Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 13

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت سیزدهم  

  در آن سکوت مرگباری که شب تمام هتل ایران را فرا گرفته بود ، در خلوت و تنهایی هر فرد به یاد گذشته اش با تناقض بزرگ به خواب فرو می رفت .

   پاسی از شب نگذشته بود که صدای جیغ و داد و شکنجه تمامی ساختمان هتل را به لرزه در آورد . همه سراسیمه از خواب پریدند . این ندای درونی آن ها بود و جالب این جاست که گویی با همدیگر خواب مشترکی می دیدند . سبحانی از اتاق خود بیرون پرید و بهزاد را دید که جلوی درب اتاقش ایستاده به بهزاد گفت : صدای چی بود ؟

بهزاد : تو هم شنیدی ؟ من فکر کردم خواب می دیدم .

   نفرات بعدی و بعدی هم از اتاقهایشان بیرون آمدند . گویی شکنجه افراد در طول سالیان گذشته ، هنوز طنین خود را بر در و دیوار هتل می افکند .

بهزاد هنگامه را صدا کرد و گفت : از تو خواهش می کنم به ما یک چادر بده تا بیرون بخوابیم .

 هنگامه با تعجب گفت : شما دیگر چرا ؟ شما که به زندگی مدرن اروپا عادت دارید چرا ؟ نکنه یاد پراکندگی ها افتادی ؟

   بهزاد حقیقت را گفت : ببین خواهر هنگامه . ما توی این هتل متناقضیم . لطفاً بگو در محوطه بیرون یک چادر بر پا کنند راضی تر می شویم .

    و هنگامه همان کرد که آنها می خواستند . از شانس بد آنها صبح زود باران تندی سر گرفت که مجبور شدند سراسیمه خود را به هتل برسانند . ساعتی به صبحانه مانده بود و آنها که همدیگر را بیدار می دیدند تصمیم گرفتند حرفهایشان را با هم یکی کنند چون سبحانی می گفت : اگر زمان کمی برای سئوال کردن داشتیم باید بدانیم چه سئوالی بپرسیم که کلیدی باشد و همه بپذیرند .

   با شنیـدن ایـن حـرف خـواهـری که پشت گوشـی بـود و حـر ف های آن ها را می شنید دوان دوان نزد مریم رفت و گفت :

     خواهر بدوید ، که شروع به تبانی کردند همین الساعه می خوان نقشه بکشن که چی بپرسن و مریم صورت نشسته با هول و ولع خود را به اتاق استراق سمع رسانید . هدفون را بر روی گوشش گذاشت و با زبان به خواهر مسئول اشاره گفت که قلم و کاغذ جلویش گذارد او نیز برگه ای به همراه یک روان نویس جلوی مریم گذاشت و مریم میخ شنیدن شد . قلم را در دستانش گرفت تا اپسیلونی از صحبت های آن ها جا نیندازد . البته یک نوار کاست در حال ضبط کردن بود اما مریم عادت داشت که خود نت برداری کند نوشتن نوک قضایا برایش بسیار مهم بود . بچه ها که نمی دانستند حرفهایشان چقدر برای مریم مهم است بی محابا شروع به صحبت کردند .

   بهزاد گفت : اولین انحراف در سازمان ، رهبری مسعود است که طبق هیچ یک از اصول سازمان صورت نگرفته و دومین انحراف ، عملکرد سازمان از 22 بهمن تا 30 خرداد است که زمینه ساز برخورد و درگیری با رژیم بود .

کریم حقی : در واقع 30 خرداد مهلک ترین اشتباه سازمان بود .

جمشید تفرشی : از اینها برزگتر ، اومدن سازمان به عراق و دست دادن با دیکتاتوری بود که به کشورمون تجاوز کرده بود .

    کسی که در تاریک روشن سالن نشسته بود و چهره اش مشخص نبود گفت : همه اینهایی که گفتید فرع قضیه است به نظر من سئوالات ما بایستی حول محور ایدئولوژی سازمان بچرخد . این که فردی در قد و قواره مسعود بتواند رهبری یک سازمان مانند مجاهدین را به دست بگیرد و هر طور که دلش بخواهد آن را بچرخاند و چنین بلاهایی را که گفتید بر سر سازمان بیاورد ، دست آخـر نیـز مـدعـی باشـد که ادامـه دهنـده راه شهدای بنیانگذار سازمان است ، همـه و همـه نشـان از وجـود شـکاف هایـی در ایـدئـولـوژی سـازمـان می باشد . همان بحثی که اضداد از آن به نام ایدئولوژی التقاطی نام برده اند .

