Zarrebin - بازگشت پلنگ صورتی _ 03

 

بازگشت پلنگ صورتی

قسمت سوم 

با رسیدن نامه مسعود ، مریم چنان به شوق و ذوق آمد که نگو و نپرس . آن را بارها و بارها خواند قبل از ناهار ، بعد از ناهار ، قبل و بعد از شام ، موقع خوابیدن و فردایش به هنگام برخاستن و هر بار تحلیلی جداگانه از آن کرد .

 اگر دست خط مسعود را نمی شناخت حتماً به متنی که نوشته شده بود شک می کرد . تحلیل های گوناگونی را که در ساعات مختلف کرده بود کنار هم گذاشته ، جمع بندی کرد . حسابی گیج شده بود او می دانست مسعود جایی نمی خوابد که زیرش آب رود ، اما لحظه ای شک کرد که نکند ضربه ای به سر مقدس مسعود وارد شده که چنین نشستی در سر دارد . آخر چگونه می توان خواهران شورای رهبری را با بریده مزدوران در یک محل جمع کرد و از آن ها خواست که بر سر و روی یگدیگر نکوبند . عمری بریده ها را از پاسداراران خطرناکتر نشان داده اند حال چگونه ...

او که خود را عاشق ایدئولوژیکی مسعود می دانست ، لازم نمی دید که حرکت مسعود را با اطرافیانش در میان گذارد . اما لحظه ای با خود اندیشید ، این بهترین زمان است که مسعود را دور بزند . دیگر چنین فرصتی به دست نمی آورد تا تمامیت سازمان را بتواند به دست گیرد .

او می توانست با بیان خواسته مسعود ( گذاردن یک نشست رو با بریده ها ) او را از رهبری قلم گیرد ، اما عاشق مسعود بود و به خاطر وی دست از زندگی خود شسته بود ، فرزندش را بی پدر و مادر کرده بود و پشت پا به تمامی خواسته های زنانه اش زده بود . از این رو نمی توانست از مسعود دل بکند .

اما مسئله به این راحتی ها هم نبود تا بتواند در جا تصمیمی قطعی بگیرد . او برای خود دو تابلو کشید و این تنها راه کاری بود که از رهبرش مسعود آموخته بود . در تابلوی اول " عشق به مسعود " و در تابلوی دوم " عشق به قدرت " را نوشت . سعی کرد برای یک بار هم که شده با خود روراست باشد و مانند قبل روی احتمالات حساب باز نکند .

بنابر این خیلی صریح و روشن به خود گفت : اگر مانند گذشته عاشق مسعود باشم و این تابلو را انتخاب کنم مثل همشه باید مشروعیت خود را از مسعود بگیرم در سایه او حرکت کنم . پس تا مسعود زنده است مرا به اسم مریم رجوی می شناسند نه مریم قجر . تازه بعد از مرگ وی ، معلوم نیست سازمان دنباله رو من باشد یا خیر .

 اما تابلوی دوم همه چیز به من می دهد. داشتن قدرت به معنی داشتن مسعود نیز می باشد . تمامیت سازمان در دستم قرار می گیرد بدون این که مسعود بتواند دخالتی کند و با شناختی که از مسعود دارم در نهایت به این راضی خواهد شد که من نفر اول باشم چون غیر از این راهی برایش نخواهم گذاشت .

 این درسی است که از خود وی آموخته ام و آن این است که نباید به مقام کنونی ام قانع ، راضی و دلخوش باشم من همه چیز را می خواهم درست عین مسعود .

 به راحتی می توانم در این بحبوحه او را کنار گذارم . تمامی گندهای سازمان به پای مسود تمام می شود ، چون همه می دانند که تا حالا او تصمیم گیرنده اصلی بوده حال وقت آن است که سانترالیسم بودنش در تشکیلات را به ضد خودش تبدیل کنم .

