Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 09

 

فرانکشتین جوان

قسمت نهم

        مریم هم که اشک در چشمهایش جمع شده بود برای دادن جرعه ای آب به مسعود به سمت یخچال رفت . در یخچال را گشود . دستش اتوماتیک وار به درون یخچال رفت تا بطری آب را بگیرد ، ناگهان جیغی کشید . دستش با سوزش شدیدی که در انگشتانش حس میکرد به عقب پرتاب شد . سوزشی که حس میکرد مانند این بود که کسی دست او را گاز گرفته باشد .

    زمانیکه دستش را به عقب برده بود با دست دیگر درب یخچال را بسته بود . مسعود که نظاره گر بود جلوتر آمد . دست مریم را با دو دست گرفت و دید که قرمز شده است ، آنرا بوسید . سپس با حالت بچه گانه ای گفت :

-  چیزی نبود ، نازی . و دوباره خندید .

-  اه ، چقدر میخندی ، من دستم لای در رفت یا برق گرفتش ، اونوقت تو باز هم می خندی ؟

     و همینطور که در حال حرف زدن با مسعود بود درب یخچال را برای بار دوم گشود . نگاه مسعود به داخل یخچال افتاد . برای لحظه ای ناتمام وحشتی در چشمانش دیده شد . سریعاً در یخچال را بست و به مریم گفت :

-  هیس ، نترس !؟

-  از چی ؟

-  بچه ، بچه این توه . و با اشاره انگشت یخچال را نشانه رفت .

-  جداً ؟ یعنی دست منو اون گاز گرفته ؟ پدرشو در میارم .

مسعود ابروانش را سگرمه کرد و گفت :

-  اصلاً چه معنی داره یه مادر ، اونم هر مادری ، یه رهبر مادر ، بخواد نسبت به فرزند شیر خوارش خشونت نشون بده ؟

-  گفتی یه فرزند شیر خوار ؟ این که از گیاه خوار و گوشت خوار هم رده ، خونخواره !

-  حالا هر چی ! این پارامترهائی که گفتی هیچکدوم نمی تونه سبب بشه که با خشونت برخورد کنی .

-  خوبه خوبه ، ببین کی دم از برخورد مسالمت آمیز میزنه ...

مسعود با غضب نگاهی به مریم کرد و وقتی مریم ساکت شد پرسید :

-  راستـی این یخچال خالـی بـود ؟ منظورم اینه که جز آب چیزی توش نبود ، آره ؟!

-  نه .

-  نه یعنی آره یا نه ؟! اصلاً کاری به پاسخ من نداشته باش . خودت یه جمله کامل بگو که توش چیزی بوده یا نبوده .

-  بابا چرا پرت میگی ؟ پر بوده ، همه چیز توش بوده . انواع غذا ، میوه فصل و غیر فصل . یعنی میگی یخچال به این بزرگی گذاشتیم اینجا که خالی باشه ؟ به اندازه جیره کل نفرات ارتش توش جنس بوده ، حالا که چی ؟

-  اما حالا خالیه . خالی خالی .

-  واه مگه میشه ؟ مینیمم خودم دیروز ده تا نارگیل توش گذاشتم . یه آمار هم گـرفتم که کم و کسری نـداشتـه بـاشـه . دیـگه داره حوصله مو سر می بره ، میخوام بازش کنم .

مسعود با هول و وله و دستپاچه گفت :

-  صبر کن ، صبر کن .

    و دنبال چیزی شروع به گشتن کرد . او از جایش تکان نمیخورد ، تنها سر خود را به اطراف می چرخاند و نگاهش را .

-  چیه چی میخوای ؟

-  یه چوبی ، چماقی !

-  واسه چی ؟

-  برا اینکه اگه یوقتی بهمون حمله ور شد بزنیمش ؟!

-  بیا ، اونوقت بمن میگه با خشونت برخورد نکن . مگه دیوونه شدی ؟ بچه به این کوچیکیو میخوای با چوب بزنی بکشی ؟ یه دفعه بگو مهدی بیاد کارو یکسره کنه . چرا وایسادیم بحث میکنیم ؟

-  مگه اون به ما فرجه داد که چیزی یادش بدیم . من شک دارم . شاید از آدمیزاد نباشه ؟!

-  اگه راستم بگی پس حتماً فرشته است .

مسعود زیر خنده زد و گفت :

-  پس بگو چرا خدا توی بهشت این همه درخت میوه آفریده ، فرشته ها اینجوری اند و ما نمی فهمیدیم ؟!

   خلاصه قرار شد درب یخچال رو برای یه لحظه باز کنن تا ببینن چه اتفاقی میافته . بسم الله کنان ، آرام شروع به باز کردن درب یخچال کردند . در که ده سانتی متری باز شده بود مسعود رو به مریم کرد و گفت :

-  یه کم واستا کنارتر .

سپس یکهو درب را تا دینش باز کرد . هر دو به آن کودک ناجور نگاه کردند .

کودک اخمی کرد و گفت :

 -   بنام خدا و بنام خلق قهرمان عراق ؟!

 

قسمت دهم 

 

قسمت هشتم 

  

 

308 بار بازديد از تاريخ 06/06/86