|
|
![]() |
|
|
|||||||
|
پیغمبر تروریستان قسمت هفدهم
عزرافیل با صدائی که لرزه به اندام مسعود افکند گفت : - تکه پرانی موقوف ! من تجسم ضمیر و باطن توام که بر تو هویدا میگردد . تو آنگونه مرا میبینی که آنگونه ای ! عمری پشت دین و مقدسات سنگر ساختی و پنهان شدی ، برای رسیدن به قدرت و شهرت خون چه جوانانی را که بر زمین نریختی و حال انتظار داری که سوفیا لورن بر تو وحی رسان شود ! اما هیچ غصه مدار که همان عملکرد تو سبب نزول وحی بر تو گشته . پس ، پیامبریت را جشن بگیر که مبعوث شدنت به این درجه لطفی است که خدایت شامل حال تو کرده است . گر گنه می کنی اندر شب آدینه بکن تا که از صدره نشینان جهنم باشی سپس آنقدر بلند خندید که دود شد و عوض هوا به زمین رفت . مسعود که تحمل این صدا برایش سخت بود با دو دست گوشهایش را گرفت و با چشمانی بسته منتظر فرو کشیدن صدا شد . بعد از خوابیدن سر و صداها ، چشمانش را آهسته باز کرد و متوجه روشنائی اتاق شد . آری تمام چراغها دوباره روشن شده و همه چیز به حالت عادی خود برگشته بود . گوئی هیچ چیز اتفاق نیفتاده بود . اولین حرکتی که مسعود کرد به صدا درآوردن زنگ اتاق مریم بود . چند بار پشت سر هم دستش را بر روی شاسی زنگ فشار داد و زنگ زد . مریم سراسیمه و بدون در زدن وارد شد و اولین چیزی که گفت این بود : - چی شده ؟ چرا اینطوری زنگ میزنی ؟ تو که منو پاک ترسوندی ! چرا رنگت پریده ؟ نکنه از چیزی ترسیدی ؟ مسعود با ژست خاصی که گرفته بود گفت : - ترس ؟ دیگر هیچ ترسی برایمان معنا ندارد . - حالا چرا اینطوری حرف میزنی ؟ میدونم بابا تو از بچگی هم بچه نترسی بودی ، حالا که دیگه مرد گنده ای شدی واسه خودت ؟! - چرت و پرت مگو بانو ؟! چه بسا فرشته وحی بر ما نازل شد و ما را به پیامبری مبعوث کرد . در حالی که چشمهای مریم از تعجب گرد شده بود ، مسعود با همان لحن ادامه داد : - نبی الضاربین عنوان ماست و ما نیز هماینک شما را به لقب ام الضاربین مفتخر میسازیم . مریم که گمان می کرد مسعود طبق قرارداد قبلی در حال تمرین نقش پیامبریست ، در دل به این همه احساس و هنر مسعود تحسین گفت و پیش خود گفت : " بیخود نیست که این همه آدم رو علاف خود کرده ، عجب هنرپیشه ایه این مسعود . " و سپس رو به مسعود کرد و با خنده گفت : - کاشکی وقتی فرشته وحی اینجا بود منم صدا میکردی تا بهش یه چیزی بگم ! دوست داشتم ببینمش . مسعود که طعنه مریم را خوب میشناخت گفت : - میخواستم اما ، امان از بی برقی و خاموشی که نتوانستیم این کار را انجام دهیم . مریم با تعجب پرسید : - کدوم بی برقی و خاموشی ؟ از چی داری حرف میزنی ؟ ناگهان مسعود یکه ای خورد و گفت : - میخوای بگی برق نرفته بود ؟ یعنی کل ساختمان ما دارای برق بود ؟ پس دیگه شک ما نیز برطرف شد . جناب عزرافیل اینجا بودند و ما نیز پیامبریم . سپس قدمی برداشت و جایش را در اتاق عوض کرد و در حالی که ژست متفکرانه ای گرفته بود نگاهی به سراپای مریم انداخت و ادامه داد : - کارهای نکرده زیادی بر جای مانده که جملگی بر دوش ما نهادند و بایستی که همانند همیشه تو نیز در کنار ما باشی مانند یک پیرو صدیق ! حال برو و تا صدایت نکرده ایم به خلوت ما وارد مشو . مریم با تعجبی آمیخته با وحشت اتاق مسعود را ترک کرد . او حتی می ترسید پشت به مسعود کند چون تاکنون او را بدینگونه ندیده بود . عقب عقب گام برداشت و به محض رسیدن به دستگیره در آنرا باز کرد و گریخت .
ادامه دارد ....
|
|
|||||||||
|
|
|
|