مسعود اين
يك تكه رو زير لب غرغر كرد و بعد رو به سقف اتاق كرد و گفت :
-
خدايا يا منو بكش يا اينو .
-چيه
كم آوردي ؟ چرا مثل پيرزنا ناله نفرين ميكني . همينجوريه كه يه عمره پشت
سرنگوني موندي .
محمود
چهار زانو روی زمین نشسته بود و یکی از نشریات سازمان را ورق میزد .
از فردای
آن شب مریم و مسعود با تقابل خم میشدند تا بتوانند سرشان را شانه کنند . او حتی
دستور داده بود آیینه میز توالت مریم را هم پایین قرار بدهند بطوری که مریم
مجبور بود روی زمین بنشیند و آرایش کند . مریم که سعی می کرد تناقض خود را
پنهان کند از محمود پرسید :
-
پسـرم تو که به بیشتر از یک آیینه احتیاج نـداشتی چـرا همه رو پایین آوردی ؟
-چون
مسعود تقابل میکرد . می خواستم یاد بگیره و بدونه که اجرای فرامین یعنی چی ؟!
تا همین جوری نره بالای منبر ، هی فرمون بده به این بیچاره ها . خودشو مستثنی
از همه چیز کرده ، در عوض دهن این بدبخت ها رو مسواک کرده . تو نمیدونی ، من
میدونم که چقدر با هژمونی خواهرا مشکل داره . اون تو رو هم رنگ کرده . یواش
یواش بهت ثابت میکنم که این مسعود به درد رهبری سازمان که نمیخوره هیچ ، حتی
شوهر خوبی هم واسه تو نمیتونه باشه ! اصلاً تو چه جوری حاضر می شی توی اتاق
خواب مسعود بری ؟ من توی همین موندم ! در ضمن جلوی کسی به من نگی پسرم که
کلاهمون توی هم میره ! مفهومه ؟
-اوا
، آخه چرا ؟
-آخه
تناقضم زنده میشه . من زیاد حال نمی کنم شما دو نفر پدر و مادرم باشید ، مفهومه
؟
مریم با غضب
اتاق را ترک کرد . محمود هم خندید و با خودش گفت :
-خوب
شد ، هم زیرآب مسعود رو زدم هم حال خودشو گرفتم . خدایا شکرت که چقدر خوش به
حالمه !
*********
از اینجای
داستان را از زبان خود محمود میشنوید ، چون نمی خواهم با خواندن مطلب خدای
نکرده ، راوی را متهم به دروغگوئی کنید . اقلاً جای شکرش باقیست که اگر چنین
مارکی بخواهید به محمود بزنید ، خیلی راحت به او می چسبد چون پیش از این گفته
شد که تمامی ضد ارزشهای محمود از مسعود به ارث رسیده و البته دروغگوئی در مسعود
به صورت اکتسابی رشد کرده بود .
اما با این
پیش نوشته شما نباید وارد وادی خیال پردازی شوید . اگر اینها گفته شد فقط به
خاطر این است که راوی خود هنوز مات و متحیر است و نمیداند از کجا بگوید تا
باورش کنید . تنها این را می گویم که فردا شد و هنگام حضور محمود در اولین نشست
فرماندهان بعد از نشست رهبری . حال این شما و این محمود .