Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 12

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت دوازدهم  

 خیله خوب كاریه كه شده حالا زودتر هتل ایران و اسكان را آماده پذیرایی كنید گمان كنم در همین هفته سر و كله مهمانان پیدا شود .

    به جز فهیمه همه به دنبال کارهایشان رفتند . فهمیه خیالش راحت بود که در دقایق آخر می تواند بچه های تیف را وارد نشست کند .

    خبر رسید که جداشدگان اروپا نشین همگی به اتفاق همدیگر با یک پرواز وارد فرودگاه بغداد شده اند . چندین اسکورت آمریکایی آن ها را به درب ورودی اشرف راهنمایی کردند .

    درب قرارگاه برای آنان یادآور خاطرات تلخی بود . بهزاد با خود فکر می کرد که چگونه بار قبل گول آن ها را خوردم و پایم را درون قرارگاه گذاشتم . قرارگاهی که دربش یک طرفه است ، ورود آزاد و خروج غیر ممکن است . نکند این بار مانند قبل ...!؟ اما نه این بار دیگر زیر نظر آمریکایی ها آمده ایم .

    سبحانی نیز با خود می اندیشید که چه روزهایی تخلی در این قرارگاه سپری کردم . نکند آنها آمریکایی ها را چرخانده باشند و بعد از ورود به قرارگاه دیگر خروجی صورت نگیرد ؟

   همه به یاد عمر تلف شده اشان افتادند . آخر 20 سال کم نیست آن هم بهترین سال های جوانی . آری چگونه مسعود ما را حبس کرده بود ؟ چرا نمی گذاشت آزادانه بیان کنیم چه می خواهیم ؟ دنیایی از تناقض سر تا پای آن ها را فرا گرفته بود . همدرد بودند و همدیگر را خوب می فهمیدند .

   ته دل هیچکدام از آن ها اعتمادی به سازمان نبود لیک با این وجود آمده بودند . چون می دانستند که معادله ها بعد از صدام تغییر کرده .

   از آن طرف توجیه شده های ضد اطلاعات که به زور لبخند می زدند دیده می شدند . هر دو گروه همدیگر را خوب می شناختند . جدا شده ها خوب می دانستند که لبخند تصنعی آنها نقشی است که باید ایفا کنند آن ها توجیه شده اند که برخوردشان مانند آدمیزاد باشد و الا از آن ها هیچ بویی از آدمیزاد نمی یاد . بهزاد در اولین برخورد با محمودرضا قلی گفت : چطوری برادر ؟ می بینم که لباس فرمتو درآوردی ؟ اینم یه بازی دیگه ست ؟

محمودرضا قلی : مگه نمی دونی ما شهر شدیم ؟

بهزاد : تو شهر شدی یا اشرف ؟

محمود : مگه منو اشرف جدائیم ؟

بهزاد : از کی تا حالا یکی شدین ؟

و با خنده ای حرفش را تمام کرد .

    محمودرضا قلی که عمری با بهزاد در یک قرارگاه بسر می برد طاقت حرف خوردن از بهزاد را نداشت و این برخورد باعث به هم ریختگی وی گردید خواهر هنگامه که می دانست امکان چنین چیزهایی وجود دارد در صحنه حضور یافت و با دیدن حال و روز محمود فهمید که موقعیت انفجاری ست او را پی نخود سیاه فرستاد و خود با جداشدگان محفل زد .

     هنگامه جزو کسانی بود که با مردها می توانست به خوبی تنظیم کند . رو به سبحانی کرد و گفت خوب پشت سر ما بد میگی اما ناز شصتت هر چه می خوای بگو من باهات هم عقیده ام .

سبحانی : پس چرا این جا موندی ؟ بعید می دونم کسی با ما هم عقیده باشه اما توی سازمان مونده باشه ؟!

هنگامه : کجا برم ؟ عمرمو این جا سیاه کردم .

بهزاد دخالت کرد و گفت : بهتره بگی سیاهه عمرتو تباه کردی .

هنگامه : حالا . می دونم از حرف کم نمی آری .

سبحانی : دیدن شما برای من خیلی جالبه چون با یک دید دیگه ای شما رو می بینم مثل گذشته نیست . شما مثل غارنشین هایی هستید که پاک از تمدن عقب افتادید .

هنگامه : اما رهبرامون که توی اجتماع اند اونا چی ؟ اونا هم عقبند ؟

   کریم حقی که سعی می کرد ساکت بماند طاقت نیاورد و گفت : همون فراری ها رو می گی ؟ همون هایی که تحت تعقیبند ؟ چرا شما سعی نمی کنید یه رهبر جدیدی پیدا کنید اینا دیگه دمده شدن .

   سعید نقاش با حرص و جوش آن ها را نگاه می کرد سپس به هنگامه گفت : خواهر بهتره اونا رو به اسکان ببریم !

   سبحانی با شنیدن اسکان به هم ریخت و گفت : اگه زیر درخت بخوابم اونجا بیا نیستم . مگه یادتون رفته چند سال اونجا منو حبس کردین ؟

بهزاد : سال 73 این قدر توی اسکان H شکنجه دیدم که چشم ندارم اونجا برم .

هنگامه : خیلی خوب هتل ایران همه می ریم اونجا .

بهزاد خنده ای کرد و گفت : هتل ایران ، چه غلطا ! اما ظاهرا اونجا بهتر از جاهای دیگه ست .

هنگامه : انتظار نداشیم اینقدر تیز حرف بارم کنی اما اشکالی نداره از جامعه عادی هستین دیگه .

 

القصه : در هتل ایران مجاهدان سعی کردند به نحو احسن از آن ها پذیرایی کنند . شب شد و هنگام شام خوردن فرا رسید . به تعداد نفرات مرغ سر میز گذاشتند . چند نمونه سوپ و دیس های برنج که در سفره هر ایرانی تقریباً وجود دارد .

بهزاد متوجه شد که مرغ ها فقط یک ران دارند . همه را از نظر گذرانید و دید که همه مانند همند با تعجب نزد هنگامه رفت و پرسید : درسته سازمان مثل مرغ یکپاست و حاضر نیست حقیقت را ببیند و بچرخاند اما گمان کنم شغال های اشرف به مرغ هایتان حمله کرده اند و همه را یک پایی کرده ا ند .

هنگامه که سر از حرف بهزاد در نیاورد گفت : چه می گویی تیز بگو منظورت چیست ؟!

بهزاد او را پای میز غذا خوری می آورد و مرغ ها را به او نشان می دهد .

هنگامه می گوید : والله من خودم بالای سر آشپزها بودم در آشپزخانه مرغ ها سالم بودند هر ضربه ای خورده اند در فاصله بین آشپزخانه تا اینجا بوده .

بهزاد : چرا ؟ قبلاً از این فاکت ها اینجا نبوده .

هنگامه : آخه خبر نداری بعد از صدام یواش یواش وضع ما خیلی خراب شد الان بچه ها نزدیک به یک ساله که مرغ نخوردن و این حرف بهزاد را چنان تکان داد که آهی کشید .

غذا را با کراهت خوردند چون هنوز به سازمان اعتماد نکرده بودند . به هر کدام اتاقی داده شده بود وقت خواب رسیده بود و چشمان مسافران پر خواب بود همه خسته بودند هم جسمی و هم روحی .

 

قسمت سیزدهم

 

قسمت یازدهم

                                                                                                  

 

366 بار بازديد از تاريخ 30/05/86