آنها بدون خداحافظی از کودک اتاق را ترک کردند . در اتاق مجاور مسعود
ایستاد وبه مریم گفت :
ببین چه بلائی به
سرمون آوردی ؟ حالا دیگه نه راه پس داریم نه راه پیش .
ناگهاندرب اتاق باز
شد و کودک 45 سانتی ، با پاهائی به شماره 45 مردانه وارد
شد .مسعود
و مریم مات به او نگاه می کردند که چگونه گام بر می دارد . کودک ایستاد و گفت :
لازم نکرده بـرای
مشورت بـا هم خلوت کنین . مـن دقیـقاً و لحظه مـره ذهـن هر دوی شما رو میخونم
حتی اگه پیش هم نباشیم .
مسعود با
دست راست به فرق سر خود ضربه ای آرام زد گفت :
" ای وای ،
چه خاکی به سرم شد . "
مریم
لبخندی زد و گفت :
" میخوام
اسمتو بذارم محمود ، بر وزن مسعود . "
محمود :
اشکالی نداره . من که نقطه آغازتو میدونم اما تضاد نداره بین خودمون میمونه .
هر چی باشه متأسفانه مادرمی . اما اینو گفته باشم که اصلاً هژمونی خواهران واسه
من قابل پذیرش نیست . یعنی حتی حاضر نیستم بصورت فرمالیستی هم که شده این نقشو
بازی کنم .
مسعود : می
تونیم تورو بعنوان معجزه تو بوق و کرنا کنیم ؟
محمود :
فقط در مناسبات ارتش آزادیبخش مجازین . مبادا اونو بیرونی کنید ؟! در ضمن فکر
سـر به نیست کردن منم نباشین که اصلا ًواستون مقدور نیست . می گی نه همین الآن
میتونی امتحان کنی ؟! باید منو هر شب در لایه ای که نشست دارن ، قرار بدین تا
به شما اطلاع بدم که در سازمان چی میگذره . به هیچکس نگین من قادر به صحبت کردن
هستم . حرف زدن من ، برگ برنده ایه که نباید الآن بسوزه ؟!
مسعود رو
به مریم کرد و گفت :
حالا
که تازه انقلاب ایئولوژیک همگانی شده مطمئناً خیلی ها زیر بار نمیرن . محمود
میتونه این عده رو شناسائی کنه و بهمون اطلاع بده . پس بهتره بری معجزه منو به
همه اطلاع بدی .
محمود
نگاهی به مسعود کرد و گفت :
اما از
من انتظار نداشته باشی تمام اخبار نفراتو برات رله کنم . من تو کار خـودم
دیسیپلین دارم و بـه همه کسـی نـارو نمی زنم ؟! می فهمی که منظورم چیه ؟
مریم در حالی که مسعود با غیظ به محمود چشم غره میرفت بدون اینکه چیزی بگه صحنه
رو ترک کرد و مسعود و محمود تنها شدند .
محمود :
بیخود عقلت رو به دست مریم دادی . این عاقبت بیچارت میکنه .
-از
چه نظر .
-این
انقلابی که آورده ، سازمان رو میتونه به ناکجا آباد بکشونه .
-از
کی تا حالا تو به سازمان علاقه مند شدی ؟
-چر
علاقه مند نباشم این میراثیه که واسه من میمونه ؟!
-چرت
و پرت نگو راجع به انقلاب میگفتی .
-آره
بهت قـول میـدم کـه همه تقابل کنن . مینیمم تقابل درونی . آخه اون بیچاره ها که
به اندازه کافی واسه شما کار میکردن ، دیگه این جدائی ها و از هم پاشوندن
خانواده ها چه صیغه ای بود ؟
-
صیغه دائم ؟! اما آخه تو که هنوز توی نشست هاشون شرکت نکردی ، اونا خودشون دوست
دارن اینجوری باشن .
-آخه
عمو کی دوست داره برده باشه ؟
-
اولاً درست صحبت کن دوماً سالهاست که اونا آویزون منن . خودشون دوست دارن .
عرضه مستقل بودن و اداره حتی یک خانواده رو هم ندارن . به درد روی مین میخورن
نه روی زمین ؟!
-از
ایدئولوژیت هیچی نگو که همشو از برم . حالم به هم میخوره وقتی گذشته ات به یادم
میفته ....