Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 14

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت چهاردهم  

   ناگهان صدای زنگ موبایل رشته افکار مریم را درید . نگاه خود را به صفحه موبایل دوخت . ناشناس بود اما برایش عجیب بود . شروع به جواب دادن کرد :  بله ، اول بگو کی هستی و بعد هم با کی کار داری ؟

مسعود : منم بابا من ؟!

مریم : اوا برادر تویی از کجا تماس می گیری ؟ نکنه از تلفن عمومیه ؟ چون هیچ شماره ای این جا نیفتاده به جز یک کد عجیب و غریب .

مسعود : با ثریا ام .

مریم : ثریا دیگه کیه ؟ بازم ؟ می دونی این چندمیه توی این مدت ؟

مسعود : آره ، بازم که خاکی رفتی خطم ثریاست .

مریم : همونو می گم ، این خط جدیدته تا چشم منو دور می بینی از این خطها می ری . وقتی هم ازت می پرسم یا طفره میری یا میگی شاقول رژیمه به خاطر سرنگونی از اون می چینم . تو رو خدا این چیزارو نگی که کارتت سوخته پنجاه و دو برگتو با نسرین و صغری و کبری بازی کردی .

مسعود : ای بابا خوب گوش کن ببین چی می گم . اول این که این موبایل مال دوستان کاویانی منه خط موبایل ثریاست . یعنی غیر قابل رد یابیه . اسمش هم به من ربطی نداره . حتماً اگه اسمش فهمیه یا نسرین بود خین و خین ریزی راه می انداختی . می شد خون سیاوش آره ؟

مریم : ببین من به اندازه کافی تضاد دارم ، توی تناقضاتم هم دارم دست و پا می زنم ، تو دیگه نمی خواد سر به سرم بذاری حرف حسابتو بزن .

مسعود : اوه اوه اوه معلومه این بریده ها حسابی هیزم تو آتیشت کردن .

مریم : گفتم بگو دوم ات را اول بگو .

مسعود : خیله خب بابا داشتم می گفتم . آره دوم این که تماس گرفتم تا بهت بگم من آماده ام هر وقت OK بدی ساعت نشست رو تعیین می کنم . راستی تونستی سر در بیاری ته دل بریده ها چی می گذره ؟

مریم : چی می خوای بگذره ؟ مطمئن باش منو تو جایی اون جا نداریم ته دلشون تشنه به خون منو توست .

مسعود : اینو که می دونم چشم بسته غیب می گی ؟ منظورم این که تونستی بفهمی چه سئوالاتی می خوان بپرسن ؟ شاید شوهر کچل قبلی ات بتونه کمکم کنه .

مریم که از خدایش بود مسعود در سئوالات آن ها گیر و پیچ بخورد گفت : نه والله ، حالا نترس بیا یه کاریش می کنیم من که نمردم .

مسعود : آره قربون تو که بهترین تضمین برای منی . یادم به تو نبود ، خیالمو راحت کردی . حالا دیگه مطمئن شدم هر جا گیر کردم به دادم می رسی .

مریم : پس کی میایی ؟

مسعود : همه آماده اند؟

مریم : آره تقریباً ، همه منتظر جنابعالی اند .

مسعود : پس اعلام کن نشست رهبری پس فردا صبح ساعت 8 گمون کنم چند روزی طول بکشه

مریم : اما من این جوری فکر نمی کنم چون این قدر وضعیت آشفته است که خودت نخواهی نشست بیشتر از 2 ، 3 ساعت کش پیدا کنه .

مریم عمداً می خواست ته دل مسعود را خالی کند چون اگر او دست و پایش را گم می کرد همه چیز علیه اش پیش می رفت که در واقع النهایه به نفع مریم و در جیب وی ریخته می شد .

مسعود : حالا دیگه بیشتر از این منو وحشت زده نکن . پس قرار ما شد پس فردا ساعت 8 صبح ، برو ابلاغ کن . من ساعت 6 فردا میام تا با هم آخرین حرفامونو بزنیم . فعلاً کاری ندارم قربون تو .

   هنگام ناهار مریم چند خواهری که به صورت خادم یا همان ندیمه در اختیار داشت را صـدا کرد . آنان شهرزاد صـدر حـاج سیـد جـوادی نیکو خائفی و بـدری پور طباخ بودند .

    مریم به آنها گفت : چیزی به اومدن برادر نمونده . اقدامات امنیتی را انجام بدید .به تعداد نگهبانها اضاف کنید . اما حواستون باشه که کسی بویی نبره . برادر قراره فردا ساعت 6 صبح تو قرارگاه باشه اگر نشست را 8 صبح پس فردا بذاریم همون ساعت 7 صبح برای ابلاغ نشست به فرمانده یگانها خوبه . نباید کسی زودتر از 7 صبح از این موضوع مطلع بشه .

   به خواهر فهیمه بگید امشب بچه های تیف را بیاره می ترسم وقفه ای تو کارشون بیفته . نمی خوام به کویت بخوریم چون مسئولیت همه چیز با منه . نباید برادر پشت چیزی بمونه زیرا هر چیزی که رخ بده فاکت کم کاری من به حساب میاد ، مفهومه ؟ و همه OK دادند .

ادامه دارد ....

 

قسمت پانزدهم

 

قسمت سیزدهم

                                                                                                  

 

212 بار بازديد از تاريخ 05/12/86