|
|
![]() |
|
|
|||||||
|
پیغمبر تروریستان قسمت سیزدهم
- در ضمن هیچ حزنی به دلت راه نده که ابلیس فرشته مقرب خدا بوده . او در آینده ای نزدیک و نه چندان دور ، هم نشین تو خواهد بود چون تو مقامی والا خواهی یافت و جایگاهت از ابلیس کمی پائین تر خواهد بود . - هر پله ای بسوی بالا ، نزدیکتر شدن به بهشت است و هر رتبه ای یا پله ای پائین تر از ابلیس یعنی جهنمی تر بودن ، که این مایه افتخار است . درست می گویم یا نه ؟ مسعود که هاج و واج مانده بود گفت : - بله بله ، خواهش می کنیم . نظر لطف شماست . ما حتماً به این مقام خواهیم بالید . سپس با تعجب پرسید : - چرا نحوه حرف زدن ما تغییر یافته است ؟ عزرافیل خنده ای با قهقهه سر داد و گفت : - آری برادر ! می بایست اینچنین می شد . من یادم رفت بگویم . از این پس ادبیات گفتاری تو نیز عوض خواهد شد و بتدریج متکاملتر خواهد شد . بدانگونه سخن خواهی گفت که ما می خواهیم . چیزی که در خور یک پیامبر باشد نه مانند تو که یک ادبیات من درآوردی نوینی برای ارتشت ساخته ای ! مانند قلوس ، بی نمک !؟ مسعود از ناراحتی یکه ای خورد و گفت : - اگر راست می گوئید و اگر ما واقعاً به پیامبری مبعوث شده باشیم ، باید معراج کنیم و چند طبقۀ آسمان به خداوند نزدیکتر بشویم . و عزرافیل پاسخ داد : - اینها فرمالیستی است . باطن قضیه چیز دیگریست ! مسعود انگشت اشارۀ خود را به نشانه تفکر به شقیقه خود چسباند و بلند بلند با خود فکر کرد : - نمی دانم فرشته قحطی بود که یک فرشته سیاسی نصیب ما شد اصلاً نکنه این یارو فرشته ، رژیمی باشه یا سعی می کنه به زبان خودم با من سخن گوید تا بهتر بگیرم . اصلاً چرا ما تو حرف زدن قاط میزنیم ؟ عزرافیل که صدای فکر کردن مسعود را می شنید خنده ای کرد و گفت : - آری ، دومی به حقیقت بیشتر نزدیک است . اما حقیقت چیز دیگریست و آن چیزی نبود که گفتم . - بازش کن . میخوام زودتر حقیقت را ببینم . - بدانی یا ببینی ؟ - هم بدونم هم ببینم . یعنی هر دوشو میخوام . در واقع همه اش رو میخوام . اصلاً صبر کن ببینم مگه با هم فرقی هم دارن ؟ - معلومست که فرق دارند ! در ضمن خودم میدانم که تو همیشه همه اش را با هم خواسته ای . یک ذره ، دو ذره ، تمام ذره هم برای تو کافی نبوده چون تو اصولاً جاه طلبی . هیچوقت از آنی که داشته ای و از آنی که هستی راضی نبوده و نیستی . انتقاد دیگری که بر تو وارد است این است که ... ناگهان مسعود که تا این زمان سرش را در میان دو دست خود گرفته بود و فشار می داد ، کاسه صبرش لبریز شد و فریاد کنان گفت : - دیگه بسه ! تابلوی ما را می کشی ؟ یک سوال پرسیدم که قرار بود جوابش را بدهی . نمی دانستم به اینجا ختمش می کنی . پدر جان ، اگه بگویم غلط کردم که بخواه چیزی بپرسم تمامش می کنی یا میخواهی کشش دهی ؟
ادامه دارد ....
|
|
|||||||||
|
|
|
|