با رسیدن نامه
مسعود ، مریم چنان به شوق و ذوق آمد که نگو و نپرس . آن را بارها و بارها خواند
قبل از ناهار ، بعد از ناهار ، قبل و بعد از شام ، موقع خوابیدن و فردایش به
هنگام برخاستن و هر بار تحلیلی جداگانه از آن کرد .
اگر دست خط
مسعود را نمی شناخت حتماً به متنی که نوشته شده بود شک می کرد . تحلیل های
گوناگونی راکه در
ساعات مختلف کرده بود کنار هم گذاشته ، جمع بندی کرد . حسابی گیج شده بود او می
دانست مسعود جایی نمی خوابد که زیرش آب رود ، اما لحظه ای شک کرد که نکند ضربه
ای به سر مقدس مسعود وارد شده که چنین نشستی در سر دارد . آخر چگونه می توان
خواهران شورای رهبری را با بریده مزدوران در یک محل جمع کرد و از آن ها خواست
که بر سر و روی یگدیگر نکوبند . عمری بریده ها را از پاسداراران خطرناکتر نشان
داده اند حال چگونه ...
او که خود را
عاشق ایدئولوژیکی مسعود می دانست ، لازم نمی دید که حرکت مسعود را با اطرافیانش
در میان گذارد . اما لحظه ای با خود اندیشید ، این بهترین زمان است که مسعود را
دور بزند . دیگر چنین فرصتی به دست نمی آورد تا تمامیت سازمان را بتواند به دست
گیرد .
او می توانست
با بیان خواسته مسعود ( گذاردن یک نشست رو با بریده ها ) او را از رهبری قلم
گیرد ، اما عاشق مسعود بود و به خاطر وی دست از زندگی خود شسته بود ، فرزندش را
بی پدر و مادر کرده بود و پشت پا به تمامی خواسته های زنانه اش زده بود .از این
رو نمی توانست از مسعود دل بکند .
اما مسئله به
این راحتی ها هم نبود تا بتواند در جا تصمیمی قطعی بگیرد . او برای خود دو
تابلو کشید و این تنها راه کاری بود که از رهبرش مسعود آموخته بود . در تابلوی
اول " عشق به مسعود " و در تابلوی دوم " عشق به قدرت " را نوشت . سعی کرد برای
یک بار هم که شده با خود روراست باشد و مانند قبل روی احتمالات حساب باز نکند .
بنابراین
خیلی صریح و روشن به خود گفت : اگر مانند گذشته عاشق مسعود باشم و این تابلو را
انتخاب کنم مثل همشه باید مشروعیت خود را از مسعود بگیرم در سایه او حرکت کنم .
پس تا مسعود زنده است مرا به اسم مریم رجوی می شناسند نه مریم قجر . تازه بعد
از مرگ وی ، معلوم نیست سازمان دنباله رو من باشد یا خیر .
اما تابلوی
دوم همه چیز به من می دهد. داشتن قدرت به معنی داشتن مسعود نیز می باشد .
تمامیت سازمان در دستم قرار می گیرد بدون این که مسعود بتواند دخالتی کند و با
شناختی که از مسعود دارم در نهایت به این راضی خواهد شد که من نفر اول باشم چون
غیر از این راهی برایش نخواهم گذاشت .
این درسی است
که از خود وی آموخته ام و آن این است که نباید به مقام کنونی ام قانع ، راضی و
دلخوش باشم من همه چیز را می خواهم درست عین مسعود .
به راحتی می
توانم در این بحبوحه او را کنار گذارم . تمامی گندهای سازمان به پای مسود تمام
می شود ، چون همه می دانند که تا حالا او تصمیم گیرنده اصلی بوده حال وقت آن
است که سانترالیسم بودنش در تشکیلات را به ضد خودش تبدیل کنم .
یک بار به من
گفت برای نجات سازمان که در واقع نجات خودش می باشد ، حاضر است اشرف با تمامی
رزمنده شیرانش را دو دستی تحویل آمریکا و یا حتی رژیم دهد . کما اینکه تا به
حال بارها از آن ها به عنوان گوشت دم توپ استفاده کرده ،حال اگر بخواهد هژمونی
و اتوریته مرا نپذیرد ، ناچاراً به خاطر حفظ سازمان که این بار به معنای حفظ من
می باشد از مسعود عزیزم چشم می پوشم و او را فدا خواهم کرد .
هم برای خودش
بهتر است ، چون جاودانه می شود ، هم این که این یک معادله عقلانی است که یک نفر
به جای سه هزار نفر قربانی شود . قطعاً خود مرحوم مسعود و روح پرفتوحش نیز از
چنین حرکتی راضی خواهند شد ؟! .
من هم با
قربانی شدن وی پرونده ترورهایی آمریکایی ، ترورهای سال 60 ، همدستی با صدام و
مسئولیت های جاسوسی در جنگ ، خمپاره زدن به شهرها و کل فاکت های قیصر سازمان که
در گذشته روی داده و عمریست که بر دوش مسعود سنگیی می کند را به خاک می سپارم و
این خود مقدمه ای جهت خروج سازمان از لیست سیاه تروریستی خواهد شد .
همه هم می
دانند که در زمان حیات مسعود من یک پست تشریفاتی داشتم به غیر از عده ای
نزدیکان ، بقیه گمان می کنند که هیچوقت هیچ دخالتی در جنایت های مسعود نداشته
ام و اگر کسی پیدا شود که بخواهد مسئول سازمان را همدست سیدالرئیس بخواند و به
خاطر حمله به ایران و کویت و بقیه جنایتها بخصوص کرد کشی ها محاکمه کند خود ما
اولین نفری خواهیم بود که بگوئیم جنازه مسعود را از قبر در بیاورند و دادگاهی
اش کنند مثل همیشه دوگانه عمل می کنیم و درون سازمان برایش مراسم ختم می گیریم
و بیرون سازمان در مجامع حقوق بشری او را انکار می کنیم تا همه فکر کنند ما را
به زور در دستگاه خود برده بود . با حرف هایی که اضداد پشت سر مسعود زده اند
کار مرا راحت تر کرده اند . اما باز هم دلم نمی آید که بخواهم با مسعود چنین
کنم .
مریم از جایش
برخواست و لیوانی آب سرد نوشید . کفافش نداد جرعه ای ماء الشعیر نوشید سپس معده
اش از ناراحتی سر و صدایی کرد . این بار درب یخچال را باز کرد و چاقویی که روی
یخچال بود را برداشته آن را با گوشه پیراهنش تمیز کرد و با آن قسمتی از یک کیک
شکلاتی بزرگ را برید و شروع به خوردنش کرد .
او با تناقض
کیک نجویده را قورت می داد . همه اش در فکر این بود که با مسعود چه کند . کلی
با خود کلنجار رفت . دوباره تشنه شد و این بار یک پارچ آب لیمو به همراه چند
نان خامه ای نوش جان کرد آرغی زد و نگاهی به بیرون انداخت .
در حالی که
سپیده دم هویدا می شد ، تصمیم مریم همچون تصمیم کبری قطعی و نهایی شد . در جدال
بین عشق و قدرت سر انجام عشق به قدرت ، بر عشق به مسعود غلبه یافت و او مصمم شد
تا به صورت مخفیانه به عراق رفته و پروژه تخریب وجهه مسعود بین خواهران شورای
رهبری را کلید بزند .
از این رو با
سر دادن خنده ای شیطانی به درون رختخواب خویش خزید تا در رویای فتح سازمان غرق
شود . ذهنش را هم کاملاً به روی عشق مسعود یا تابلوی اول بست تا بیشتر از این
تناقض حمل نکند .