ناگهان
صدای زنگ موبایل رشته افکار مریم را درید . نگاه خود را به صفحه موبایل دوخت .
ناشناس بود اما برایش عجیب بود . شروع به جواب دادن کرد : بله ، اول بگو
کی هستی و بعد هم با کی کار داری ؟
مسعود : منم بابا من ؟!
مریم : اوا برادر تویی از کجا تماس می گیری ؟ نکنه از تلفن عمومیه ؟ چون هیچ
شماره ای این جا نیفتاده به جز یک کد عجیب و غریب .
مسعود : با ثریا ام .
مریم : ثریا دیگه کیه ؟ بازم ؟ می دونی این چندمیه توی این مدت ؟
مسعود : آره ، بازم که خاکی رفتی خطم ثریاست .
مریم : همونو می گم ، این خط جدیدته تا چشم منو دور می بینی از این خطها می ری
. وقتی هم ازت می پرسم یا طفره میری یا میگی شاقول رژیمه به خاطر سرنگونی از
اون می چینم . تو رو خدا این چیزارو نگی که کارتت سوخته پنجاه و دو برگتو با
نسرین و صغری و کبری بازی کردی .
مسعود : ای بابا خوب گوش کن ببین چی می گم . اول این که این موبایل مال دوستان
کاویانی منه خط موبایل ثریاست . یعنی غیر قابل رد یابیه . اسمش هم به من ربطی
نداره . حتماً اگه اسمش فهمیه یا نسرین بود خین و خین ریزی راه می انداختی . می
شد خون سیاوش آره ؟
مریم : ببین من به اندازه کافی تضاد دارم ، توی تناقضاتم هم دارم دست و پا می
زنم ، تو دیگه نمی خواد سر به سرم بذاری حرف حسابتو بزن .
مسعود : اوه اوه اوه معلومه این بریده ها حسابی هیزم تو آتیشت کردن .
مریم : گفتم بگو دوم ات را اول بگو .
مسعود : خیله خب بابا داشتم می گفتم . آره دوم این که تماس گرفتم تا بهت بگم من
آماده ام هر وقت
OK بدی
ساعت نشست رو تعیین می کنم . راستی تونستی سر در بیاری ته دل بریده ها چی می
گذره ؟
مریم : چی می خوای بگذره ؟ مطمئن باش منو تو جایی اون جا نداریم ته دلشون تشنه
به خون منو توست .
مسعود : اینو که می دونم چشم بسته غیب می گی ؟ منظورم این که تونستی بفهمی چه
سئوالاتی می خوان بپرسن ؟ شاید شوهر کچل قبلی ات بتونه کمکم کنه .
مریم که از خدایش بود مسعود در سئوالات آن ها گیر و پیچ بخورد گفت : نه والله ،
حالا نترس بیا یه کاریش می کنیم من که نمردم .
مسعود : آره قربون تو که بهترین تضمین برای منی . یادم به تو نبود ، خیالمو
راحت کردی . حالا دیگه مطمئن شدم هر جا گیر کردم به دادم می رسی .
مریم : پس کی میایی ؟
مسعود : همه آماده اند؟
مریم : آره تقریباً ، همه منتظر جنابعالی اند .
مسعود : پس اعلام کن نشست رهبری پس فردا صبح ساعت 8 گمون کنم چند روزی طول بکشه
مریم : اما من این جوری فکر نمی کنم چون این قدر وضعیت آشفته است که خودت
نخواهی نشست بیشتر از 2 ، 3 ساعت کش پیدا کنه .
مریم عمداً می خواست ته دل مسعود را خالی کند چون اگر او دست و پایش را گم می
کرد همه چیز علیه اش پیش می رفت که در واقع النهایه به نفع مریم و در جیب وی
ریخته می شد .
مسعود : حالا دیگه بیشتر از این منو وحشت زده نکن . پس قرار ما شد پس فردا ساعت
8 صبح ، برو ابلاغ کن . من ساعت 6 فردا میام تا با هم آخرین حرفامونو بزنیم .
فعلاً کاری ندارم قربون تو .
هنگام ناهار مریم چند خواهری که به صورت خادم یا همان ندیمه در اختیار داشت
را صـدا کرد . آنان شهرزاد
صـدر حـاج سیـد جـوادی نیکو خائفی و بـدری پور طباخ بودند .
مریم به آنها گفت : چیزی به اومدن برادر نمونده . اقدامات امنیتی را انجام بدید
.به تعداد نگهبانها اضاف کنید . اما حواستون باشه که کسی بویی نبره . برادر
قراره فردا ساعت 6 صبح تو قرارگاه باشه اگر نشست را 8 صبح پس فردا بذاریم همون
ساعت 7 صبح برای ابلاغ نشست به فرمانده یگانها خوبه . نباید کسی زودتر از 7 صبح
از این موضوع مطلع بشه .
به خواهر فهیمه بگید امشب بچه های تیف را بیاره می ترسم وقفه ای تو کارشون
بیفته . نمی خوام به کویت بخوریم چون مسئولیت همه چیز با منه . نباید برادر پشت
چیزی بمونه زیرا هر چیزی که رخ بده فاکت کم کاری من به حساب میاد ، مفهومه ؟ و
همه OK
دادند .