Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 04

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت چهارم 

مریم با احتیاط گام بر می داشت . برای ورود به اشرف از لباس مبدل استفاده کرده بود و با پوشش آمریکایی به همراه بادی گاردهای آمریکایی در خلوت ترین موقع روز وارد قرارگاه شد . او بر خلاف خواسته اش که دوست داشت مانند همیشه در لحظه ورود به اشرف برایش جشن بگیرند مراسم را به بعد از نشست خواهران موکول کرد چون نمی خواست بعد از آشکار ساختن خود در انظار بی جواب باشد . او به خوبی می دانست که نداشتن جوابی دهان پر کن یعنی خلع سلاح برای یک رهبر .

آن شب زودتر از همیشه در مکانی آرام و بی سر و صدا به رختخواب رفته و از مشاورین خود خواست که همه خواهران مسئول را جهت نشست برای فردا صبح قبل از ساعت 8 مطلع سازند . او در آن شب هیچ کس را نپذیرفت چون به اندازه کافی مشغله فکری داشت و از تضادهایی درونی هیچ نمی خواست بشنود .

با شنیدن خبر ورود مریم و تشکیل جلسه ای در صبح به آن زودی ، خواهران شورای رهبری در تحلیل هایی جور و ناجور فرو رفته و علیرغم این که می دانستند ذهنشان نباید باز باشد لیک از ترس  و واهمه ای که هر روز به نوعی گریبان گیر شان شده بود ، پاک خود را گم کرده و با تناقضی بزرگ شب را به صبح رسانیدند . همه می دانستند که نشست رهبری همیشه در شب یا از غروب هنگام ، شروع و مینیمم تا صبح ادامه می یابد اما این بار بر خلاف همیشه مریم می خواست نشست را از صبح آغاز کند و همین همه را در تحلیل فرو برده بود همه قبل از ساعت 8 در سالن خواهر فهمیه جمع شدند .

جو حاکم عجیب و غریب می نمود به طوری که با ورود مریم هیچ کس شعاری نداد . مریم نیز بی محابا در جایگاه ویژه قرار گرفت و بدون مقدمه چینی که مسعود همیشه انجام می داد به سر اصل مطلب رفت .

مریم : خواهران ! مبادا فکر کنید برادر قات زده و چیزی را از شما می خواهد که امکان پذیر نیست .

او در کمال صحت و سلامت خواسته اش را به من اعلام کرد تا به اشرف بیایم و شما را در جریان امر قرار دهم . امروز ما وارد سر فصلی می شویم که شهدای بنیانگذار و مرکزیت سازمان را نیز متعجب خواهد ساخت شما که دیگر فبها .

به غیر از چند نظامی آمریکایی که با مترجمشان در گوشه کنار سالن دیده می شدند بقیه همه مؤنث بودند برای آمریکایی ها نیز تعجب آور بود که مریم در آن شرایط بحرانی از فرانسه آمده باشد . مریم همچنان ادامه داد که :

 نشستی مهم در پیش داریم ، نشستی که برای اولین بار در پروسه مبارزاتی سازمان روی می دهد ، نشستی که اضداد را نیز متعجب خواهد کرد ، نشستی که ...

خواهر فهمیه از جایش برخواست و به علت نداشتن میکروفون جلویش ، جیغ زنان گفت : خواهش می کنم خواهر ، سر اصل مطلب بروید و این قدر نشست نشست نکنید شما که ما را دیوانه کردید .

مریم : حالا کجاشو دیدی بذار بگم دیوونه تر می شی ؟!

فهیمه : پس لطف کن و از تعارفات بگذر و بر مبلغ بیفزا .

و چند نفری از گوشه کنار سالن حرف فهیمه را تایید کردند و جیغ زنان گفتند : راست میگه راست میگه ؟!

مریم : راست میگه نه ؟ پس خوب گوش کنید مسعود گفته یه نشست با بریده ها بذاریم .

فهیمه : و حتماً باید از اونا بخوایم برگردند ؟ می دونی چند تا تابلو کشیدم و هیچ تاثیری نداشت ، حالا دوباره باید خواهش کنیم برگردند ؟

مریم : نه خیر هیچم این طور نیست .

مژگان پارسایی : پس حتماً باید رو در رو باهاشون بجنگیم .

مریم : نوچ .

صدیقه حسینی : اگه بحث تیغ کشیه که باید بگم فایده ای نداره ، با اون فحش هایی که من بهشون دادم ، اگه برگشتنی بودن بر می گشتن .

مریم : نوچ این هم نیست دیگه ... دیگه کسی حرفی نداره ؟ سئوالی نیست ؟ بگم ؟

و همه یک صدا گفتند : بگو بگو بگو بگو .

مریم : شقبه ، معلومه که میگم . پس فکر کردید بیخود از آرامشی که توی فرانسه داشتم دل کندم اومدم اینجا ! یک نشست با بریده های اروپا نشین ، رژیمی ها و اون هایی که الان توی تیف به سر می برن . مسعود می خواد باهمه رو در رو صحبت کنه و به سئوالاشون جواب بده اونم جلوی برادران کاویانی ( آمریکایی ) . اون معتقده که برای ادعای دموکرات بودن باید چنین کاری کنه مفهومه ؟

مهناز شهنازی : ادعای دموکرات بودن دیگه چه صیغه ایه ؟

مریم : صیغه مبالغه ، من چه می دونم ، یه وقت فکر نکنید من با این خواسته راضی بودم ها !

فهیمه : پس کی راضیه ؟ اگه تو نظر ندی پس کی دیگه با برادر دم خوره ؟

مریم : مهوش ، شاید هم پریوش ، از وقتی من دور از برادر پرت افتادم ، از این وش ها زیاد شدند ، چشم منو دور دیدن دیگه . اما این موضوع فکر خود برادره می خواد به آمریکایی ها ثابت کنه سازمان ما روی دموکراسی سواره .

و همه سالن یک پارچه به خنده ای بلند در آمده و پایه های سالن را به لرزه در آوردند .

مریم : کجاش خنده داره ؟ بیچاره ها باید گریه کنید به حال و روز خودتون . نمی بینید سازمان به چه حال و روزی افتاده که برادر مجبوره به بریده ها به همون کسانی که یه پله بدتر از پاسدارها هستند جوابگو باشه . خدا میدونه چه سئوال هایی می خوان ازش بپرسند . می خندید ، نه ؟ باشه بعداً حالیتون می کنم . حالا بخندین هر چی می خواین هم بخندین چون گریه های بعدتون تو راهه . من خوب می تونم بعدتون و ببینم آره آره آره ...

قسمت پنجم

 

قسمت سوم

                                        

 

242 بار بازديد از تاريخ 12/04/86