خیله خوب
كاریه كه شده حالا زودتر هتل ایران و اسكان را آماده پذیرایی كنید گمان كنم در
همین هفته سر و كله مهمانان پیدا شود .
به جز فهیمه همه به دنبال کارهایشان رفتند . فهمیه خیالش راحت بود که در
دقایق آخر می تواند بچه های تیف را وارد نشست کند .
خبر رسید که جداشدگان اروپا نشین همگی به اتفاق همدیگر با یک پرواز وارد
فرودگاه بغداد شده اند . چندین اسکورت آمریکایی آن ها را به درب ورودی اشرف
راهنمایی کردند .
درب قرارگاه برای آنان یادآور خاطرات تلخی بود . بهزاد با خود فکر می کرد
که چگونه بار قبل گول آن ها را خوردم و پایم را درون قرارگاه گذاشتم . قرارگاهی
که دربش یک طرفه است ، ورود آزاد و خروج غیر ممکن است . نکند این بار مانند قبل
...!؟ اما نه این بار دیگر زیر نظر آمریکایی ها آمده ایم .
سبحانی نیز با خود می اندیشید که چه روزهایی تخلی در این قرارگاه سپری کردم
. نکند آنها آمریکایی ها را چرخانده باشند و بعد از ورود به قرارگاه دیگر خروجی
صورت نگیرد ؟
همه به یاد عمر تلف شده اشان افتادند . آخر 20 سال کم نیست آن هم بهترین سال
های جوانی . آری چگونه مسعود ما را حبس کرده بود ؟ چرا نمی گذاشت آزادانه بیان
کنیم چه می خواهیم ؟ دنیایی از تناقض سر تا پای آن ها را فرا گرفته بود . همدرد
بودند و همدیگر را خوب می فهمیدند .
ته دل هیچکدام از آن ها اعتمادی به سازمان نبود لیک با این وجود آمده بودند
. چون می دانستند که معادله ها بعد از صدام تغییر کرده .
از آن طرف توجیه شده های ضد اطلاعات که به زور لبخند می زدند دیده می شدند .
هر دو گروه همدیگر را خوب می شناختند . جدا شده ها خوب می دانستند که لبخند
تصنعی آنها نقشی است که باید ایفا کنند آن ها توجیه شده اند که برخوردشان مانند
آدمیزاد باشد و الا از آن ها هیچ بویی از آدمیزاد نمی یاد . بهزاد در اولین
برخورد با محمودرضا قلی گفت : چطوری برادر ؟ می بینم که لباس فرمتو درآوردی ؟
اینم یه بازی دیگه ست ؟
محمودرضا قلی : مگه نمی دونی ما شهر شدیم ؟
بهزاد : تو شهر شدی یا اشرف ؟
محمود : مگه منو اشرف جدائیم ؟
بهزاد : از کی تا حالا یکی شدین ؟
و با خنده ای حرفش را تمام کرد .
محمودرضا قلی که عمری با بهزاد در یک قرارگاه بسر می برد طاقت حرف خوردن از
بهزاد را نداشت و این برخورد باعث به هم ریختگی وی گردید خواهر هنگامه که می
دانست امکان چنین چیزهایی وجود دارد در صحنه حضور یافت و با دیدن حال و روز
محمود فهمید که موقعیت انفجاری ست او را پی نخود سیاه فرستاد و خود با جداشدگان
محفل زد .
هنگامه جزو کسانی بود که با مردها می توانست به خوبی تنظیم کند . رو به
سبحانی کرد و گفت خوب پشت سر ما بد میگی اما ناز شصتت هر چه می خوای بگو من
باهات هم عقیده ام .
سبحانی : پس چرا این جا موندی ؟ بعید می دونم کسی با ما هم عقیده باشه اما توی
سازمان مونده باشه ؟!
هنگامه : کجا برم ؟ عمرمو این جا سیاه کردم .
بهزاد دخالت کرد و گفت : بهتره بگی سیاهه عمرتو تباه کردی .
هنگامه : حالا . می دونم از حرف کم نمی آری .
سبحانی : دیدن شما برای من خیلی جالبه چون با یک دید دیگه ای شما رو می بینم
مثل گذشته نیست . شما مثل غارنشین هایی هستید که پاک از تمدن عقب افتادید .
هنگامه : اما رهبرامون که توی اجتماع اند اونا چی ؟ اونا هم عقبند ؟
کریم حقی که سعی می کرد ساکت بماند طاقت نیاورد و گفت : همون فراری ها رو می
گی ؟ همون هایی که تحت تعقیبند ؟ چرا شما سعی نمی کنید یه رهبر جدیدی پیدا کنید
اینا دیگه دمده شدن .
سعید نقاش با حرص و جوش آن ها را نگاه می کرد سپس به هنگامه گفت : خواهر
بهتره اونا رو به اسکان ببریم !
سبحانی با شنیدن اسکان به هم ریخت و گفت : اگه زیر درخت بخوابم اونجا بیا
نیستم . مگه یادتون رفته چند سال اونجا منو حبس کردین ؟
بهزاد : سال 73 این قدر توی اسکان H
شکنجه دیدم که چشم ندارم اونجا برم .
هنگامه : خیلی خوب هتل ایران همه می ریم اونجا .
بهزاد خنده ای کرد و گفت : هتل ایران ، چه غلطا ! اما ظاهرا اونجا بهتر از
جاهای دیگه ست .
هنگامه : انتظار نداشیم اینقدر تیز حرف بارم کنی اما اشکالی نداره از جامعه
عادی هستین دیگه .
القصه : در هتل ایران مجاهدان سعی کردند به نحو احسن از آن ها پذیرایی کنند .
شب شد و هنگام شام خوردن فرا رسید . به تعداد نفرات مرغ سر میز گذاشتند . چند
نمونه سوپ و دیس های برنج که در سفره هر ایرانی تقریباً وجود دارد .
بهزاد متوجه شد که مرغ ها فقط یک ران دارند . همه را از نظر گذرانید و دید که
همه مانند همند با تعجب نزد هنگامه رفت و پرسید : درسته سازمان مثل مرغ یکپاست
و حاضر نیست حقیقت را ببیند و بچرخاند اما گمان کنم شغال های اشرف به مرغ
هایتان حمله کرده اند و همه را یک پایی کرده ا ند .
هنگامه که سر از حرف بهزاد در نیاورد گفت : چه می گویی تیز بگو منظورت چیست ؟!
بهزاد او را پای میز غذا خوری می آورد و مرغ ها را به او نشان می دهد .
هنگامه می گوید : والله من خودم بالای سر آشپزها بودم در آشپزخانه مرغ ها سالم
بودند هر ضربه ای خورده اند در فاصله بین آشپزخانه تا اینجا بوده .
بهزاد : چرا ؟ قبلاً از این فاکت ها اینجا نبوده .
هنگامه : آخه خبر نداری بعد از صدام یواش یواش وضع ما خیلی خراب شد الان بچه ها
نزدیک به یک ساله که مرغ نخوردن و این حرف بهزاد را چنان تکان داد که آهی کشید
.
غذا را با کراهت خوردند چون هنوز به سازمان اعتماد نکرده بودند . به هر کدام
اتاقی داده شده بود وقت خواب رسیده بود و چشمان مسافران پر خواب بود همه خسته
بودند هم جسمی و هم روحی .