   گفته های فرد ناشناس همه را در بهت و سکوت فرو برد همه به نوعی با وی هم عقیده بودند و به نظر می رسید اگر فرصت طرح تنها یک سئوال پیش بیاید بایستی همین سئوال پرسیده شود .

کریم حقی : به نظر من اگه اینا صادق باشن و جواب هر کدوم از اینا رو بدن کافیه چون گمون نکنم مسعود بتونه جوابی در رابطه با تغییر ایدئولوژی سازمان بیاره ، جوابی که حتی یک نفر رو راضی کنه . ناگهان خبر رسید که یکی از زنان جدا شده سازمان هم وارد هتل شده . او کسی نبود مگر نادره افشاری . به محض رسیدن به سالن هتل ، قبل از احوالپرسی با نفرات گفت : عجب گیری کردیم این مسعود هم شده مثل عارضه اروزیون ،خود خودشه .

   بهزاد نگاهی به بچه ها کرد و با لبخند گفت : عارضه چی ؟ می شه زیر سیکل صحبت کنی تا ما هم بفهمیم ؟

   نادره گفت : آه ببخشید اول سلام . دوم معذرت می خوام از این که این جوری وارد شدم . والله توی هواپیما مطلبی دیدم که خیلی به کارای مسعود و خود مسعود شبیه بود . نوشته بود فساد زمین از لحاظ از دست دادن استعداد پرورش گیاه رو عارضه اوروزیون می گن . من همون موقع ناخودآگاه به یاد مسعود افتادم . واقعاً باعث فسادی غیر قابل برگشت توی سازمان شده به نظر شما غیر از اینه ؟

   بهزاد که معمولا همیشه خنده بر لبانش جاری بود این بار نیز با خنده ای نسبتاً صدا دار گفت : آره همین طوره ولی باید اضافه کنم که مسعود اوروزیون لم یرتابوست چون به قول تو دیگه نمی شه سازمان رو جمع و جور کرد .

   و سبحانی هم اضافه کرد : آره حالا که کار به این جا کشید باید منم بگم که مسعود نیروی نامیه سازمان رو پاک از بین برد نامیه همون نیروئیه که پرورش دهنده گیاهه .

  و همه با هم زدند زیر خنده . عده ای شروع به  چیدن میز صبحانه کردند و جـداشده های سازمان سعی کردند دیگر چیزی نگویند به نادره افشاری هم گفتند " ما با هم به نتایجی رسیدیم که بعد از صبحانه آن ها را با تو در میان می گذاریم تا کاملاً توجیه شوی حالا بر تناقض های خودت چیره شو تا صبحانه از گلویت پایین رود . "

    مریم هم که تمامی حرف های آن ها را نوشته بود از جایش برخواست و به اتاقش رفت . چندین بار نوشته ها را مرور کرد و متوجه شد که اصل سئوالات یا در واقع تمامی آن ها مربوط به کارهای قیصر مسعود است و هیچ کدام ربطی به انقلاب وی ندارد . هر چند که از دست آن ها بسیار ناراحت بود و صورتش به قرمزی می گرائید ، اما خوب که فکر کرد دید که جداشده ها ناخواسته خط او را دنبال می کنند . با خود گفت : آره اینم یه تله دیگه واسه مسعود ، این جوری خیلی خوب شد . معلومه تضاد اصلی اینا با مسعوده . واین یعنی این که پروژه من در حال تکامل و تکمیل شدنه ؟!

   ناگهان صدای زنگ موبایل رشته افکار مریم را درید . نگاه خود را به صفحه موبایل دوخت . ناشناس بود اما برایش عجیب بود . شروع به جواب دادن کرد :  بله ، اول بگو کی هستی و بعد هم با کی کار داری ؟

مسعود : منم بابا من ؟!

 

قسمت چهاردهم

 

قسمت دوازدهم

                                                                                                  

 

391 بار بازديد از تاريخ 03/07/86