فهیمه به تیف
رفت تا آنها را دعوت کند . صدیقه تلفنی با آلمان ارتباط برقرار کرد تا با
سبحانی صحبت کند و مهناز که مسئول دعوت بهزاد علیشاهی از فرانسه بود با تناقض
شماره گیری می کرد .
حقایق
را بـا تلفن منهاز و بهزاد دنبال می کنیم و بعد از آن به سراغ بقیه می رویم .
مهناز : برادر
بهزاد علیشاهی ؟
بهزاد : ما
این جا برادر بهزاد نداریم ، خودش هست کاری دارید بفرمائید .
مهناز : منم
با برادر بهزاد کار دارم نه با برادرش .
بهزاد : برادر
بهزاد که اصلاً نداریم اما آقا بهزاد چرا امرتون ؟!
مهناز : من از
همکارای قدیمی شما هستم لطفاً قطع نکنید .
بهزاد : چرا
باید قطع کنم ؟ مگه شما از کجا زنگ می زنید .
مهناز : از
اشرف همیشه قهرمان .
بهزاد : آهان
حالا گرفتم . از برادر برادر کردنت باید شک می کردم . بهتره بگی از زندان همیشه
اشرف . چطور جرأت کردی با یک جدا شده مثل من تماس بگیری ، حتماً میخوای مثل
تلفن های قبلی بقیه تون فحش بارم کنید ؟
مهناز : از
شما چه پنهون . تشکیلاتی از من خواسته شد .
بهزاد :
تشکیلاتی ؟ جالب تر شد . بگو ، خودت دست رو کن موضعت چیه ؟
مهناز : موضع
ام که نوک قله ست .
بهزاد : ها
... ها آره نوک قله جهالت . اینو که خودم بهتر می دونم حالا منظورت چیه که تماس
گرفتی ؟ حتما می خوای علیه شما چیزی نگم ، مطلبی هم ننویسم و خلاصه از این چیزا
.
مهناز : نه نه
، اتفاقاً هر چی می خوای بگو . من اصلاً تماس گرفتم که هر سئوالی داری با دست
باز از برادر بپرسی .
بهزاد : برادر
کجاست که به سئوال های من پاسخ بده ؟ اگه پیداش کردی سلام من هم بهش برسون ؟!
مهناز : برادر
همین جاست .
بهزاد : کجا
توی اشرف ؟
مهناز : یعنی
الان نه ولی قراره بیاد یه " نشست رو " بذاره همه هم شرکت بده از بریده هایی
مثل تو تا بقیه .
بهزاد : تو
اول حرف زدن یاد بگیر بعداً با من تماس بگیر . تو هنوز به من میگی بریده ؟ شما
که از همه بریده ها ، بریده ترید . اینه رسم مبارزه ؟ رهبراتون که تا دینش بای
دادن بریده نیستن ، ما که بزور از چنگ اونا در رفتیم بریده ایم .
مهناز :
منظوری نداشتم به خدا .
بهزاد : راستی
یادم رفت تو که خودتو معرفی نکردی ، تو کی هستی ؟
مهناز : من
خواهر مهنازم .
بهزاد : زحمت
کشیدی پونصد تا مهناز دارید کدوم یکی هستی ؟
مهناز : مهناز
شهنازی .
بهزاد : اوه
اوه اوه ننه فولاد زره !
مهناز :
منظورت چیه ؟
بهزاد : مگه
نمی دونی توی اشرف برادرا بهت این لقب و دادن ؟
مهناز : شما
خیلی بدید .
بهزاد : ه ...
ه حالا بگو حرف حسابت چیه ؟
مهناز : خیلی
بد جنسی حالا که اشک منو در آوردی چطوری بگم ؟
بهزاد : مگه
تو اشک هم داری ؟ گمون نکنم هیچکدوم از خواهرای اشرف اشک داشته باشن . مگه از
احساسات چیزی هم سرت میشه ؟ کل یگان خواهرا رو بچلونی شاید یه قطره اشک بچکه
شاید هم نچکه با خداست .
مهناز : برادر
از من خواسته تو رو دعوت کنم تا توی این نشست شرکت کنی .
بهزاد : بعد
هم تیغ بارونم کنید و دست آخر بندازینم توی سبتیک آره ؟
مهناز : یعنی
ما این کاره ایم ؟
بهزاد : اسم
چند نفر و می خوای همین الان برات بخونم که این بلا رو سرشون آوردین ؟
مهناز : از
همه دعوت به عمل اومده نترس بیا هر سئوالی داری بکن حالا گذشته ها گذشته . ما
به این بدی هم که تو فکر می کنی نیستیم . این حرکت یه حرکت جدیده . سبحانی و
کریم حقی و بقیه هم هستن .
بهزاد : جداً
؟ این غیر ممکنه ؟!
مهناز : چی
غیر ممکنه ، حال که ممکن شده .
بهزاد : آخه
برادر مسعود شما چنین جراتی نداشته و نداره که بخواد مرد و مردونه با کسی طرف
بشه .
مهناز : پس تو
برادرو دست کم گرفتی .
بهزاد : گمون
کنم تو زیادی حساب روش باز کردی آخه جز فرار کردن از حقایق کار دیگه ای بلد
نیست . چرا چرا بلده ، فحاشی تا دینش به جدا شده ها رو خوب بلده .
مهناز : حالا
تو که اسم خودت رو با جرأت میذاری لطف کن بیا توی این نشست .
بهزاد : آخه
روی شما هیچ حسابی نمی شه باز کرد . خودت که بهتر می دونی . احتیاجی به گفتن من
نیست ولی حالا که میگی بقیه هم میان ، من هم باید یه کمی بیشتر فکر کنم ، به
خاطر خواسته مسعود که نه ، به خاطر روشن شدن حقایق شاید بیام شاید . تو هم لطف
کن دیگه این جا تماس نگیر خودم می دونم چه جوری خبر دارتون کنم . راستی چه خبر
از کریم گرگان ؟ هنوزم یواشکی باهاش محفل می زنی ؟
و مهناز با
شنیدن نام شوهر سابقش به منظر بهزاد پی برده گوشی را قطع کرد او خیس عرق شده
بود این اولین باری بود که چنین حالتی به مهناز دست داده بود . بلند شد تا راه
برود اما گیج و منگ می زد و به اطراف می خورد . دوباره نشست چشمانش سیاهی
می رفت برای او آب قند آوردند فشارش حسابی افتاده بود و در دل به بهزاد فحش می
داد .