مصطفی :
برایشان پیش شرط می گذاریم . می گوئیم یک نفر از صلیب سرخ باید عین آمار ما را
به فهیمه تحویل دهد و بعد از 2 الی 3 ساعت دوباره تحویل بگیرد . در ایـن صـورت
دست سـازمـان هم از کشتـن مـا کـوتاه شده . و همه
پذيرفتند كه چنين كنند .
فردای آن روز
فهمیه كه آرایشش به طرز عجیبی به هم ریخته بود ، سعی كرد خود را تا جای ممكنه
رو به راه كند . او خود را مرتب كرد و آرایش غلیظ تری بروی صورتش كار كرد او به
خوبی می دانست كه آرایش روز با آرایش شب فرق می كند و این جای تعجب بود چون ،
به هر حال او نفر یك ایدئولوژیک سازمان بود . او كسی بود كه اكثر نفرات جدید
الورود به سازمان را انقلاب داده بود .
اما این چیزها
دردی دوا نمی كرد چون او تعهد داده بود كه تمامی نفرات تیف را برای نشست رهبری
به اشرف بیاورد و این چیزی بود كه باعث می شد خود فهیمه بداند كه اگر لازم شد
باید هر كاری كه بچه های تیف از او بخواهند بی چون و چرا انجام دهد .
فهیمه آهی
كشید و در دل گفت : خدایا تو شاهد باش كارمان به كجا كشیده شده . اگر دست من
بود همه را از دم تیغ می گذراندم تا دیگر كسی پیدا نشود هوس خیانت به برادر به
سرش نزنه ؟! او لحظه ای كارهای قیصر مسعود را زیر سئوال نمی برد چون او واقعاً
به لم یرتابو رسیده بود .
صبحانه نخورده
، میان بچه های تیف حاضر شد و مصطفی شفیعی كه به عنوان نماینده انتخاب شده بود
شرط خود و بقیه را عنوان كرد . فهیمه از كوره در رفت و فریاد كنان گفت : این چه
شرط مسخره ای است كه شما گذاشته اید سازمانی كه یك عمر به خود تو لطف كرد تا
آواره بیابان ها نشوی سازمانی كه امكان مبارزه را برایتان فراهم كرد و رهبرانی
كه در تاریخ نمونه نداشته اند ، چه بدی در حق امثال شما كرده كه این گونه ترس و
واهمه از برگشت به آن دارید ؟
فحاشی كه نقل
و نبات حرف های فهیمه بود نیز شنیده شد و بچه ها همگی گفتند : پس شما هنوز
نچرخانده اید این كاراكتر خصلتی شماست كه فحاشگر هستید . ما به شما اپسیلونی
اعتماد نداریم . در ثانی مگر خود این سازمان و رهبرانش ما را آواره بیابانها
نکرده اند ؟
تقابل فهیمه
كار دستش داد و چیزی نمانده بود كه همه چیز خراب شود ناگهان فهیمه چرخاند و گفت
: معذرت می خواهم تقابل منو نادیده بگیرید . مطمئن باشید با شركت در این نشست
پشیمان نمی شوید . آیا خودتون خسته نشده اید از این غذاهای آماده آمریكایی ؟ من
سفارش دادم بهترین غذاها رو برای شما تهیه كنن خواهش می كنم روی مرا زمین
نیندازید .
مصطفی كه هیچ
وقت را در آن حال و هوا ندیده بود مطمئن شد كه تغییراتی صورت گرفته از این رو
بدون مشورت دوباره با بچه ها فریاد كشید : همان كه گفتیم با حضور صلیب سرخ
حاضریم .
این بار دیگر
فهیمه حرفی نزد و كاملاً به خواسته بقیه احترام گذاشت . او از همه خداحافظی كرد
و رفت . كمپ دوباره به حالت قبلی برگشت اما ذهن تك تك نفرات درگیر این نشست بود
كه عاقبت چه خواهد شد ؟
فهیمه در
برگشت به سازمان متوجه نشستی شد كه مریم گذاشته بود . سراسیمه خود را به محل
نشست رساند و متوجه شد كه مریم از بقیه در حال بازخواست است .
مهناز را دید
كه با گریه به مریم می گفت : خواهر ، به خدا این بهزاد نمك نشناس رو دوست داشتم
از پشت تلفن خفه كنم . اما چه می شه كرد كه شما از من خواسته بودید خودم رو
كنترل كنم .
صدیقه نیز از
سبحانی و كریم حقی و بقیه جداشدگان دل پری داشت اما نشان می داد كه همه را راضی
كرده بودند . نوبت به فهیمه رسید او گفت : این بریده ها معلوم نیست چه چیز از
سازمان دیده اند كه حاضر نیستند نگاهی به پشت سر خود كنند آن قدر می ترسند كه
به من گفتند در حضور صلیب سرخ حاضر به همكاری اند مریم غضبناك چشمانش را گرد
كرد و گفت: و تو چی گفتی ؟
فهیمه :
پذیرفتم.
مریم : بیخود
كردی . خواستی كمی آبرو داری كنی آن ها را باید می چرخاندی تا از خواسته خود
صرف نظر كنند ناسلامتی تو نفر یك ایدئولوژیک سازمانی ، این قدر پپه ؟
فهیمه سرش را
پایین انداخت تا تقابل صورت نگیرد و مریم به فكر فرو رفت كه شاید بد نباشد .
این هم ضربه ای به مسعود می باشد كه النهایه توی جیب من می ریزه . باز شدن پای
صلیب سرخ در قرارگاه می تواند شروع پروسه محكومیت قضایی مسعود باشه . سپس
دوباره آرام گرفت و گفت :
خیله خوب
كاریه كه شده حالا زودتر هتل ایران و اسكان را آماده پذیرایی كنید گمان كنم در
همین هفته سر و كله مهمانان پیدا شود .