کودک
: معلومه که میشنوم ! طاقت شل کن سفت کن های تو رو نداشتم . تازه اگه قول بدین
به کسی نگین ، ذهن شماها رو میخونم . اصلاً قبل از اینکه نقطه ای بخواد توی
ذهنتون تشکیل بشه من اشراف پیدا میکنم .
کودک دوباره خنده های
شیطانی سر داد و در میان خندیدن دوباره حالتی جدی گرفت و گفت :
در ضمن
دیگه حق نداری درب یخچال رو ببندی . این یک شکل ساده اجرای فرامین منه ، چون
شماها هنوز یاد نگرفتید حرف گوش کنید ؟! خوابهائی براتون دیدم که یواش یواش
بهشون میرسیم . باید از ساده به پیچیده رفت . یلخی فایده ای نداره .
سپس رو به مریم کرد وگفت :
در ضمن دو
دستگاه تو هم پر ایراده . بعداً برات تصحیحش میکنم تا تو هم توی جمع اونو برای
بقیه تصحیح کنی . حرف حسابت هم این باشه که قانونمندیها عوض شده چون ، دوران ،
دوران گذاره !؟
کودک با
بیان مسخره حرفهای کلیدی مریم و مسعود را به باد تمسخر گرفته بود و مدام می
خندید . آنها پیش فرزند خودشان خلع سلاح بودند . حرف کودک این بود : " از حالا
به بعد هر چی من میگم توی جمع باید بلغور کنید و سر خود نباید کاری کنید . "
مسعود مات و
متحیر به کودک می نگریست . او هنوز در یخچال بود و چنین موضع بالائی داشت اگر
بیرون بیاید چه می شود ؟ در ضمن اگر نخواهد به حرفهایش گوش دهد و او را مانند
اضداد درونی دیگر سر به نیست کند ، چه خواهد شد ؟
با عبور کلمه اضداد از ذهن
مسعود ناگاه جرقه ای در مخیله اش روشن شد . آره ! اون حتماً نفوذی رژیم تو
دستگاه منه ! اومده تا با این ترفند اتوریته منو به باد بده ! آره ، اون نفوذیه
، خودشه !؟
در این لحظه چشمان مسعود به
چشمان کودک خیره شد و قبل از اینکه بخواد کودک رو نفوذی صدا بزنه ، طفل این بار
با خنده ای معصومانه به مسعود لبخندی زد و گفت :
مرد گنده ، اول به معنی
اون چیزی که میخوای بگی فکر کن ، بعد تصمیم به بیانش بگیر . هیچ فکر کـردی کـه
نفـوذ تـوی ایـن لایه یعنـی چـه ؟ واقعاً ، مثل بچـه هـائی می مـونی که تـو
بازی ، موقع جر زدن تمام بساط بازی رو به هم میریزن !؟
با شنیدن
این کلمات مسعود کمی به فکر فرو رفت و سپس خود را جمع و جور کرد و با حالتی که
گوئی طرف مقابلش سیاستمداری بزرگسال است پرسید :
میتونم ازتون
خواهش کنم خودتون رو بهتر معرفی کنید ؟ منظورم اینه که نقطه مختصات درستی از
خودت بدی ؟ آخه ما نمیدونیم تو جنی ، فرشته ای ، آدمیزادی ، یعنی ما واقعاً پدر
و مادر توئیم ؟
کودک : لازم
نکرده با من لفظ قلم صحبت کنی . چقدر حرف میزنی ! یکی از ضد ارزشهای من که از
تو به ارث بردم همینه . یعنی من قدرت بیان و مخ تلیت کردنم عین توست با این
تفاوت که در من از ساده به پیچیده عمل کرده ، متوجهی ؟
دوم این که من
خاطرات تورو هم کاملاً به یاد میارم . مثلاً اون روز که داشتی با اون هم کلاسیت
از مدرسه به خونه برمیگشتی ، اون خرابه سر کوچه ...
مسعود که چهره اش
علناً برآشفته شده بود و گوئی یادآوری این فاکت اونو به هم ریخته بود با دست
پاچگی من و منی کرد و دستش رو جلوی دهن بچه گذاشت و گفت :
آره ، آره فهمیدم . دیگه ادامه
نده .
کودک دست مسعود را آرام به
کناری زد و رو به مریم ادامه داد که :
از گذشته تو هم
که متاسفانه مادر منی مطلعم . اما گذشته کوتاهی است . میخوام بگم فایل خاطرات
کم حجمی داری . هر چی هست متعلق به 64 به این طرفه . یعنی درست از زمانی با
پدرم مسعود ازدواج کردی . البته اگه دقیقتر بخوام بگم یه خورده قبل از اعلام
ازدواج !؟ خودت هم خوب میدونی ارزشی که توی سازمان برات قائل میشن رو نداری و
هژمونی خواهران یه ترفنده که مسعود به خواسته هاش برسه ! درسته مامان مریم ؟
و مریم هیچ
نگفت . کودک دوباره به سمت مسعود چرخید تا با وی سخن گوید . اما مریم در افکاری
غرق بود که واویلا ! او با خود می اندیشید :
حال که این پسرک
اینقدر جسور است از آینده سازمان خیالم راحت است . او خودش چند مرده حلاج است .
دیگه لازم به کمک من ندارد . اما از آن جائیکه مادرش هستم ، باید هوایش را
بیشتر داشته باشم . بهتر است نامی برایش انتخاب کنم که قبل از این نام پسر
ترکان خاتون بوده است . محمود ! چه جالب بر وزن مسعود !؟
آره ، البته اگر
محمود در آن زمان مریض نمی شد و نمیمرد ، حکومت سلجوقی همچنان در اختیار مادرش
ترکان بود . حال در این میان ، مسعود حکم عدو را دارد . میترسم آخر هم مانند
حسن صباح که به ترکان دشنه ای زهرآگین زد ، به من ضربه زند . باید بهای بیشتری
به محمود بدهم تا به مسعود .
مریم در همین افکار بود که
مسعود دست او را به طرفی کشید و گفت :
بیا بریم ، بیا که کارمون
دراومد .
آنها بدون
خداحافظی از کودک اتاق را ترک کردند . در اتاق مجاور مسعود ایستاد وگفت
:
ببین مریم چه
بلائی به سرمون آوردی ؟ حالا دیگه نه راه پس داریم نه راه پیش .
ناگهان
درب اتاق باز شد و کودک 45 سانتی ، با پاهائی به شماره 45 مردانه وارد
شد .