Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 08

 

فرانکشتین جوان

قسمت هشتم

   از ایـن رو بـا تناقضــی بـزرگ بـه اتاق آرامش خود پناه برد و شهرزاد را برای پاره ای از کارهای نکرده و نیمه تمام صدا کرد تا بتواند با صحبت کردن با او اندکی از تناقضش بکاهد . اما وقتی به یاد ادا و اطوار و نیش و کنایه مسعود افتاد ، طاقت نیاورد و تصمیم گرفت موضوع فقدان بچه را هر چه سریعتر به مسعود بگوید تا اگر مسعود بوئی از ماجرا برده باشد در خلوت خود به مریم نخندد .

    از این رو به اتاق کار خود رفت و کلید زنگی راکه به اتاق کار مسعود مربوط بود فشار داد . زنگ که بیشتر به شیپور می ماند ، مسعود را سریعاً به اتاق مریم رساند . مسعود با تعجب رو به مریم کرد و گفت :

-  باز چیه ؟ فکر جدیدی کردی ؟ راه حل جدیدی که تضاد نوظهور تازه به دوران رسیده رو توجیه کنه ؟

-  راستش باید بهت بگم که بچه رؤیائی بیش نبود . نمیدونم اون دکتر احمق با دستگاه سونوگراف چه کار کرده بود که چنین عجوبه ای رو بهمون نشون داد . تیمارستان حقشه !

-  سر در نمیارم تیزتر بگو .

-  دیگه از این تیزتر ؟ بچه بی بچه .

   مسعود که فهمید یا مریم دست اونو خونده یا برای فرار از سرزنش های مسعود این راه حل را انتخاب کرده ، به فکر فرو رفت تا با طراحی یه سناریوی دیگه ، از یه راه دیگه مریم رو سر کار بذاره و یه مدت به مریم بخنده ، آخه این جزء خصلتهای مسعود شده بود که دیگران رو مضحکه بکنه و به اونا بخنده و برای اون دور و نزدیک بودن فرد به خودش هم ، هیچ فرقی نداشت لذا ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و به مریم گفت :

-  آخه مگه میشه ؟ اگه خودت اونو دیدی هیچ اشتباهی صورت نگرفته .

   مریم که به نظر خودش تو قضیه بچه گاف بزرگی داده بود و اعصابش به هم ریخته بود متوجه سناریوی مسعود نشد و خیلی زود سر کار رفت و از سر استیصال با لحن مظلومانه ای پاسخ داد :

-  پس تو میگی چی شده ؟ روز اول خودم توی مونیتور اونو دیدم . اما الآن نه خودش هست نه جفتش . یعنـی یـه مـورچـه هم تـوی شکمم دیده نشد . اصلاً بهتر که اشتباه کرده بودم . حتماً مال نو بودن دستگاه بوده . حالت تبلیغی داشته !

   مسعود که با دیدن قیافه مچاله شده مریم و شنیدن حرفهای ضد و نقیض اون به زور جلوی خنده خودشو گرفته بود به آرومی گفت :

-  تو به این میگی تبلیغ که کار دکتر بدبخت به تیمارستان کشیده شده ؟! اون نقطه مختصاتی که تو از بچه دادی یه جور دیگه است .

و بـرای اینکه سـر کار گذاشتن مـریم رو تا دینش انجام بده با یه لحن کنجکاوانه پرسید :

-   اصلاً اتاق رو گشتید ؟ شاید بچه یه جائی پنهون شده ؟! اصلاً بعید نیست که اون بچه ای که تو گفتی ، خودش از جایگاهش دراومده و تغییر موضع داده باشه !!!

مریم با نگرانی و مقداری عصبانیت گفت :

-   میشه از این شوخی ها نکنی ؟ مینیمم حالا نکنی .

مسعود قهقهه کنان گفت :

-   پس کی بکنم ؟

-   بدتر میکنی ؟

-   ای بابا ، من تا خودم دنبال بچه نگردم تو باورت نمیشه ؟

-   یعنی راستی راستی فکر میکنی ...

-   آره ، آخه بچه ای که جفتشو خفه میکنه و می خوره ، دنـدون داره ، مـو داره ، سبیل داره ، با دو تا پای گنده مثل ساسکواش ، هر چی بگی ازش برمیاد . مگه نشنیدی میگن تره به تخمش میره حسنی به باباش !

    مسعود برای تکمیل ریل مسخره کردن مریم ، به سمت اتاقی که دستگاه سونوگرافی در آن نصب بود رفت . مریم نیز ناخودآگاه بدنبال او از روی صندلی خود برخاست و حرکت کرد . هر دو شروع به گشتن کردند . درون کمد و زیر تخت را نگاهی انداختند سپس نگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد و هر دو همزمان خنـده اشان گـرفت . به افکار مسخره خودشان می خندیدند . آنقدر خنده اشان ادامه یافت که مسعود به سرفه افتاد .

    مریم هم که اشک در چشمهایش جمع شده بود برای دادن جرعه ای آب به مسعود به سمت یخچال رفت . در یخچال را گشود . دستش اتوماتیک وار به درون یخچال رفت تا بطری آب را بگیرد ، ناگهان جیغی کشید . دستش با سوزش شدیدی که در انگشتانش حس میکرد به عقب پرتاب شد . سوزشی که حس میکرد مانند این بود که کسی دست او را گاز گرفته باشد .

  

قسمت نهم 

 

قسمت هفتم   

  

 

300 بار بازديد از تاريخ 13/05/86