Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 08

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت هشتم 

نشست رهبری ، اونم تو اشرف ، این دیگه بیشتر به یک جوک سیاسی شباهت داره تا به یک خبر . این اولین چیزی بود که در لحظه از ذهن همه گذشت . برادر با هزار ترفند مارو تو عراق چپوند و خودش نمیدونم چه جوری جیم شد ، حالا تو این اوضاع احوال عراق و لیست تروریستی دوباره میخواد به عراق برگرده !؟ اینم ته دل همه بود ولی هیچکس جرأت اظهار اونو نداشت .

دکتر حمید رو به مهدی فیروزیان کرد و گفت : منظور خواهر مژگان از رهبر و رهبری کیه ؟ مگه خبری از برادر شده ؟ یعنی امکان داره اینجا پیداش بشه؟

مهدی فیروزیان : نه بابا مگه برادر خرش گم شده بیاد عراق ، اونم توی این وضعیت !؟ منظورش حتماً خواهر مریمه .

دکتر حمید : پس چرا تیز نمیگه خواهر مریم ؟ یعنی منظور خاصی داره آخه تا بوده ، منظور از رهبری برادر بوده ، حالا بگذریم از این چند سال اخیر که خواهر مریم هم جزو رهبری و برادر به حساب اومده .

مهدی : حتماً این ترفند جدید خود خواهر مریمه ! می خواد از نبود برادر سوء استفاده کنه و خودش رو رهبری معرفی کنه .

حمید : مگه حالا نیست ؟

مهدی : چرا . ولی این جوری که بوش میاد ، خبرهایی تو راهه . به نظر من خواهر مریم به تنهایی داره به جای رهبری به ما تحمیل می شه .

حمید : اگه این جوری هم که تو میگی باشه . صورتی از مبارزه است دیگه . مگه یادت نیست که برادر گفت توی مبارزه شرایط به ما تحمیل میشه ! برای یکی مثل من خیالی نیست . اما برای تو که دستگاهت رو خوب می شناسم خیلی دردآور و زجر آور باید باشه .

مهدی : چرا ؟

حمید : چون همه می دونن که تو با هژمونی خواهرا مشکل داری .

مهدی : هیچم این طور نیست ، منم برای اثبات به تو و امثال تو حاضرم که مادر سکینه هم رهبرمون بشه .

حمید : مادر سکینه دیگه کیه ؟ از خودت اسم در میاری ؟

در حالی که این دو با هم در حال مشاجره بودند مژگان همچنان می تاخت . ناگهان مژگان حرفی زد که هیچ کس انتظار شنیدن چنین چیزی در سازمان را نداشت او گفت :

" تا قبل از نشست رهبری نشست عملیات جاری تعطیل اعلام میشه . "

ناگهان همه شروع به کف زدن کردند مژگان هم که تا آن لحظه با عصبانیت سخن می گفت با لبخندی ملیح همچون مونالیزا با صدایی که عشوه درونش موج می زد گفت : " نمی دونستم این جوری هستین  والا زودتر از اینا تعطیلش می کردم همون موقعی که مسئول اول بودم رو میگم . "

بچه ها که در حال آرام گرفتن و فارغ آمدن از دست زدن خود بودند دوباره به سرعت و قدرت کف زدن خود افزودند و این بار شعار نیز دادند .

خواهر مژگان عزیزه – اشرف ما لذیذه .

کسی نمی دانست این شعار چگونه شکل گرفت اما معلوم بود که قافیه چو تنگ آید ، شاعر به جفنگ آید .

دکتر حمید نتوانست آرام گیرد بلند شد و پرسید : ببخشید خواهر ، منظورتون از رهبری کیه ؟ خواهر مریم رو می گید ، درسته ؟ چون خبری از برادر که نیست .

و مژگان با لبخند دهانش را یکوری کرد و گفت : " حالا ؟! "

نیمچه شقبی در سالن به راه افتاد که مژگان را مجبور کرد بچه ها را به آرامش دعوت کند .

بعد از آرام گرفتن سید حسین پشت میکروفون رفت و پرسید: ببخشید خواهر ، سوالهامون دقیقاً مربوطه به کی می تونه باشد .

مژگان : به تمام پروسه مبارزاتی از اول تا دینش .

سید حسین : اما تمام کارهای برادر درست بود  مگه جای سوالی همه مونده ؟

مژگان : معلومه که مونده ، البته خود رهبری این طوری خواسته . از همین لحظه شما دست باز دارید که هر جور می خواید با همدیگه محفل بزنید و سئوال جواب کنید . البته از این لحظه محفل دیگه محفل حساب نمی شه ، چون درهای سازمان بازه ولی شما موندید و نرفتید این ، یعنی این که هر کدام خود را به نوعی صاحب سازمان می دونه که خیلی نقطه خوبیه . حالا وقتشه که برادر به همه بفهمونه ما سکت نیستیم . باید همه باور کنن که ما روی دموکراسی سواریم و تنها آنتی تز بنیاد گرایی هستیم .

مژگان به نوبت به سئوال کنندگان پاسخ می داد . عده ای از این عملکرد ناراضی و عده ای دیگر راضی بودند . معمولاً در سازمان همیشه افراد به همین دو گروه تقسیم می شدند ، دگمات ها و پراگمات ها .

پـراگمات ها را می تـوان اپـورتـونیست نیـز نامید چون منتظر فرصتی بهتر از رفتن به کمپ آمریکایی ها ( تیف ) بودند . آنها را فقط رفتن به اروپا یا آمریکا راضی می کرد .

 مریم و مسعود این را بهتر از هر کسی می دانستند . برای این دو فقط ماندگاری افراد مهم بود چون تنها با حفظ آمار بیشتر نفرات ، می توانستند حرف خود را به کرسی بنشانند . اگر قرار بود هر روز چند صد نفری از سازمان جدا شوند که دیگر حرف مسعود ، ده شاهی نزد بوش خریدار نداشت . پس مسئولین سعی می کردند پراگمات ها را راضی نگه دارند .

در همین بین که مژگان جوابگوی سالنیان بود مریم در حال پذیرایی از فرماندهان آمریکایی بود و این درست عکس چیزی بود که به نیروها گفته شده بود . چون همه گمان می کردند خواهر مریم دعوت شده و به جز چند نفری چون فهیمه و صدیقه و شهرزاد و غیره ... کسی نمی دانست که مریم جانش ، خود مهماندار است .

فهیمه به تیف رفت تا آنها را دعوت کند . صدیقه تلفنی با آلمان ارتباط برقرار کرد تا با سبحانی صحبت کند و مهناز که مسئول دعوت بهزاد علیشاهی از فرانسه بود با تناقض شماره گیری می کرد . حقایق را با تلفن منهاز بهزاد دنبال می کنیم و بعد از آن به سراغ بقیه می رویم .

قسمت نهم

 

قسمت هفتم

                                                        

 

262 بار بازديد از تاريخ 30/04/86