|
|
![]() |
|
|
|||||||
|
پیغمبر تروریستان قسمت هجدهم ناگهان مسعود یکه ای خورد و گفت : - میخوای بگی برق نرفته بود ؟ یعنی کل ساختمان ما دارای برق بود ؟ پس دیگه شک ما نیز برطرف شد . جناب عزرافیل اینجا بودند و ما نیز پیامبریم . سپس قدمی برداشت و جایش را در اتاق عوض کرد و در حالی که ژست متفکرانه ای گرفته بود نگاهی به سراپای مریم انداخت و ادامه داد : - کارهای نکرده زیادی بر جای مانده که جملگی بر دوش ما نهادند و بایستی که همانند همیشه تو نیز در کنار ما باشی مانند یک پیرو صدیق ! حال برو و تا صدایت نکرده ایم به خلوت ما وارد مشو . مریم با تعجبی آمیخته با وحشت اتاق مسعود را ترک کرد . او حتی می ترسید پشت به مسعود کند چون تاکنون او را بدینگونه ندیده بود . عقب عقب گام برداشت و به محض رسیدن به دستگیره در آنرا باز کرد و گریخت . در همین حین عزرافیل دوباره ظهور کرد و با ناراحتی و خشم بسیار به مسعود گفت : - چرا لقب ام الضاربین را به همین راحتی خرج کردی ؟ مریم چرا ؟ هر چند که پس از این حرکت تو در دل به انتخاب مریم احسنت گفتم . الحق که فرد مناسبی را انتخاب کردی . البته من نظرم را به خدای تو نیز گفتم و بسیار تلاش کردم تا از عصبانیت ربت بکاهم تا مبادا تو را به عذابی الیم مبتلا سازد . مسعود که از موضع عزرافیل آگاه شده بود در حالیکه در ظاهر خود را بی توجه به حرفهای او نشان می داد رو به عزرافیل کرد و گفت : - اگر خداوند مرا به پیغمبری پذیرفته باشد به معنای آنست که جایگاهی بلند مرتبه به ما داده است پس اگر جایگاهی چنین رفیع داریم باید بتوانیم ارنج تیممان را هر آنگونه که می خواهیم بچینیم و اگر چنین کاری از ما ساخته نباشد پس این جایگاه به چه دردی می خورد ؟ اگر قرار باشد همه عمر به خواسته خداوند تن دهیم که دیگر برده ای بیش نیستیم . در قانون تکامل هم از این مسئله عبور کرده اند . دیگر کسی پشت برده داری را نمی گیرد . عزرافیل در حالی که از پرروئی مسعود غرق در شگفتی شده بود ناگهان به حرف آمد و گفت : - بابا تو دیگه کی هستی دست ابلیسو بستی و مسعود که نطقش پاره شده بود و در دنیا تحمل هیچ چیز بیشتر از این برایش زجرآورتر نبود فریاد زد : - خاموش ای فرشته وقت نشناس ! بدان و آگاه باش که این شیوه ماست . حال تو هی به ما می گوئی مریم چرا ؟ سالها پیش از این ، من پروژه مریم چرا را در کاسه رزمندگان ارتش آزادی بخش گذاشته بودم ، حال تو می خواهی از خود ما بپرسی مریم چرا ؟ عزرافیل که می دید مسعود چگونه کرده خود را توجیه می کند و می دانست که اگر او را ول کند دو شبانه روز بالای منبر می رود به ناگاه غیب شد و گریخت . مسعود که رفتن ناگهانی او را نظاره می کرد نیشخندی زد و گفت : - باشه برو ، تو هم حریف ما نیستی . حریف ما فقط رژیم است که تا دینش پای آن ایستاده ایم . به هر قیمتی که شده این کار را ادامه خواهیم داد . پیامبر نشده بودیم که آنهم شدیم . ما برای به کرسی نشاندن حرف خودمان به بسیار کارهای فرومایه نیز رضا بودیم . زمانی حاضر بودیم برای سرنگونی دامن بپوشیم ، زمانی هم لازم شد دستار پیامبری بپیچیم . حال بشنویم از مریم که یکراست پیش مهدی رفت و برخوردش با مسعود را تعریف کرد .
ادامه دارد ....
|
|
|||||||||
|
|
|
|