Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 11

 

فرانکشتین جوان

قسمت یازدهم

 

      کودک : معلومه که میشنوم ! طاقت شل کن سفت کن های تو رو نداشتم . تازه اگه قول بدین به کسی نگین ، ذهن شماها رو میخونم . اصلاً قبل از اینکه نقطه ای بخواد توی ذهنتون تشکیل بشه من اشراف پیدا میکنم .        

    کودک دوباره خنده های شیطانی سر داد و در میان خندیدن دوباره حالتی جدی گرفت و گفت :

    در ضمن دیگه حق نداری درب یخچال رو ببندی . این یک شکل ساده اجرای فرامین منه ، چون شماها هنوز یاد نگرفتید حرف گوش کنید ؟! خوابهائی براتون دیدم که یواش یواش بهشون میرسیم . باید از ساده به پیچیده رفت . یلخی فایده ای نداره .

 سپس رو به مریم کرد وگفت :

    در ضمن دو دستگاه تو هم پر ایراده . بعداً برات تصحیحش میکنم تا تو هم توی جمع اونو برای بقیه تصحیح کنی . حرف حسابت هم این باشه که قانونمندیها عوض شده چون ، دوران ، دوران گذاره !؟

    کودک با بیان مسخره حرفهای کلیدی مریم و مسعود را به باد تمسخر گرفته بود و مدام می خندید . آنها پیش فرزند خودشان خلع سلاح بودند . حرف کودک این بود : " از حالا به بعد هر چی من میگم توی جمع باید بلغور کنید و سر خود نباید کاری کنید . "

   مسعود مات و متحیر به کودک می نگریست . او هنوز در یخچال بود و چنین موضع بالائی داشت اگر بیرون بیاید چه می شود ؟ در ضمن اگر نخواهد به حرفهایش گوش دهد و او را مانند اضداد درونی دیگر سر به نیست کند ، چه خواهد شد ؟

   با عبور کلمه اضداد از ذهن مسعود ناگاه جرقه ای در مخیله اش روشن شد . آره ! اون حتماً نفوذی رژیم تو دستگاه منه ! اومده تا با این ترفند اتوریته منو به باد بده ! آره ، اون نفوذیه ، خودشه !؟

   در این لحظه چشمان مسعود به چشمان کودک خیره شد و قبل از اینکه بخواد کودک رو نفوذی صدا بزنه ، طفل این بار با خنده ای معصومانه به مسعود لبخندی زد و گفت :

    مرد گنده ، اول به معنی اون چیزی که میخوای بگی فکر کن ، بعد تصمیم به بیانش بگیر . هیچ فکر کـردی کـه نفـوذ تـوی ایـن لایه یعنـی چـه ؟ واقعاً ، مثل بچـه هـائی می مـونی که تـو بازی ، موقع جر زدن تمام بساط بازی رو به هم میریزن !؟

    با شنیدن این کلمات مسعود کمی به فکر فرو رفت و سپس خود را جمع و جور کرد و با حالتی که گوئی طرف مقابلش سیاستمداری بزرگسال است پرسید :

   میتونم ازتون خواهش کنم خودتون رو بهتر معرفی کنید ؟ منظورم اینه که نقطه مختصات درستی از خودت بدی ؟ آخه ما نمیدونیم تو جنی ، فرشته ای ، آدمیزادی ، یعنی ما واقعاً پدر و مادر توئیم ؟

   کودک : لازم نکرده با من لفظ قلم صحبت کنی . چقدر حرف میزنی ! یکی از ضد ارزشهای من که از تو به ارث بردم همینه . یعنی من قدرت بیان و مخ تلیت کردنم عین توست با این تفاوت که در من از ساده به پیچیده عمل کرده ، متوجهی ؟

   دوم این که من خاطرات تورو هم کاملاً به یاد میارم . مثلاً اون روز که داشتی با اون هم کلاسیت از مدرسه به خونه برمیگشتی ، اون خرابه سر کوچه ...

   مسعود که چهره اش علناً برآشفته شده بود و گوئی یادآوری این فاکت اونو به هم ریخته بود با دست پاچگی من و منی کرد و دستش رو جلوی دهن بچه گذاشت و گفت :

آره ، آره فهمیدم . دیگه ادامه نده .

کودک دست مسعود را آرام به کناری زد و رو به مریم ادامه داد که :

   از گذشته تو هم که متاسفانه مادر منی مطلعم . اما گذشته کوتاهی است . میخوام بگم فایل خاطرات کم حجمی داری . هر چی هست متعلق به 64 به این طرفه . یعنی درست از زمانی با پدرم مسعود ازدواج کردی . البته اگه دقیقتر بخوام بگم یه خورده قبل از اعلام ازدواج !؟ خودت هم خوب میدونی ارزشی که توی سازمان برات قائل میشن رو نداری و هژمونی خواهران یه ترفنده که مسعود به خواسته هاش برسه ! درسته مامان مریم ؟

    و مریم هیچ نگفت . کودک دوباره به سمت مسعود چرخید تا با وی سخن گوید . اما مریم در افکاری غرق بود که واویلا ! او با خود می اندیشید :

   حال که این پسرک اینقدر جسور است از آینده سازمان خیالم راحت است . او خودش چند مرده حلاج است . دیگه لازم به کمک من ندارد . اما از آن جائیکه مادرش هستم ، باید هوایش را بیشتر داشته باشم . بهتر است نامی برایش انتخاب کنم که قبل از این نام پسر ترکان خاتون بوده است . محمود ! چه جالب بر وزن مسعود !؟

   آره ، البته اگر محمود در آن زمان مریض نمی شد و نمیمرد ، حکومت سلجوقی همچنان در اختیار مادرش ترکان بود . حال در این میان ، مسعود حکم عدو را دارد . میترسم آخر هم مانند حسن صباح که به ترکان دشنه ای زهرآگین زد ، به من ضربه زند . باید بهای بیشتری به محمود بدهم تا به مسعود .

مریم در همین افکار بود که مسعود دست او را به طرفی کشید و گفت :

بیا بریم ، بیا که کارمون دراومد .

   آنها بدون خداحافظی از کودک اتاق را ترک کردند . در اتاق مجاور مسعود ایستاد وگفت :

   ببین مریم چه بلائی به سرمون آوردی ؟ حالا دیگه نه راه پس داریم نه راه پیش .

   ناگهان درب اتاق باز شد و کودک 45 سانتی ، با پاهائی به شماره 45 مردانه وارد شد .

      

قسمت دوازدهم 

 

قسمت دهم 

  

 

330 بار بازديد از تاريخ 15/07/86