مریم هم که اشک در چشمهایش جمع شده بود برای دادن جرعه ای آب به مسعود به
سمت یخچال رفت . در یخچال را گشود . دستش اتوماتیک وار به درون یخچال رفت تا
بطری آب را بگیرد ، ناگهان جیغی کشید . دستش با سوزش شدیدی که در انگشتانش حس
میکرد به عقب پرتاب شد . سوزشی که حس میکرد مانند این بود که کسی دست او را گاز
گرفته باشد .
زمانیکه دستش را به عقب برده بود با دست دیگر درب یخچال را بسته بود . مسعود که
نظاره گر بود جلوتر آمد . دست مریم را با دو دست گرفت و دید که قرمز شده است ،
آنرا بوسید . سپس با حالت بچه گانه ای گفت :
-چیزی
نبود ، نازی . و دوباره خندید .
-اه
، چقدر میخندی ، من دستم لای در رفت یا برق گرفتش ، اونوقت تو باز هم می خندی ؟
و همینطور که در حال حرف زدن با مسعود بود درب یخچال را برای بار دوم گشود .
نگاه مسعود به داخل یخچال افتاد . برای لحظه ای ناتمام وحشتی در چشمانش دیده شد
. سریعاً در یخچال را بست و به مریم گفت :
-هیس
، نترس !؟
-از
چی ؟
-بچه
، بچه این توه . و با اشاره انگشت یخچال را نشانه رفت .
-جداً
؟ یعنی دست منو اون گاز گرفته ؟ پدرشو در میارم .
مسعود ابروانش
را سگرمه کرد و گفت :
-اصلاً
چه معنی داره یه مادر ، اونم هر مادری ، یه رهبر مادر ، بخواد نسبت به فرزند
شیر خوارش خشونت نشون بده ؟
-گفتی
یه فرزند شیر خوار ؟ این که از گیاه خوار و گوشت خوار هم رده ، خونخواره !
-حالا
هر چی ! این پارامترهائی که گفتی هیچکدوم نمی تونه سبب بشه که با خشونت برخورد
کنی .
-خوبه
خوبه ، ببین کی دم از برخورد مسالمت آمیز میزنه ...
مسعود با غضب
نگاهی به مریم کرد و وقتی مریم ساکت شد پرسید :
-راستـی
این یخچال خالـی بـود ؟ منظورم اینه که جز آب چیزی توش نبود ، آره ؟!
-نه
.
-نه
یعنی آره یا نه ؟! اصلاً کاری به پاسخ من نداشته باش . خودت یه جمله کامل بگو
که توش چیزی بوده یا نبوده .
-بابا
چرا پرت میگی ؟ پر بوده ، همه چیز توش بوده . انواع غذا ، میوه فصل و غیر فصل .
یعنی میگی یخچال به این بزرگی گذاشتیم اینجا که خالی باشه ؟ به اندازه جیره کل
نفرات ارتش توش جنس بوده ، حالا که چی ؟
-اما
حالا خالیه . خالی خالی .
-واه
مگه میشه ؟ مینیمم خودم دیروز ده تا نارگیل توش گذاشتم . یه آمار هم گـرفتم که
کم و کسری نـداشتـه بـاشـه . دیـگه داره حوصله مو سر می بره ، میخوام بازش کنم
.
مسعود با هول
و وله و دستپاچه گفت :
-صبر
کن ، صبر کن .
و دنبال چیزی شروع به گشتن کرد . او از جایش تکان نمیخورد ، تنها سر خود را به
اطراف می چرخاند و نگاهش را .
-چیه
چی میخوای ؟
-یه
چوبی ، چماقی !
-واسه
چی ؟
-برا
اینکه اگه یوقتی بهمون حمله ور شد بزنیمش ؟!
-بیا
، اونوقت بمن میگه با خشونت برخورد نکن . مگه دیوونه شدی ؟ بچه به این کوچیکیو
میخوای با چوب بزنی بکشی ؟ یه دفعه بگو مهدی بیاد کارو یکسره کنه . چرا
وایسادیم بحث میکنیم ؟
-مگه
اون به ما فرجه داد که چیزی یادش بدیم . من شک دارم . شاید از آدمیزاد نباشه ؟!
-اگه
راستم بگی پس حتماً فرشته است .
مسعود زیر
خنده زد و گفت :
-پس
بگو چرا خدا توی بهشت این همه درخت میوه آفریده ، فرشته ها اینجوری اند و ما
نمی فهمیدیم ؟!
خلاصه قرار شد درب یخچال رو برای یه لحظه باز کنن تا ببینن چه اتفاقی میافته .
بسم الله کنان ، آرام شروع به باز کردن درب یخچال کردند . در که ده سانتی متری
باز شده بود مسعود رو به مریم کرد و گفت :
-یه
کم واستا کنارتر .
سپس یکهو درب
را تا دینش باز کرد . هر دو به آن کودک ناجور نگاه کردند .