Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 10

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت دهم  

 راستی چه خبر از کریم گرگان ؟ هنوزم یواشکی باهاش محفل می زنی ؟

و مهناز با شنیدن نام شوهر سابقش به منظر بهزاد پی برده گوشی را قطع کرد او خیس عرق شده بود این اولین باری بود که چنین حالتی به مهناز دست داده بود . بلند شد تا راه برود اما گیج و منگ می زد و به اطراف می خورد .  دوباره نشست چشمانش سیاهی می رفت برای او آب قند آوردند فشارش حسابی افتاده بود و در دل به بهزاد فحش می داد .

3 نفر تضمین مهناز شده بودند تا آن گونه که باید با بهزاد سخن بگوید نه آنگونه که دلش می خواهد

حال بشنوید از فهیمه و بچه های تیف :

بعد از کلی صحبت با فرمانده آمریکایی ها وی قانع شد که با حضور چند تن از نیروهای آمریکایی فهیمه را به تیف هدایت کرده تا بتواند با بچه های جداشده هر صحبتی که می خواهد بکند . این موافقت  از طرف پنتاگون و CIA  تایید شده بود .

فهیمه که دستگاه نیروها را می شناخت ( چون خود وی آنها را انقلاب داده بود ) کمی از لحاظ آرایشی به خود رسید و لباس فرمش را نیز با لباسی دیگر معاوضه کرد ، سپس صلانه صلانه مانند خاله سوسکه وارد تیف شد . بچه ها اول او را نشناختند اما به محض شناسایی وی شروع به فحاشی کردند . هر کس سنگی برداشته بود تا او را هدف قرار دهد . اگر سربازان آمریکایی در صحنه نبودند و یا این که دربهای کمپ ها باز بود او را تکه پاره می کردند یا شاید هم نه او را نوازش می دادند .

 به هر حال فرمانده آمریکایی دخالت کرد و فریادی کشید همه ساکت شدند و فهمیه فرصت را غنیمت شمرد و گفت : من آمده ام تا شما را به یک مهمانی دعوت کنم . یکی از قدیمی ها گفت : مهمانی بخوره تو سرت ، مگه ما دوباره گول حرف های شما رو می خوریم ؟ مسعود چی اون کجاست ؟

فهمیه : به جان برادر سوگند می خورم که اون از من خواسته و باید بدونید این یک مهمانی معمولی نیست . تمام جدا شده های اروپا رفته هم شرکت دارند . آیـا شما دوست نـداریـد دوستان خـودتـون رو یه دفعه دیگه هم که شده ببینید ؟ اگه کسی از گل نازک تر بهتون گفت با من طرفه خیالتون از هر نظر راحت باشه . من امشب همین جا می مونم و تا جواب مثبت رو از شما نگیرم هیچ جا نمی رم . بشینید فکراتونو رو هم بریزید من فردا دوباره بر می گردم . خواهش می کنم مطمئن باشید که سازمان چرخونده .

با رفتن فهیمه ، بچه های کمپ های مختلف تیف ، با نگاهی جدید و متفاوت به اتفاقی که لحظاتی قبل رخ داده بود ، قضیه را دنبال کردند . آن ها تصمیم گرفتند که در زمان بندی شام ، یعنی زمانی که درب کمپ ها باز است و بچه ها می توانند با همدیگر ادغام شوند نفراتی را تعیین کرده و برایشان نشستی برگزار کنند . نفرات نماینده در یکی از چادرهای کمپ ( پنچ آلفا) که به کمپ سیاسی ها معروف شده بود ، جمع شدند . حدوداً 12 نفری می شدند .

مصطفی شفیعی گفت : این دروغ است سازمانی که من می شناسم امکان ندارد بچرخاند آن هم چه کسی فهیمه یا مژگان و از این قماش !؟

این ها هیچکدام با دیگری فرقی ندارد و همه اشان سر و ته یک کرباسند . گمان نکنید موضع کسی مثل فهیمه می تواند با ما باشد حتماً به نفع مریم و مسعود است و چیزی که به نفع این دو تمام شود به درد من نمی خورد من می گویم شرکت نکنیم .

محمد دادجو که خنگ ترین نفر سازمان به حساب می آمد نیز نماینده شده بود او گفت : مـی خواهند همه امان را با هم و یک جا سر ببـرنـد حقیقتاً من می ترسم در مهمانی و نشست رهبری شرکت کنم .

همه مخالف بودند اما شخصی که نامش را نمی دانم بلند شد و گفت : بهتر است زاویه دیدمان را عوض کنیم اگر بتوانیم حرف هایمان را رو در رو با مسعود و مریم بزنیم ولو این که خونمان ریخته شود برایمان کافیست . شاید بتواند جواب گوی عمر هدر رفته ما شود .

دادجو : آره به همین خیال باش که مسعود اپورتونیست به ما خسارت دهد .

 دیگری : کی حرف از خسارت زد ؟ هم کارات قیصره هم حرفات .

دیگـری : همان طـور که همه مـی دانیـم تصمیمـات فـردی راه بــه جایـی نمی برد .  همین طور تصمیمات و حرکات خود بخودی ، پس بیائید بالاغیرتاً برویم حرفهایمان را منسجم بزنیم . اگر 10 درصد احتمال این باشد که مسعود و مریم جوابگوی ما شوند ، این ارزش را دارد که این عمر باقی مانده امان را فدا کنیم .

مصطفی : پس بیائید ترفندی به کار بریم که هم جوابمان را بگیریم هم جونمان تضمین شود و همه پرسیدند : چگونه ؟

مصطفی : برایشان پیش شرط می گذاریم . می گوئیم یک نفر از صلیب سرخ باید عین آمار ما را به فهیمه تحویل دهد و بعد از 2 الی 3 ساعت دوباره تحویل بگیرد . در ایـن صـورت دست سـازمـان هم از کشتـن مـا کـوتاه شده .

و همه پذيرفتند كه چنين كنند .

قسمت یازدهم

 

قسمت نهم

 

359 بار بازديد از تاريخ 15/05/86