-من
یه چند روز آبستن بودم و حالا بچه به دنیا اومده ، یه فرزند عجیب ، معجزه است
مگه نه ؟
-
بیشتر به یک قصه شبیه ! مگه ممکنه ؟ خودتون انقلاب ایدئولوژیک رو همگانی کردید
هنوز چند سال هم از اون نگذشته اونوقت معجزه ، بچه میارید ؟ نمی شد یه چیز دیگه
بیارید ؟ حالا جشن اعلام کنیم یا عزا ؟
-خب
معلومه جشن . باید همه بدونن که این معجزه همون انقلابه . اما اضداد نباید بوئی
ببرن . واسه همین اونو بیرونی نمیکنید به هیچ عنوان .
-خب
حالا کجا هست .
-با
مسعود . اسمش هم هست محمود !
در
بولتن های تمام قرارگاهها ، حرف از معجزه یا بینه مسعود بود . فرد در لحظه با
خواندن خبر یکه میخورد و بعد از آن نمیدانست خوشحال باشد یا متناقض ؟ همه بروی
ریل تقابل افتادند که چرا آن دو ( مسعود و مریم ) کنار همند . آنان نیز باید
جدا از یکدیگر ، سرمشق بقیه باشند .
این
حرفها تأثیری در براه اندازی جشن نداشت . آن شب در اشرف همه فیلم سینمائی دیدند
. چون در پایان هر جشنی بعد از خوردن شیرینی ، فیلم سینمائی
پخش میشد .برای همخوانی و درک بیشتر نفرات ، در تمامی قرارگاهها ، فیلم
عیسی بن مریم گذاشته شد .
از
فردای آن روز طبق قرار محمود می بایست در نشست های لایه ای شرکت میکرد . به
جماعت اشرف نشین گفته شده بود که " بخاطر از نزدیک دیدن این معجزه ، منتظر
باشید تا شبی در نشستتان شرکت کند . او با یک فرزند معمولی زمین تا آسمان فرق
دارد که بعداً خودتان متوجه خواهید شد . از این رو او را در سال اجتماعات
نیاوردند . "
در واقع
این حرکتی بود که خود محمود می خواست صورت بگیرد . نه مسعود و نه مریم ،
هیچکدام دخالتی نداشتند .
از
فردای آن شب محمود در اولین نشست شرکت کرد . مسعود و مریم نیز در نشستی که برای
فرماندهان گذاشته بودند همراه محمود شرکت کردند . در واقع آنها می خواستند
محمود را دست به دست بگردانند تا هر کدام موقع تحویل گیری بچه مشکلی نداشته
باشند . زمانبندی طبق جدولی به تابلوی اعلانات کوبیده شده بود .
در نشست
مذکور همه رده بالائی بودند . از خواهران فهیمه ، مژگان ، صدیقه ، فائزه ،
فرشته ، وجیهه و از برادران هم مهدی ابر ، عباس داوری ، محمود ، ابراهیم و چند
نفر کلیدی دیگر شرکت داشتند .
ترکیب بد
ترکیبی بود . همه یک بیک محمود را با بسم الله بغل میکردند و به بغل دستی پاسش
میدادند . چون هنوز هژمونی خواهران در سازمان مجاهدین بصورت یک بند از بندهای
انقلاب مریم جا نیفتاده بود ، اول کودک در دست برادران قرار گرفت . رضا نادری
محمود را در دست گرفت و گفت :
-
ماشااله هم سنگینه هم بزرگتر از سن خودش نشون میده . معلومه معجزه انقلابه !
و رو به
مسعود کرد و گفت :
-
برادر خیلی شبیه شماست مخصوصاً سبیلش !
همه از حرف او خندیدند . او راست می گفت چون کودک یا همان محمود ، بزرگ سال
نشان میداد . گوئی چل مردی در لباس نظامی . لباسها را که خود مسعود از بوتیکی
در بغداد برایش خریده بود ، در تن عروسکی بوده که حکم یک سرباز عراقی را داشت .
پس از
آن کودک در دست سعید ( خدائی صفت ) قرار گرفت . سعید با نگاه به کودک از
اوترسید و با رعشه ای که در دستانش افتاد سریعاً او را در بغل سعید نقاش گذاشت
. سعید نقاش با عصبانیت گفت :
-چه
خبره ؟ یواش تر ، مگه نمیدونی این یه معجزه ست ؟
سپس لپ
محمود را گرفت و گفت :
-
چطوری پدر سوخته ؟!
سعید
برای گفتن این جمله صورت خود را کاملاً به صورت محمود نزدیک کرده بود و محمود
نیز ناگهان دهان خود را باز کرد و یک عارق پیرمردی جانانه نثار سعید کرد که
صدای آن را همه شنیدند . همه در نشست متعجب شدند و آهی کشیدند . صدیقه گفت :
-
برادر بزن پشتش تا نفسش باز بشه ! حتماً سردلش سنگینه و رودل کرده ؟!
سعید بچه
رو پشت و رو کرد تا چند ضربه آرام به بالای کمر او بزند و همین طور که در حال
انجام این کار بود گفت :
-به
به چه بوی نارگیلی میده ! معجزه برادر همه چیزش خوبه حتی عارقش ؟!
مسعود از
فرصت استفاده کرد و گفت :
-
یواش یواش با بوی خوش سایر قسمتها هم آشنا میشی ؟!
و مریم گفت
:
-هیچ
چیز این بچه غیر قابل تحمل نیست .
فهیمه نیز
گفت :
-
همین طوری هم معلومه ، احتیاجی به شناخت بیشتری نیست . این معجزه ای است از نسل
فدا ؟!
و محمود که دیگه طاقتش طاق شده بود با شنیدن این حرف فهیمه ناگهان گفت : آخ اگه
... و یه دفعه متوجه شد که نباید ادامه بده و واسه همین ساکت شد .