبی دیده می شد . مثلاً میخواست آب بخورد ، لیوان و پارچ آب را در دستانش گرفت اما قبل از آب ریختن در لیوان ، آن را بروی میز گذاشت و بازدم خود را بیرون داد . دوباره لیوان را در دست چپ و پارچ را در دست راستش گرفت و باز همان ریل قبلی را رفت بدون اینکه قطره ای آب بنوشد .

    گوئی از نوشیدن آبی که مریم برایش آورده بود واهمه داشت . مریم که نظاره گر این صحنه بود دچار دو فکر مجزا از هم شد :

1-    بیچاره تموم سیستمش به هم ریخته ، گمون نمیکنم چیز زیادی عمر کنه.

2-  دیگه وقت اون رسیده که شوتش کنم . سازمان با این عرض و طول رهبری مثل مسعود را میخواد چه کار کنه ؟ به چه دردش میخوره ؟ اگه بتونم کاری کنم که کتباً از سمتش استعفا بده ، شاهکار کردم . اگه هم لازم شد فقط کافیه جائی گم و گورش کنم . همین قدر که تو سازمان خبری از مسعود نباشه ، حرف من برنده است و راحت می تونم خطمو پیش ببرم .

   افکاری شیطانی سر تا پای مریم را فرا گرفت . رفته رفته کار به جائی کشید که به جز سرنگونی به هیچ چیز فکر نمیکرد . اما سرنگونی مسعود نه چیزی دیگر .

    مسعود در سازمان ، مریم را تمام عیار تأیید کرده بود . همه کشته مرده مریم بودند . تحلیلی در این میان وجود دارد که میگوید چون دستگاه مردان بروی جیم سوار است و خبری از ازدواج در سازمان نبود ، مریم ته دل برادران مجاهد جای گرفته بود . برای آنها در کنار مریم بودن به معنای رسیدن به آمال و آرزویشان بود .

   عکس های مریم در کمدهای فردی برادران بسیار دیده می شد و کسی مانند حسن نورعلی که عمری خود را وابسته به مسعود دیده بود حال مریم را می پرستید و در ذهنش مسعود ، به جز تصویری مات و مبهم در مه ، چیزی نبود . اکثر فرمانده یگان ها همین طور بودند و این برگی برنده در دستان مریم بود .

 

ادامه دارد ....

 

قسمت هفدهم

 

قسمت پانزدهم

                                                                                                  

 

178 بار بازديد از تاريخ 12/01/87