مریم
کمی دلخور شد . حس حسادت زنانه اش ناگهان گل کرد و زیر لب با خودش می گفت :
-چه
معنی داره مرد با زن غریبه این جوری خوش و بش کنه ؟ انگار یادش رفته انقلاب شده
! همه اش تقصیر بند " ب " و بند " جیمه " . مسعود عمداً این دو تا بند رو به
انقلاب اضاف کرد اونوقت گذاشتش پای من . این جوری پاک منم خلع سلاح کرد . خیلی
زرنگه . اما منم تمام امیدم از این به بعد باید به محمود باشه ، اونه که می
تونه منو به حکومت برسونه ؟!
محمود
بيچاره وسط ميز نشسته بود و هر چقدر مي خواست نسبت به قضايا بي تفاوت باشد نمي
شد كه نمي شد زيرا افكار مسعود و مريم و ته دل اين دو ، مدام در ذهن محمود مي
چرخيد . او نمي دانست به حال اشرف نشينان كه مسعود و مريم دلخوش بودند بخندد يا
بگريد .
كاري از
دستش ساخته نبود و به جز كشيدن آهي سرد ، تضادي نمي توانست حل كند . يادش آمد
كه مسعود چگونه حالش را گرفته بود و با خود گفت :
-اي
فلان فلان شده ، اينقدر خودخواهي كه همه چيزو فقط براي خودت ميخواي ، همه شو
ميخواي نه ؟! حالا يك همه اي نشونت بدم كه كيف كني .
ناگهان
محمود با صداي وحشتناكي شروع به گريستن كرد . حالا گريه نكن كي گريه بكن . چنان
با مظلوم نمائي اشك مي ريخت كه هيچكدام از نفرات حاضر در سالن نشست تا آن زمان
چنين چيزي نديده بودند و چون چند سالي از بچه هاي خود دور افتاده بودند با
يادآوري گذشته خود و خانواده اشان شروع به اشك ريختن كردند .
تقريباً
در سالن كسي نبود كه در حال گريستن نباشد اما همه به حال خود مي گريستند و
محمود باعث اين كار شده بود . حال ساكت كردن محمود به مثابه جمع و جور كردن
نفرات بود و مسعود و مريم از اين هراس داشتند كه كار به جاي باريكتري كشيده شود
.
هر
برادري كه محمود را بغل مي كرد صداي گريه اش را بلندتر مي كرد . با صداي نكره
اي كه رعشه بر اندام هر شنونده اي مي انداخت . مسعود محمود را در بغل گرفت و
آهسته در گوش او گفت :
-خفه
شو ديگه ؟!
اما او ساكت نمي شد كه نمي شد . مريم محمود را گرفت و سفت در بغلش فشرد . اما
محمود همچنان گريه مي كرد . مريم حسابي كلافه شده بود و نمي دانست كه چگونه
بايد يك كودك را آرام كرد . از حق نگذريم شايد هم تقصيري نداشت . آخه ساليان
درازيه كه مريم ديگه يه زن يا يه مادر نيست و اگه به او مامان مريم هم گفته مي
شه بيشتر بار سياسي داره تا بار عاطفي .
خواهر
فهيمه كه مريم رو به هم ريخته ديد فداكاري كرد و با نقض ضابطه تعيين شده محمودو
از مريم گرفت و در آغوش خود فشار داد . محمود كه ناگهان خودشو در آغوش فهميه
ديد سريعاً گريه شو قطع كرد . همه به سمت فهيمه برگشتند تا ببينند چگونه انو
ساكت كرده . در اون ميون كسي اهميتي به نقض ضابطه اي كه فهيمه كرده بود نمي داد
و براي همه مهم خلاصي از فريادهاي گوش خراش محمود بود .
مسعود
زير چشمي نگاهي به محمود انداخت . محمود نيز به مسعود نگريست و چشمكي حواله
مسعود كرد كه گوئي برنده نهائي منم نه تو !
مسعود با
حرص و صداي بلند گفت :
-پدر
سوخته برات دارم !؟
و كودك در
دلش گفت :
-كور
خوندي ! عمراً اگه حريف من بشي ؟!
به
دستور مسعود سريعاً يه بالش روي ميز جلسه گذاشتند اما به محض اينكه فهيمه محمود
رو از بغلش دور مي كرد او نيز گريه را سر مي داد . دست آخر فهيمه گفت :
-نه
حالا وقتش نيست .
و مهدي ابر
هم گفت :
-آره
، تورو خدا خواهر فهيمه ، خدا عمرت بده فقط اونو ساكت نگه دار .
چند دقيقه
كه از اين ماجرا گذشته بود مريم آثار خستگي را در چهره فهيمه ديد لذا رو به
خواهران گفت :
-
حالا كه محمود قصد خوابيدن نداره خواهرا ميتونن با اجازه برادر يكي يكي اونو
بغل كنن . يه كمي هم دلتون واسه خواهر فهيمه بسوزه . مگه تا حالا چند بار بچه
داري كرده ؟
خواهران كه در انتظار اين لحظه بودند اجازه ندادند تا كلام مريم منعقد بشه و
سريعاً محمود رو از بغل فهيمه قاپ زدند . مسعود از اين حركت مريم اصلاً خوشش
نيومد ولي چون در يك عمل انجام شده قرار گرفته بود به روي خودش نياورد .
آن شب
اوضاع بر وفق مراد محمود پيش رفت و بهره كافي رو از نشست برد . هر چند كه مسعود
چند دقيقه بعد از اين جريان دستاشو روي ميز گذاشت و با دلخوري گفت :
-
برادران و خواهران نشست تمام . خسته نباشيد !
نشست تعطيل شد و مسعود و محمود تنها شدند . آخه مريم به خاطر پاره اي از كارهاي
نكرده به همراه تعدادي از خواهراي شورا به سالن ديگه اي رفت و قرار شد كه اون
شب همون جا بمونند .
بعد از
رفتن مريم محمود رو به مسعود كرد و گفت :
-
ديدي نمي توني با من طرف بشي ؟ تو فكر كردي كي هستي ؟ اصلاً من كيم ؟ من توام
، كي ميخواي اينو بفهمي ؟ من توام اما پيچيده تر از تو ، هم در تئوري هم در
پراتيك . اگه تو فقط بلدي حرف يزني من ميتونم عمل كنم . حالا بعداً بيشتر بهت
ثابت ميشه . علي الحساب امشب يه چشمه شو نشونت دادم . نظرت چي بود ؟ ها ؟!