سپس
یکهو درب را تا دینش باز کرد . هر دو به آن کودک ناجور نگاه کردند .
کودک اخمی کرد
و گفت :
بنام خدا و
بنام خلق قهرمان عراق ؟!
مسعود و مریم ناگهان درب یخچال را دوباره بستند و به هم زل زدند . هر دو با هم
گفتند : حرف میزنه !؟
مسعود خنده ای کرد و گفت : چه غلطا بنام خدا و بنام ...سپس هر دو خندیدند . این
بار مسعود با خیال آسوده تری در یخچال را باز کرد . کودک چنان به چشمان مسعود
خیره شد که باعث شد مسعود بپرسد :
-تو
کی هستی ؟
-من
توام .
مریم با
ناراحتی گفت :
-درست
جواب بده . پرسید تو کی هستی .
کودک این بار
نگاهی به چشمان مریم کرد و گفت :
-من
توام . و با اشاره به آن دو گفت . هم تو ، هم تو .
مریم : چه جوری رفتی این تو ؟
کودک : از تو بعیده این سوال رو بپرسی . بهتر بود اول می
پرسیدی چه جوری اومدی بیرون .
مسعود قاه قاه
زد زیر خنده . دیگه کفر مریم دراومده بود .
مسعود : نه مـریم جون ، غصـه نخـور ، ایـن نـاراحتـی و دردی
کـه تــو الآن می کشی ، در برابر اون دردی که برای زایمان این عجوبه باید می
کشیدی ، هیچه . این به اون در .
و کودک قبل از
اینکه مریم کوچکترین حرکتی انجام دهد گفت : قبوله ؟!
مسعود : تو چرا جواب میدی ؟ من از این پرسیدم .
کودک : از حالا به بعد همه جوابها پیش منه . اینو همین الآن
باید تعیین تکلیف کنم . دیگه بدون اجازه من تکون نمیخورید و الا ...
و مسعود و
مریم هر دو با هم گفتند : و الا چی ؟
کـودک
خنـده ای کـرد و دستی به سبیل خود کشید و گفت : بهتر بود اینو نمی پرسیدید .
بهتـره جواب اینو حالا نـدم چـون اون دیگه شق سیاهه . مفهومه ؟
مریم و مسعود مات مانده بودند زیرا بعد از سالها کسی پیدا شده بود که به آنها
زور می گفت . مریم که تازه متوجه خالی شدن یخچال شده بود پرسید :
-با
این چیزایی که این تو بود چی کار کردی ؟ همه شونو خوردی ؟ پس پوستشون کو ؟ یعنی
تو ده تا نارگیلو با پوست خوردی ؟ من که باور نمیکنم . یعنی هیچکی باور نمی کنه
.
-من
مجبور نیستم به این سوالهای چرت جواب بدم . یعنی تنها کسی که توی این سازمان
نباید پاسخگو باشه منم . گفته باشم ها ؟!
مسعود یکه ای خورد و مات ماند . آری او درست حرفهای خودش را به آنان میزد .
مسعود با خود اندیشید " یعنی از حالا من باید به این پاسخگو باشم نه این به من
؟! "
کودک : چرا به این قضیه از این زاویه نگاه می کنی ! برای
خودتون بهتره که به من وصل بشید . یعنی به بیرون از خودتون . شما اگه تا حالا
میتونستید کاری بکنید ، کرده بودید . از حالا به بعد سازمان رو با همین طول و
عرض قیصرش به من می سپارید چون تنها رمز پیروزی شما دو نفر خودسپاری به منه . و
شروع به خنده های شیطانی کرد .
کودک همچنان در یخچال نشسته بود و نطق میکرد . مسعود با افسردگی به مریم گفت :
دیدی گفتم کورتاژ بهترین راهه .
کودک :
این عقیده تو باعث شد منم زودتر از موعد بیرون بیام و الا جای راحتی داشتم .
حوصله این دنگ و فنگ هائی هم که این اواخر درآوردی ، نداشتم .
مسعود
: مگه تو حرفهای منو می شنیدی ؟ آخه بعداً قرار شد نگهت داریم ؟!
کودک :
معلومه که میشنوم ! طاقت شل کن سفت کن های تو رو نداشتم . تازه اگه قول بدین به
کسی نگین ، ذهن شماها رو میخونم . اصلاً قبل از اینکه نقطه ای بخواد توی ذهنتون
تشکیل بشه من اشراف پیدا میکنم .