خبر ورود
خواهر مریم در بعدازظهر همان روز به همه رسید و آن شب جشن مفصلی بر پا شد در
پایان جشن اطلاعیه ای خوانده شد که خبر از نشست فردا صبح را می داد .
فردای آن روز
بعد از دهی همه در سالن اجتماعات منتظر آمدن مریم بودند لیک مریم نیامد که
نیامد خواهر مژگان پارسایی در چایگاه ویژه قرار گرفت و ضمن خیر مقدم به همگی
نشست را بدینگونه آغاز کرد که ....
مژگان : دیروز خواهر مریم تشرف فرما شدند .
سالن یکپارچه بلند شده و شروع به دست زدن و شعار دادن کردند
.
" مریم مهر تابان – رو دوش قهرمانان – می بریمش به تهران .
از مسعود هست این فرمان – بردن مریم تا تهران "
چند آمریکایی
که به عنوان نگهبان و در حقیقت خبر چین " بوش و بلر " در گوشه کنار سالن
ایستاده بودن با دیدن این صحنه خود را چند قدمی از بقیه عقب کشیدند و برای
همخوانی با جمع یک دست خود را مانند کسی که شعار می دهد بالا برده و به عقب و
جلو حرکت دادند و خودشان به این کار خودشان می خندیدند .
مژگان با
صدایی بلند در میکروفون دمید و گفت : از خواهرا و برادرا خواهشمندم سر جای خود
بشینن چون زمان بندی محدوده .
دقیقه ای بعد
همه آرام گرفتند و مژگان چند قلپی آب نوشید و بعد از خشک کردن عرق پیشانی اش
گفت : خواهر مریم از این که نتوانست در میان شما حضور به هم برسونه از من خواست
که از شما معذرت خواهی کنم . و دوباره سالن شروع به شعار دادن کرد . این بار
مژگان کفری شد و چند ضربه ای محکم بر روی تریبون جلویش کوبید و گفت :
خواهش کردم
بشینید و گوش بدید وقت کمه بعد از آرام گرفتن نیروها دوباره شروع به صحبت کرد
که : بله می گفتم . فـرمـانـدهـان آمـریکایـی مستـقر در اشرف ، امروز خواهر مریمو به
مهمانی دعوت کردند برای همین نتونست بیاد . یک نفر از ته سالن شروع به شعار می
کرد تا بقیه تحریک شوند و همراهی اش کنند اما مژگان نگذاشت شعارش به اتمام رسد
فریاد کشید : خفه شو بگیر بشین .
سکوتی مطلق
همه فضا را گرفت مژگان دوباره چند قلپی آب خورد و باز عـرق پیشانی اش را خشک
کـرد و با حالتی که رعشه در آن به وضوح دیده می شد گفت :
اگه قرار باشه
هر بار که اسم خواهر یا برادر رو بیارم شما شعار بدید که دیگه تکلیفمون روشنه
. اگه میخواید چند روز این نشستو کش بدید بگید اگر هم نه ، تا زودتر بگم چه
رویدادی رخ داده ، می دونم 2 ساعت دیگه همه دلتونو از گرسنگی فشار می دین . این
جا خبری از ناهار نیست گفته باشم . تا اون موقع باید به قرارگاهاتون رفته باشید
.
و زیر لب با
خودش گفت : عجب گیری کردیم با یه مشت آدمای زبون نفهم ! نمی دونم برادر چه جوری
رو اینا حساب باز کرده بود ، سرنگونی با اینا واقعاً فطیره !
نادر رفیعی که
کنار رضا مرادی در چند قدمی آمریکایی ها نشسته بود به رضا گفت : بیا ، نگاه کن
، حـالا که همه ساکت شدن خانم خانما با خودش گپ می زنه .
رضا مرادی :
ضعیفه ست دیگه ! کاریش هم نمی شه کرد هژمونی با خواهراست .
و نادر تپقی
زد و با خنده گفت : آره ، آره حالا چی می خواد بگه ؟
رضا : چه
میدونم از همون بلغورهای همیشگی .
