Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 12

 

فرانکشتین جوان

قسمت دوازدهم

 

      آنها بدون خداحافظی از کودک اتاق را ترک کردند . در اتاق مجاور مسعود ایستاد و به مریم گفت :

ببین چه بلائی به سرمون آوردی ؟ حالا دیگه نه راه پس داریم نه راه پیش .

      ناگهان درب اتاق باز شد و کودک 45 سانتی ، با پاهائی به شماره 45 مردانه وارد شد .مسعود و مریم مات به او نگاه می کردند که چگونه گام بر می دارد . کودک ایستاد و گفت :

  لازم نکرده بـرای مشورت بـا هم خلوت کنین . مـن دقیـقاً و لحظه مـره ذهـن هر دوی شما رو میخونم حتی اگه پیش هم نباشیم .

مسعود با دست راست به فرق سر خود ضربه ای آرام زد  گفت :

" ای وای ، چه خاکی به سرم شد . "

مریم لبخندی زد و گفت :

" میخوام اسمتو بذارم محمود ، بر وزن مسعود . "

محمود :  اشکالی نداره . من که نقطه آغازتو میدونم اما تضاد نداره بین خودمون میمونه . هر چی باشه متأسفانه مادرمی . اما اینو گفته باشم که اصلاً هژمونی خواهران واسه من قابل پذیرش نیست . یعنی حتی حاضر نیستم بصورت فرمالیستی هم که شده این نقشو بازی کنم .

مسعود : می تونیم تورو بعنوان معجزه تو بوق و کرنا کنیم ؟

محمود : فقط در مناسبات ارتش آزادیبخش مجازین . مبادا اونو بیرونی کنید ؟! در ضمن فکر سـر به نیست کردن منم نباشین که اصلا ًواستون مقدور نیست . می گی نه همین الآن میتونی امتحان کنی ؟! باید منو هر شب در لایه ای که نشست دارن ، قرار بدین تا به شما اطلاع بدم که در سازمان چی میگذره . به هیچکس نگین من قادر به صحبت کردن هستم . حرف زدن من ، برگ برنده ایه که نباید الآن بسوزه ؟!

مسعود رو به مریم کرد و گفت :

    حالا که تازه انقلاب ایئولوژیک همگانی شده مطمئناً خیلی ها زیر بار نمیرن . محمود میتونه این عده رو شناسائی کنه و بهمون اطلاع بده . پس بهتره بری معجزه منو به همه اطلاع بدی .

محمود نگاهی به مسعود کرد و گفت :

    اما از من انتظار نداشته باشی تمام اخبار نفراتو برات رله کنم . من تو کار خـودم دیسیپلین دارم و بـه همه کسـی نـارو نمی زنم ؟! می فهمی که منظورم چیه ؟

   مریم در حالی که مسعود با غیظ به محمود چشم غره میرفت بدون اینکه چیزی بگه صحنه رو ترک کرد و مسعود و محمود تنها شدند .

محمود : بیخود عقلت رو به دست مریم دادی . این عاقبت بیچارت میکنه .

-        از چه نظر .

-        این انقلابی که آورده ، سازمان رو میتونه به ناکجا آباد بکشونه .

-        از کی تا حالا تو به سازمان علاقه مند شدی ؟

-        چر علاقه مند نباشم این میراثیه که واسه من میمونه ؟!

-        چرت و پرت نگو راجع به انقلاب میگفتی .

-        آره بهت قـول میـدم کـه همه تقابل کنن . مینیمم تقابل درونی . آخه اون بیچاره ها که به اندازه کافی واسه شما کار میکردن ، دیگه این جدائی ها و از هم پاشوندن خانواده ها چه صیغه ای بود ؟

-        صیغه دائم ؟! اما آخه تو که هنوز توی نشست هاشون شرکت نکردی ، اونا خودشون دوست دارن اینجوری باشن .

-        آخه عمو کی دوست داره برده باشه ؟

-        اولاً درست صحبت کن دوماً سالهاست که اونا آویزون منن . خودشون دوست دارن . عرضه مستقل بودن و اداره حتی یک خانواده رو هم ندارن . به درد روی مین میخورن نه روی زمین ؟!

-        از ایدئولوژیت هیچی نگو که همشو از برم . حالم به هم میخوره وقتی گذشته ات به یادم میفته ....

در بیرون از اتاق مریم شهرزاد رو دید و گفت :

ادامه دارد ....

     

قسمت سیزدهم 

 

قسمت یازدهم 

  

 

217 بار بازديد از تاريخ 02/12/86