Zarrebin - پیغمبر تروریستان _ 15

 

پیغمبر تروریستان

قسمت پانزدهم

عزرافیل که از تغییر ناگهانی مسعود در تعجب مانده بود یکه ای خورد و گفت :

-        چه خبرته ؟ چرا عین بچه ها ذوق میکنی ؟ واقعاً که ...

-        ذوق کردن هم دارد دیگه . وقتی در ته دل خیالت راحت باشد که خداوند هوایت را دارد و هر چی خون و خونریزی کرده ای برایت بهتر شده و حتی امتیاز هم محسوب میشود ، وقتی ...

این بار عزرافیل با لحنی بسیار غیر جدی و لمپنیزم گفت :

-        بشین بینیم بآآآآآآ ....

  بعد ناگهان به خود آمد و دست و پایش را جمع کرد و مودبانه ادامه داد :

-         اتفاقاً ذوق کردن که ندارد هیچ ، وحشتناک هم هست .

   مسعود که این بار چشمانش از شادی و اشک پر شده بود با صدائی که یک خشنودی تمام عیار پشتش باشد با تمسخر گفت :

-        وحشتناک ؟!

سپس به کمر خود قری داد و ادامه داد :

-        اوا ، نگو می ترسم ؟!

و پکی زد زیر خنده .

عزرافیل قیافه متفکرانه ای به خود گرفت و گفت :

-        در حقیقت معراج تو یک چیز است به آسمان رفتنت یک چیز دیگر . این دو کاملاً مجزا از یکدیگرند . تو باید برای دیدن حقیقت با من به زیر زمین بیائی و پای در برزخ و دوزخ گذاری . به خاطر همین بود که میگفتم دانستن حقیقت با دیدنش فرق دارد و دوتاست .

مسعود تکانی خورد و با تعجب پرسید :

-        فرق دارد ؟ دوتاست ؟ جهنم با بهشت دوتاست ؟ منظورت دو دنیا تفاوت است دیگه ، مگر نه ؟ من که میگویم از اینهم بیشتر فرق دارد . آخه مرد حسابی که قیافه ات یک دو ریالی نمی ارزد من چطور جرأت میکنم که با فرد وحشتناکی چون تو پای در دوزخ نهم ؟

-        دوباره چی شد ؟ چرا دست و پایت به لرزه افتاده ؟

-        همین قدر که دانستم کفایت می کند . قربان شما . نمیخواهم حقیقت را ببینم . همینمان مانده بود پای در جهنم هم بگذاریم .

-        نمیشود ، باید با من بیائی .

-        پدر جان ! ما قبول کرده ایم که به مقام پیامبری رسیده ایم . دیگه حرف حساب شما چیست ؟ اصلاً اگر ما نخواهیم دوزخ را به یمن قدوم خود مفتخر کنیم چه کسی را باید ببینیم ؟

-        ولی تکلیف معراجت چه می شود ؟ نمی شود این قسمت از برنامه را حذف کنیم !

-        برای آنهم فکری خواهیم کرد . اما هم اکنون نوبت آن نرسیده است زیرا که نکرده های زیادی داریم که بایست انجام دهیم .

عزرافیل در حالتی خلسه وار فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت :

-        رب دوباره سلام رساند و گفت : " اشکال ندارد معراج را میگذاریم برای وقتی دیگر . اما بدان که این مطلب جزء بدیهیات پیامبری توست و روزی باید به وقوع بپیوندد . "

   مسعود نفس راحتی کشید و زیر لب خندید و زمزمه کرد تو هنوز مسعودو نشناختی . چه تعهدی چه کشکی ! و بعد با صدای بلند گفت :

-        سلام ما را به ربت بـرسـان و از طـرف ما بگو " هـا ، این شـد یک چیـزی . " بالاخره اگر قرار شده ما به رهنمودهای او گوش کنیم ، ایشان نیز باید به حرفهای ما گوش کند . ناسلامتی ما پیغمبریم نه برگ چغندر !

-        در ضمن همانطور که قبلاً اشاره کردم ادبیات گفتاری تو زین پس تغییر خواهد کرد .

-        چه خوب ، تغییر !

-        از چه رو چه خوب ؟

-        از اینرو که ما نیز همزمان با رئیس جمهور جدید آمریکا شعار تغییر سر خواهیم داد .

-        اینقدر فرصت طلب مباش . منظور من از نحوه گویش تو بود .

-        اون تغییر که از همین الان شروع شده ، مگر نمی بینی یک خط در میان صحبت می کنیم ؟ هر چقدر میخواهیم خودمانی حرف بزنیم نمی توانیم .

 

ادامه دارد ....

 

قسمت شانزدهم

  قسمت چهاردهم

                                                                                                  

 

204 بار بازديد از تاريخ 20/02/88