برادر سعید (
خدایی صفت ) : هیس ، بچه ها الآن می شنوه یه چیزی بهتون می گه سکه یه پول می
شید توی جمع .
ناگهان مژگان
که متوجه ورجه و ورجه آنها شده بود با چشم غره نیم نگاهی به آن ها انداخت سپس
بی توجه به آن ها رو به تمامی سالن گفت : نشستی در پیش داریم که با نشست هایی
که تاکنون داشته اید زمین تا آسمان فرق می کنه . حرف اصلی خواهر اینه که خودتون
رو باید کنترل کنید هر چی دیدید و شنیدید باید در لحظه با خودتون عملیات جاری
کنید . هیچکس به هیچ عنوان نباید شقب کنه . این ته حرفام بود که زدم حالا نوکشو
می گم بعد هم اگه وقت بود وسطشو . مفهومه ؟
و هیچکس در
سالن جوابی نداد معلوم بود که برای کسی مفهوم نشده بود همه هاج و واج همدیگر را
می نگریستند .
سعید نقاش از
جایش برخاست و گفت : ببخشید خواهر حرف هایی که زدید فقط برای خودتون مفهومه
تازه اگره فاتح کبیر گلوگاهها نبودید برای خودتون هم مفهوم نبود .
چند نفری که
مثل نادر رفیعی و رضا مرادی هم سنخ سعید نقاش بودند ، با حالت تمسخر خندیدند
اما صدای خنده خود را کنترل کردند تا به رعشه مژگان چیزی اضاف نشود .
مژگان : بگیر
بشین کی بهت اجازه حرف زدن داد ؟ من هنوز حرفم تمام نشده .
سعید نقاش :
اگه قراره این نشست هم مثل قبلی ها یک طرفه باشه به صورت خبر توی بولتن خبری
چاپ می کردید چرا نشست گذاشتید ؟
مژگان : باز
که حرف زدی ؟ حالا وقت تناقض گویی جنابعالی نیست که وقت نشست رو این جوری داری
می گیری . در ضمن این یک نشست توجیهیه . حالا بگیر بشین هری پاتر و در سالن یک
دفعه انفجار خنده صورت گرفت .
سعید نقاش به
روی صندلی اش میخکوب شد و با خود عملیات جاری کرد که : هری پاتر که چیز بدی
نیست می تونست بدتر از این ها حرف بارم کنه .
مژگان : رهبر
می خواد به تمام سئوال های سیاسی ایدئولوژی شما پاسخ بده . شما خوب می دونید که
اون نباید پاسخگو باشه ولی چون خودش این جوری خواسته ما هم هر سئوالی داریم ازش
می پرسیم .
یادتون باشه
که آوردن قلم و کاغذ توی سالن نشست مثل همیشه مرز سرخه . شما باید سئوالاتون و
حفظ کنید چیزهای تکراری هم نپرسید خوب گوش بدید که بقیه چی می پرسن شاید سئوال
شما هم باشه .
تعدادی میمهان
برامون می رسه که باید کاملاً از اون ها پذیرایی کنیم شاید لازم باشه چند روزی
اینجا بمونن چون از راه دور میان . بنابراین هتل ایران و اسکان رو براشون آماده
می کنیم . مسئولیت پذیرایی با FM3 مسئولیت
آماده سازی امکان هم با FM1 .
نشست رهبری ،
اونم تو اشرف ، این دیگه بیشتر به یک جوک سیاسی شباهت داره تا به یک خبر . این
اولین چیزی بود که در لحظه از ذهن همه گذشت . برادر با هزار ترفند مارو تو عراق
چپوند و خودش نمیدونم چه جوری جیم شد ، حالا تو این اوضاع احوال عراق و لیست
تروریستی دوباره میخواد به عراق برگرده !؟ اینم ته دل همه بود ولی هیچکس جرأت
اظهار اونو نداشت .
دکتر حمید رو
به مهدی فیروزیان کرد و گفت : منظور خواهر مژگان از رهبر و رهبری کیه ؟ مگه
خبری از برادر شده ؟ یعنی امکان داره اینجا پیداش بشه؟