Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 10

 

فرانکشتین جوان

قسمت دهم

 سپس یکهو درب را تا دینش باز کرد . هر دو به آن کودک ناجور نگاه کردند .

کودک اخمی کرد و گفت :

بنام خدا و بنام خلق قهرمان عراق ؟!

   مسعود و مریم ناگهان درب یخچال را دوباره بستند و به هم زل زدند . هر دو با هم گفتند : حرف میزنه !؟

    مسعود خنده ای کرد و گفت : چه غلطا بنام خدا و بنام ...سپس هر دو خندیدند . این بار مسعود با خیال آسوده تری در یخچال را باز کرد . کودک چنان به چشمان مسعود خیره شد که باعث شد مسعود بپرسد :

-  تو کی هستی ؟

-  من توام .

مریم با ناراحتی گفت :

-  درست جواب بده . پرسید تو کی هستی .

کودک این بار نگاهی به چشمان مریم کرد و گفت :

-  من توام . و با اشاره به آن دو گفت . هم تو ، هم تو .

مریم : چه جوری رفتی این تو ؟

کودک : از تو بعیده این سوال رو بپرسی . بهتر بود اول می پرسیدی چه جوری اومدی بیرون .

مسعود قاه قاه زد زیر خنده . دیگه کفر مریم دراومده بود .

مسعود : نه مـریم جون ، غصـه نخـور ، ایـن نـاراحتـی و دردی کـه تــو الآن می کشی ، در برابر اون دردی که برای زایمان این عجوبه باید می کشیدی ، هیچه . این به اون در .

و کودک قبل از اینکه مریم کوچکترین حرکتی انجام دهد گفت : قبوله ؟!

مسعود : تو چرا جواب میدی ؟ من از این پرسیدم .

کودک : از حالا به بعد همه جوابها پیش منه . اینو همین الآن باید تعیین تکلیف کنم . دیگه بدون اجازه من تکون نمیخورید و الا ...

و مسعود و مریم هر دو با هم گفتند : و الا چی ؟

  کـودک خنـده ای کـرد و دستی به سبیل خود کشید و گفت : بهتر بود اینو نمی پرسیدید . بهتـره جواب اینو حالا نـدم چـون اون دیگه شق سیاهه . مفهومه ؟

   مریم و مسعود مات مانده بودند زیرا بعد از سالها کسی پیدا شده بود که به آنها زور می گفت . مریم که تازه متوجه خالی شدن یخچال شده بود پرسید :

-  با این چیزایی که این تو بود چی کار کردی ؟ همه شونو خوردی ؟ پس پوستشون کو ؟ یعنی تو ده تا نارگیلو با پوست خوردی ؟ من که باور نمیکنم . یعنی هیچکی باور نمی کنه .

-  من مجبور نیستم به این سوالهای چرت جواب بدم . یعنی تنها کسی که توی این سازمان نباید پاسخگو باشه منم . گفته باشم ها ؟!

   مسعود یکه ای خورد و مات ماند . آری او درست حرفهای خودش را به آنان میزد . مسعود با خود اندیشید " یعنی از حالا من باید به این پاسخگو باشم نه این به من ؟! "

کودک : چرا به این قضیه از این زاویه نگاه می کنی ! برای خودتون بهتره که به من وصل بشید . یعنی به بیرون از خودتون . شما اگه تا حالا میتونستید کاری بکنید ، کرده بودید . از حالا به بعد سازمان رو با همین طول و عرض قیصرش به من می سپارید چون تنها رمز پیروزی شما دو نفر خودسپاری به منه . و شروع به خنده های شیطانی کرد .

    کودک همچنان در یخچال نشسته بود و نطق میکرد . مسعود با افسردگی به مریم گفت : دیدی گفتم کورتاژ بهترین راهه .

     کودک : این عقیده تو باعث شد منم زودتر از موعد بیرون بیام و الا جای راحتی داشتم . حوصله این دنگ و فنگ هائی هم که این اواخر درآوردی ، نداشتم .

       مسعود : مگه تو حرفهای منو می شنیدی ؟ آخه بعداً قرار شد نگهت داریم ؟!

       کودک : معلومه که میشنوم ! طاقت شل کن سفت کن های تو رو نداشتم . تازه اگه قول بدین به کسی نگین ، ذهن شماها رو میخونم . اصلاً قبل از اینکه نقطه ای بخواد توی ذهنتون تشکیل بشه من اشراف پیدا میکنم .

        

قسمت یازدهم 

 

قسمت نهم 

  

 

334 بار بازديد از تاريخ 13/06/86