Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 15

 

فرانکشتین جوان

قسمت پانزدهم

      مسعود نگاهی به مریم انداخت سپس به مهدی ابر گفت :

-        برو بچه رو بذار وسط میز . خواهرا میتونن یکی یکی جلوی محمو بشینن و اونو برانداز کنن . هیچ خواهری حق نداره اونو لمس کنه .

  و سپس با صدای رساتری ادامه داد :

-        انقلاب مریم ، همه جا باید ماده بشه . درسته که محمود یه معجزه ست اما جنس مخالف خواهراست . مسائل جیم همیشه و همه جا حرف اول رو میزنه ؟!

     محمود دوست داشت در لحظه کله مسعود را بکند و در واقع پدر پدرش را درآورد . اما نمی توانست تقابل بکند چون نمی خواست دستش به این راحتی رو شود . او نقشه هائی در سر داشت که خیلی بیشتر از مسائل جیم برایش می ارزید . پس تصمیم گرفت تناقض چنین چیزی را هم ، حمل نکند . با خود گفت :

 " باشه مسعود خان ! به موقع حالتو میگیرم . بد طور هم میگیرم . پا توی کفش جیم من میکنی ؟ "

   اولین خواهری که روبروی محمود نشست همان مژگان بود . عینک ذره بینی خود را کمی با گوشه روسری اش پاک کرد تا بهتر محمود را ببیند . وقتی خوب تمام رخ او را دید گفت :

-        خدایا شکرت ، باورم نمیشه . انگار دارم خواب می بینم . عین یه سیبه که با برادر نصفش کرده باشن .

محمود در دلش گفت :

-        خاک تو سرت با این جمله بندی ات . این که همه اش گاف بود نه سیب ؟! اه چی دارم میگم ، منم دارم خل میشم . خوب معلومه وقتی مادر حل تضاد مژگان باشه ، باید هم دیونه بشم .

   در همین افکار بود که نفر بعد مینا خیابانی جلوی محمود قرار گرفت . به محض اینکه نگاه بچه کرد و خندید ، محمود تاب و تحملش سر آمد . لبهاش رو غنچه کرد و به مینا گفت :

-        جوون ؟!

سپس آرام اما از کنترل در رفته متلک دیگری به مینا گفت . با همان جون گفتن محمود کل نشست به هم ریخت . دیگه کسی متوجه جمله بعدی اون نشد . مریم هم خندید و در حالی که دست و پاش رو گم کرده بود گفت :

-        راستی یادم نبود اینو بگم . محمود فقط همین یه کلمه رو به زبون میاره . البته نمی دونم معنی شو میدونه یا نه ؟

فهیمه در حالی که لبخند ملیحی بر لب داشت گفت :

-        این چه حرفیه خواهر مریم ، خب معلومه که معنی شو میدونه ؟!

مسعود با حالت تعجب پرسید :

-        میشه بگی جنابعالی روی چه اصلی این حرفو میزنی ؟

و فهیمه در حالی که خنده اش ادامه داشت گفت :

-        روی این اصل که اصله . منظورم اینه که این معجزه اصله . یعنی اصل یه معجزه اس هم اصله هم اصل . منظورم از اصل دومی اینه فرع نیست و وقتی فرع نیست یعنی جزء نیست پس کله !

مسعود بعد از کلی کیفور شدن شروع به دست زدن کرد و پشت بند آن نفرات حاضر در نشست هم دست زدند .

   چند نفری به فهیمه تبریک گفتند و مریم هم به خاطر این که در جیب خود بریزد فرصت را غنیمت شمرد و گفت :

-        بیخودي که من خواهر فهیمه رو نفر یک ایدئولوژی سازمان خطاب نکردم . ؟! این یه نمونه ساده اش بود حالا حساب کنین وقتی روبروی اضداد قرارش میدیم و از ساده به پیچیده عمل می کنه ، چه بلائی سر اون نفر میاره ؟!

و مسعود با خنده مریم را تأیید کرد و گفت :

-        زنده زنده ، راست راست طرف رو قورتش میده .

سپس رو به فیمه کرد و گفت :

-        درست میگم گرمزی یواش یواش ؟

  و همه خندیدند . این یک کد بود مابین مسعود و فهیمه . کدی که همه اشرف نشینان از آن اطلاع داشتند . چون فهیمه ترک زبان بود به رنگ صورتی می گفت " گرمزی یواش یواش " و این را مسعود برایش دست گرفته بود . البته فهیمه از این تکه پرانی برادر ناراحت نمی شد بلکه بر عکس ، خوشحال هم می شد چون همین چیزهاست که می تواند دو نفر را به هم نزدیکتر کند . مریم کمی دلخور شد ، حس حسادت زنانه اش ناگهان گل کرد و زیر لب با خودش گفت :

-        چه معنی داره مرد با زن غریبه این جوری خوش و بش کنه ؟ انگار یادش رفته انقلاب شده ! همه اش تقصیر بند " ب " و بند " جیمه " . مسعود عمداً این دو تا بند رو به انقلاب اضاف کرد اونوقت گذاشتش پای من . این جوری پاک منم خلع سلاح کرد . خیلی زرنگه . اما منم تمام امیدم از این به بعد باید به محمود باشه ، اونه که می تونه منو به حکومت برسونه ؟!

 

ادامه دارد ....

      

قسمت شانزدهم 

 

قسمت چهاردهم 

  

 

157 بار بازديد از تاريخ 01/02/87