Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 17

 

فرانکشتین جوان

قسمت هفدهم

     

     نشست تعطيل شد و مسعود و محمود تنها شدند . آخه مريم به خاطر پاره اي از كارهاي نكرده به همراه تعدادي از خواهراي شورا به سالن ديگه اي رفت و قرار شد كه اون شب همون جا بمونند .

  بعد از رفتن مريم محمود رو به مسعود كرد و گفت :

-        ديدي نمي توني با من طرف بشي ؟ تو فكر كردي كي هستي ؟ اصلاً‌ من كيم ؟ من توام ، كي ميخواي اينو بفهمي ؟ من توام اما پيچيده تر از تو ، هم در تئوري هم در پراتيك . اگه تو فقط بلدي حرف بزنی من ميتونم عمل كنم . حالا بعداً بيشتر بهت ثابت ميشه . علي الحساب امشب يه چشمه شو نشونت دادم . نظرت چي بود ؟ ها ؟!

و شروع به آواز خواندن كرد . مسعود كه حسابي كفرش درآمده بود گفت :

-        بسه ، نخند كه امشب حالمو گرفتي . اون چه طرز گريه كردن بود ؟ عربده مي كشي ؟ بذار همين حالا تعيين تكليف كنم كه توي سازمان فقط يه نفره كه ميتونه عربده بكشه اونم داشيته يعني باباته شير فهم شد ؟!

-        تقصير خودت بود كه ميخواستي به من برگ بزني . منم همين حالا تعيين تكليف كرده باشم كه زير و رو كشيدن اونم واسه من ، نداريم .

مسعود واسه اينكه اعصاب محمود رو بهم بريزه و اونو عصي كنه گفت :

-        چقدر زشت گريه ميكني . يه نگاه به خودت بنداز ، وجداناً خودت رو تو آيينه نگاه كن ،  يه نگاهي به خودت بنداز ، واسه تو زشته ! روي تو حسابهاي ديگه اي ميكنن ، يعني مي كردن چون امشب گند زدي به معجزه . معجزه لات و لمپن نديده بوديم كه ديديم .

-        خيله خب نمي خواد اينقدر تقابل داشته باشي ؟! ديگه با هم صفر صفر كرديم . از نو شروع نكني كه منم بلدم چه جوري سيخ و سمبه بهت بزنم . حالا هم خيلي زود منو بغل كن تا خودمو توي آيينه ببينم . ميخوام ببينم چطوريم ؟ آخه تو با حرف زدنت تو دل هر آدمي تخم شك ميكاري حتي تو دل خودت ؟!

   مسعود كودك را بغل گرفت و چون مدتها بود كه چيزي سنگين تر از يك پوشه پر كاغذ از زمين بلند نكرده بود يك مرتبه درد شديدي در كمر خودش احساس كرد لذا با ناراحتي گفت :

-        چقدم سنگيني  ، انگار هر چي خوردي سرويس نرفتي ؟!

-        خيلي هزلي ؟! خيلي خيلي غير جدي هم هستي . درست نگهم دار تا بتونم خودموتوي آيينه ببينم .

   مسعود كه از اين كارها حتي براي مصطفي هم نكرده بود با دلخوري و تناقض گفت :

-        يه آيينه كوچك رو ميزه اونو بردار هر چي ميخواي خودتو توش نگاه كن .

   و محمود كه تناقض مسعود را خوب ميشناخت تصميم گرفت به تناقضش دامن زده آنرا بزرگتر و كلفت تر كند و براي همين دوباره گفت :

-        من خودمو توي آيينه كوچيك نگاه كنم ؟ من احتياج به آيينه قدي دارم مفهومه ؟

-        تمام اين آيينه ديواري هايي كه توي اتاقها نصبه براي تو آيينه قدي محسوب ميشه .

محمود خنده اي كرد و گفت :

-        خيلي خوبه ، همين حالا همه آيينه اتاقها رو ميكني ميذاري پايين . من كه نميتونم پا بلندي كنم خودمو توشون نگاه كنم اما تو كه ميتوني خم بشي و آيينه ها رو رو زمين بذاري ؟!

مسعود با تقابل گفت :

-        آيينه ها رو بكنم پايين نصبشون كنم ؟ معلومه چي ميگي ؟

-        آره كه معلومه ، نمي خواد پايين نصبشون كني زحمتت ميشه همينجوري تكيه شونو بدي به ديوار كافيه . در ضمن ديگه بحث نباشه والا چنان عربده اي مي كشم كه صداش از خالص به بغداد برسه و سيدالرئيس تو كاخ خودش اونو بشنوه ؟! دست آخر هم مجبور ميشي كاري رو كه بهت گفتم ، انجام بدي ، بجاي فكر كردن و بمن نگاه كردن ، بجنب تا دير نشده دست بالا بزن . تا چشم بهم بزني كار تمومه . خودت تنها بايد اين كارو بكني مگه هميشه نميگي كار ارزشه !؟

-        من ... خنديدم كه اينو گفتم .

مسعود اين يك تكه رو  زير لب غرغر كرد و بعد رو به سقف اتاق كرد و گفت :

-        خدايا يا منو بكش يا اينو .

-        چيه كم آوردي ؟ چرا مثل پيرزنا ناله نفرين ميكني . همينجوريه كه يه عمره پشت سرنگوني موندي .

 

ادامه دارد ....

      

قسمت هجدهم 

 

قسمت شانزدهم 

  

 

148 بار بازديد از تاريخ 08/03/87