|
|
![]() |
|
|
|||||||
|
پیغمبر تروریستان قسمت چهاردهم ناگهان مسعود که تا این زمان سرش را در میان دو دست خود گرفته بود و فشار میداد ، کاسه صبرش لبریز شد و فریاد کنان گفت : - دیگه بسه ! تابلوی ما را می کشی ؟ یک سوال پرسیدم که قرار بود جوابش را بدهی . نمی دانستم به اینجا ختمش می کنی . پدر جان ، اگه بگویم غلط کردم که بخواهم چیزی بپرسم تمامش می کنی یا میخواهی کشش دهی ؟ عزرافیل چنگک خود را از این دست به آن دست داد و آرام گفت : - اما حرفهای من در واقع جوابی هستند در رابطه با سوالی که قبلاً بدان اشاره کردی ، وقتی تعجب کردی که چرا خدایت تو را به پیغمبری مبعوث داشته . سپس لبخندی زد و با طعنه ادامه داد : - تازه ، یک عمر برای بیگناهان تابلو کشیدی و صدای کسی درنیامد ، حال که من حقیقت را ... مسعود دوباره حرف او را نیمه تمام گذاشت و این بار بلندتر از قبل فریادکنان گفت : - وقتی میگویم تمامش کن ، تمامش کن دیگر . این را هم برای همیشه در گوشهایت فرو کن و بدان که بین من و تو ، هژمونی با من است . حتی اگر به پیغمبری هم مبعوث نمیشدم باز هم هژمونی با من بود چون ... لحظه ای ساکت ماند . یکهو زیر گریه زد و با گریه ادامه داد : - تو را به خدایت سوگند ، تو را به جان مادرت ، تو را به جان هر کسی که دوست داری دیگر از ضد ارزشهایم نگو . دیگر ، دیگر ... و طنین گریه های مسعود بود که فضای اتاق را اشغال میکرد . عزرافیل یکه ای خورد و بجای دست با چنگکش به زیر چانه مسعود که خم شده بود زد ، سر او را بالا کشید و گفت : - تو که اصلاً به آدم امان نمیدهی حرفش را بزند ، درست است که ما آدم نیستیم ، اما اجازه دادن از طرف تو الزامیست . من داشتم می گفتم که به خاطر همین چیزهای زشت و ضد ارزشهاست که خدایت تو را به پیغمبری مبعوث داشته . پس جای غصه خوردن که نمی ماند هیچ ، جای بسی تشکر و قدردانی از خداوند هم دارد . خوشحالی تو به خاطر انجام کارهای ناشایست گذشته ات است . همه از دید خدای تو OK هستند ، همه ضد ارزشهایت . و ناگهان مانند کسی که چیزی را به یاد آورده باشد تکانی خورد و با قسمت ته چنگکش ضربه ای آرام به زمین زد و گفت : - حواس که برای آدم ، ببخشید برای فرشته نمیگذاری . قرار بود حقیقت را نشانت دهم چون خودت گفتی که دوست داری هم حقیقت را بدانی و هم آنرا ببینی . مسعود با چشمانی اشک آلود لبخندی زد و گفت : - آره آره راست می گوئی . بگو بگو تا باز هم پرت نشدیم . عزرافیل که از تغییر ناگهانی مسعود در تعجب مانده بود یکه ای خورد و گفت : - چه خبرته ؟ چرا عین بچه ها ذوق میکنی ؟ واقعاً که ... - ذوق کردن هم دارد دیگه . وقتی در ته دل خیالت راحت باشد که خداوند هوایت را دارد و هر چی خون و خونریزی کرده ای برایت بهتر شده و حتی امتیاز هم محسوب میشود ، وقتی ... این بار عزرافیل با لحنی بسیار غیر جدی و لمپنیزم گفت : - بشین بینیم بآآآآآآ .... بعد ناگهان به خود آمد و دست و پایش را جمع کرد و مودبانه ادامه داد : - اتفاقاً ذوق کردن که ندارد هیچ ، وحشتناک هم هست .
ادامه دارد ....
|
|
|||||||||
|
|
|
|