آورده اند که زنی بود مریم نام ، بسیار طالب قدرت و جاه طلب ، چندان که شوی سابق
خود را تاب نیاورد و از بهر دست یازیدن به کرسی قدرت شبانگاه از او مفارقت جست و به
هنگام چاشت دیگر روز ، خویش را به فرد دیگری عرضه داشت در طمع مکنت و ریاست او .
تا چند خـورم غصه بیش و کم من حســــرت بـدل و چشـم تــرَ
پــــرنم من
کارم به دعا چو بر نمی آید راست ای کاش دهم طلاق شریفِ ابریشم من
باری چو مریم به فراست دریافت که شوی او را عرضه ای نباشد تا رخت ریاست سازمان
بر تن پوشد و اسباب کامروایی او را مهیا سازد ، به حیلت افتاد که چگونه می تواند
خویشتن خویش را از دست او رهایی بخشد و به آروزهای دیرین خویش جامه عمل پوشد و به
لقب مریم رهائی ملقب گردد ، تا ایکنه از قضا طائر شانس بر آسمان بخت تیره مریم
طیران کرد .
بنی صدر نامی بود که در بازی سیاست ، ملک و ریاست خود را به بهایی اندک در گرو
مسعود گذاشته بود و وجه الضمان این معاملت نیز دخترک معصوم وی بود که هیچ افاقه
نتوانست کند ، چرا که مسعود دل از بنی صدر کنده و در گرو سبیل کلفت مردی از تبار
عرب نهاده بود و می پنداشت که ادعـاهای وی همه راست اوفتـد و صــدام به پشت
گرمی جماعت فرنگ ، فی الفور نصرت و پیروزی یابد و پس از آن به پاداش دریوزگی قسمتی
از خراج ایران زمین را به او واگذار خواهد کرد . القصه از سر این سودا مسعود دست در
دست طارق گذاشت و بدین مرحلت پیمان خویش با بنی صدر بگسست و آن دختــرک بـی پنــاه
از خـود بـرانـــد و فــی المجلـس او را طلاق داد طلاق دادنی !
مریم چون اوضاع بدین حالت دید دریافت که اکنون وقت حیله های شیطانی است و گاه
چسباندن نان بر تنور . فی الحال از سر کج خلقی با شوی خویش درآمدی و او را به بهانه
های فراوان بیازردی و آنقدر مظلوم نمایی کردی تا همگان را داستان میلیشیا در فاز
سیاسی به خاطر آمد یاد آمدنی .
الغرض شوی نادان او یک روز بر مریم خشم گرفتی و از راه بعید خرد کلوخی به سویش
روانه ساختی و مریم که سناریو مهیا برآمده دید و کام دل برآمده ، چارقد قرمز بپوشید
و سراسیمه و دوان دوان از محله اسکان به سمت محل استقرار رهبری سازمان شتافت و خویش
را به مسعود عرضه داشت و راز خویش بدو بازگفت تا سر انجام کار به نشست معاصی ختم شد
.
حکایت
زن خــود را بـه سنـگ زد مــــردش شـــد دوان پیـــش قــاضــــی
آوردش
حال خود گفت و مـرد شد حاضــــر گشــت مسعـــود
میــانشــان نـــاظــر
زن چـو دعـوی گـزار شـد از شــوی گــوشــه چـــارقــدش
بـــــرفت از روی
خـواجـه حسن و جمــال او را دیـــد عشــــوه و قیـــل و
قـــال او را دیــــــد
مـرد را گفـت مسعــود از پشتــی : زن خـــود را چــرا چنیــن
کشتـــــی ؟
گفت مسعود که ای پریشان دست کس به چوب این چنین کمر نشکست
گـر سـر این لطیف چهـــرت نیســت رو طلاقـــش بـــده کــه مهــرت
نیست
مـرد دادش طلاق و شـد بـی جفـت چــون بــرون رفت او بــه مــریم گفت
:
مهــر دل چــون نــــدارد آن گمـــراه هـر چـه خـواهـی کنون زمن
می خواه
گـر کـه اینــدم شـوی مـرا همـــدم اولیــن فـــرد
این جمــــاعتــــی در دم
چنـــد روز بگـــذرد از ایــن فتنــــــه همـــه را بـــر تـــو
مـــی کنــم تشنــه
هــر کــه را عشـق سازمـان بـایــد ابتــدا ســر به آستــان تــو
ســـایــــــد
هـر کـه خـواهد رهـا شـــود اکنون چنــگ در حلقــه ات زنــد بـــی چـــون
می شوی مریم رهایی از امــــروز شعله بــر دامــن زنـــان
افـــــــــــــروز
آنقــدر گـفـــــت و گـفت مسعــــود عقل مــریــم از ســــرش بــه
ربــــــود
او رضـــا داد ظاهـرا به ایـــن وصلت مـــرد غافــل ز عمــق ایـــن
حیلـــــت
هـر دو شیـاد و هـر دو نیــرنگ بــاز یــادم آمـــد ز حـــرف " بــاز
بــا بـــاز "
القصه مسعود چون خواست شر شریف از سر خود و اکند ، فی الفور همشیره موسی به نکاح
او در آورد تا مگر فیل او دگر بار یاد هندوستان ننماید و مریم نیز که خویش را در
بزرگ راه شوسه چهار بانده می دید از سر شوق می خواند :
هر چند به عقد بود جفتم نادیده رخش طلاق
گفتم
از آنسوی مهدی ابریشم که به استعارت نام بی مسمای شریف بر خویش نهاده بودی نیک
دریافت که عزت و دولت او در دربار مسعود خان مستدام گشته ، ژولیده احوال و آشفته
موی ؟! چنین می خواند :
نیست جفت ناموافق را علاجی جز طلاق
با تو گر مریم نسازد ترک مریم بهتر است