یک بار به من گفت برای نجات سازمان که در واقع نجات خودش می باشد ، حاضر است اشرف با تمامی رزمنده شیرانش را دو دستی تحویل آمریکا و یا حتی رژیم دهد . کما اینکه تا به حال بارها از آن ها به عنوان گوشت دم توپ استفاده کرده ،حال اگر بخواهد هژمونی و اتوریته مرا نپذیرد ، ناچاراً به خاطر حفظ سازمان که این بار به معنای حفظ من می باشد از مسعود عزیزم چشم می پوشم و او را فدا خواهم کرد .

 هم برای خودش بهتر است ، چون جاودانه می شود ، هم این که این یک معادله عقلانی است که یک نفر به جای سه هزار نفر قربانی شود . قطعاً خود مرحوم مسعود و روح پرفتوحش نیز از چنین حرکتی راضی خواهند شد ؟! .

 من هم با قربانی شدن وی پرونده ترورهایی آمریکایی ، ترورهای سال 60 ، همدستی با صدام و مسئولیت های جاسوسی در جنگ ، خمپاره زدن به شهرها و کل فاکت های قیصر سازمان که در گذشته روی داده و عمریست که بر دوش مسعود سنگیی می کند را به خاک می سپارم و این خود مقدمه ای جهت خروج سازمان از لیست سیاه تروریستی خواهد شد .

 همه هم می دانند که در زمان حیات مسعود من یک پست تشریفاتی داشتم به غیر از عده ای نزدیکان ، بقیه گمان می کنند که هیچوقت هیچ دخالتی در جنایت های مسعود نداشته ام و اگر کسی پیدا شود که بخواهد مسئول سازمان را همدست سیدالرئیس بخواند و به خاطر حمله به ایران و کویت و بقیه جنایتها بخصوص کرد کشی ها محاکمه کند خود ما اولین نفری خواهیم بود که بگوئیم جنازه مسعود را از قبر در بیاورند و دادگاهی اش کنند مثل همیشه دوگانه عمل می کنیم و درون سازمان برایش مراسم ختم می گیریم و بیرون سازمان در مجامع حقوق بشری او را انکار می کنیم تا همه فکر کنند ما را به زور در دستگاه خود برده بود . با حرف هایی که اضداد پشت سر مسعود زده اند کار مرا راحت تر کرده اند . اما باز هم دلم نمی آید که بخواهم با مسعود چنین کنم .

مریم از جایش برخواست و لیوانی آب سرد نوشید . کفافش نداد جرعه ای ماء الشعیر نوشید سپس معده اش از ناراحتی سر و صدایی کرد . این بار درب یخچال را باز کرد و چاقویی که روی یخچال بود را برداشته آن را با گوشه پیراهنش تمیز کرد و با آن قسمتی از یک کیک شکلاتی بزرگ را برید و شروع به خوردنش کرد .

او با تناقض کیک نجویده را قورت می داد . همه اش در فکر این بود که با مسعود چه کند . کلی با خود کلنجار رفت . دوباره تشنه شد و این بار یک پارچ آب لیمو به همراه چند نان خامه ای نوش جان کرد آرغی زد و نگاهی به بیرون انداخت .

در حالی که سپیده دم هویدا می شد ، تصمیم مریم همچون تصمیم کبری قطعی و نهایی شد . در جدال بین عشق و قدرت سر انجام عشق به قدرت ، بر عشق به مسعود غلبه یافت و او مصمم شد تا به صورت مخفیانه به عراق رفته و پروژه تخریب وجهه مسعود بین خواهران شورای رهبری را کلید بزند .

 از این رو با سر دادن خنده ای شیطانی به درون رختخواب خویش خزید تا در رویای فتح سازمان غرق شود . ذهنش را هم کاملاً به روی عشق مسعود یا تابلوی اول بست تا بیشتر از این تناقض حمل نکند .

قسمت چهارم

 

قسمت دوم

 

261 بار بازديد از تاريخ 10/04/86