نشست تعطيل شد و مسعود و محمود تنها شدند . آخه مريم به خاطر پاره اي از كارهاي
نكرده به همراه تعدادي از خواهراي شورا به سالن ديگه اي رفت و قرار شد كه اون
شب همون جا بمونند .
بعد از
رفتن مريم محمود رو به مسعود كرد و گفت :
-
ديدي نمي توني با من طرف بشي ؟ تو فكر كردي كي هستي ؟ اصلاً من كيم ؟ من توام
، كي ميخواي اينو بفهمي ؟ من توام اما پيچيده تر از تو ، هم در تئوري هم در
پراتيك . اگه تو فقط بلدي حرف بزنی من ميتونم عمل كنم . حالا بعداً بيشتر بهت
ثابت ميشه . علي الحساب امشب يه چشمه شو نشونت دادم . نظرت چي بود ؟ ها ؟!
و شروع به
آواز خواندن كرد . مسعود كه حسابي كفرش درآمده بود گفت :
-بسه
، نخند كه امشب حالمو گرفتي . اون چه طرز گريه كردن بود ؟ عربده مي كشي ؟ بذار
همين حالا تعيين تكليف كنم كه توي سازمان فقط يه نفره كه ميتونه عربده بكشه
اونم داشيته يعني باباته شير فهم شد ؟!
-
تقصير خودت بود كه ميخواستي به من برگ بزني . منم همين حالا تعيين تكليف كرده
باشم كه زير و رو كشيدن اونم واسه من ، نداريم .
مسعود واسه اينكه اعصاب
محمود رو بهم بريزه و اونو عصي كنه گفت :
-
چقدر زشت گريه ميكني . يه نگاه به خودت بنداز ، وجداناً خودت رو تو آيينه نگاه
كن ، يه نگاهي به خودت بنداز ، واسه تو زشته ! روي تو حسابهاي ديگه اي
ميكنن ، يعني مي كردن چون امشب گند زدي به معجزه . معجزه لات و لمپن نديده
بوديم كه ديديم .
-
خيله خب نمي خواد اينقدر تقابل داشته باشي ؟! ديگه با هم صفر صفر كرديم . از نو
شروع نكني كه منم بلدم چه جوري سيخ و سمبه بهت بزنم . حالا هم خيلي زود منو بغل
كن تا خودمو توي آيينه ببينم . ميخوام ببينم چطوريم ؟ آخه تو با حرف زدنت تو دل
هر آدمي تخم شك ميكاري حتي تو دل خودت ؟!
مسعود كودك
را بغل گرفت و چون مدتها بود كه چيزي سنگين تر از يك پوشه پر كاغذ از زمين بلند
نكرده بود يك مرتبه درد شديدي در كمر خودش احساس كرد لذا با ناراحتي گفت :
-
چقدم سنگيني ، انگار هر چي خوردي سرويس نرفتي ؟!
-
خيلي هزلي ؟! خيلي خيلي غير جدي هم هستي . درست نگهم دار تا بتونم خودموتوي
آيينه ببينم .
مسعود كه
از اين كارها حتي براي مصطفي هم نكرده بود با دلخوري و تناقض گفت :
-يه
آيينه كوچك رو ميزه اونو بردار هر چي ميخواي خودتو توش نگاه كن .
و محمود كه
تناقض مسعود را خوب ميشناخت تصميم گرفت به تناقضش دامن زده آنرا بزرگتر و كلفت
تر كند و براي همين دوباره گفت :
-من
خودمو توي آيينه كوچيك نگاه كنم ؟ من احتياج به آيينه قدي دارم مفهومه ؟
-
تمام اين آيينه ديواري هايي كه توي اتاقها نصبه براي تو آيينه قدي محسوب ميشه .
محمود خنده
اي كرد و گفت :
-
خيلي خوبه ، همين حالا همه آيينه اتاقها رو ميكني ميذاري پايين . من كه نميتونم
پا بلندي كنم خودمو توشون نگاه كنم اما تو كه ميتوني خم بشي و آيينه ها رو رو
زمين بذاري ؟!
-آره
كه معلومه ، نمي خواد پايين نصبشون كني زحمتت ميشه همينجوري تكيه شونو بدي به
ديوار كافيه . در ضمن ديگه بحث نباشه والا چنان عربده اي مي كشم كه صداش از
خالص به بغداد برسه و سيدالرئيس تو كاخ خودش اونو بشنوه ؟! دست آخر هم مجبور
ميشي كاري رو كه بهت گفتم ، انجام بدي ، بجاي فكر كردن و بمن نگاه كردن ، بجنب
تا دير نشده دست بالا بزن . تا چشم بهم بزني كار تمومه . خودت تنها بايد اين
كارو بكني مگه هميشه نميگي كار ارزشه !؟
-من
... خنديدم كه اينو گفتم .
مسعود اين
يك تكه رو زير لب غرغر كرد و بعد رو به سقف اتاق كرد و گفت :
-
خدايا يا منو بكش يا اينو .
-چيه
كم آوردي ؟ چرا مثل پيرزنا ناله نفرين ميكني . همينجوريه كه يه عمره پشت
سرنگوني موندي .