از ایـن رو
بـا تناقضــی بـزرگ بـه اتاق آرامش خود پناه برد و شهرزاد را برای پاره ای از
کارهای نکرده و نیمه تمام صدا کرد تا بتواند با صحبت کردن با او اندکی از
تناقضش بکاهد . اما وقتی به یاد ادا و اطوار و نیش و کنایه مسعود افتاد ، طاقت
نیاورد و تصمیم گرفت موضوع فقدان بچه را هر چه سریعتر به مسعود بگوید تا اگر
مسعود بوئی از ماجرا برده باشد در خلوت خود به مریم نخندد .
از این رو
به اتاق کار خود رفت و کلید زنگی راکه به اتاق کار مسعود مربوط بود فشار داد .
زنگ که بیشتر به شیپور می ماند ، مسعود را سریعاً به اتاق مریم رساند . مسعود
با تعجب رو به مریم کرد و گفت :
-باز
چیه ؟ فکر جدیدی کردی ؟ راه حل جدیدی که تضاد نوظهور تازه به دوران رسیده رو
توجیه کنه ؟
-راستش
باید بهت بگم که بچه رؤیائی بیش نبود . نمیدونم اون دکتر احمق با دستگاه
سونوگراف چه کار کرده بود که چنین عجوبه ای رو بهمون نشون داد . تیمارستان حقشه
!
-سر
در نمیارم تیزتر بگو .
-دیگه
از این تیزتر ؟ بچه بی بچه .
مسعود که
فهمید یا مریم دست اونو خونده یا برای فرار از سرزنش های مسعود این راه حل را
انتخاب کرده ، به فکر فرو رفت تا با طراحی یه سناریوی دیگه ، از یه راه دیگه
مریم رو سر کار بذاره و یه مدت به مریم بخنده ، آخه این جزء خصلتهای مسعود شده
بود که دیگران رو مضحکه بکنه و به اونا بخنده و برای اون دور و نزدیک بودن فرد
به خودش هم ، هیچ فرقی نداشت لذا ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و به مریم گفت :
-آخه
مگه میشه ؟ اگه خودت اونو دیدی هیچ اشتباهی صورت نگرفته .
مریم که به
نظر خودش تو قضیه بچه گاف بزرگی داده بود و اعصابش به هم ریخته بود متوجه
سناریوی مسعود نشد و خیلی زود سر کار رفت و از سر استیصال با لحن مظلومانه ای
پاسخ داد :
-پس
تو میگی چی شده ؟ روز اول خودم توی مونیتور اونو دیدم . اما الآن نه خودش هست
نه جفتش . یعنـی یـه مـورچـه هم تـوی شکمم دیده نشد . اصلاً بهتر که اشتباه
کرده بودم . حتماً مال نو بودن دستگاه بوده . حالت تبلیغی داشته !
مسعود که
با دیدن قیافه مچاله شده مریم و شنیدن حرفهای ضد و نقیض اون به زور جلوی خنده
خودشو گرفته بود به آرومی گفت :
-تو
به این میگی تبلیغ که کار دکتر بدبخت به تیمارستان کشیده شده ؟! اون نقطه
مختصاتی که تو از بچه دادی یه جور دیگه است .
و بـرای اینکه
سـر کار گذاشتن مـریم رو تا دینش انجام بده با یه لحن کنجکاوانه پرسید :
-اصلاً
اتاق رو گشتید ؟ شاید بچه یه جائی پنهون شده ؟! اصلاً بعید نیست که اون بچه ای
که تو گفتی ، خودش از جایگاهش دراومده و تغییر موضع داده باشه !!!
مریم با
نگرانی و مقداری عصبانیت گفت :
-میشه
از این شوخی ها نکنی ؟ مینیمم حالا نکنی .
مسعود قهقهه
کنان گفت :
-پس
کی بکنم ؟
-بدتر
میکنی ؟
-ای
بابا ، من تا خودم دنبال بچه نگردم تو باورت نمیشه ؟
-یعنی
راستی راستی فکر میکنی ...
-آره
، آخه بچه ای که جفتشو خفه میکنه و میخوره ، دنـدون داره ، مـو داره ، سبیل
داره ، با دو تا پای گنده مثل ساسکواش ، هر چی بگی ازش برمیاد . مگه نشنیدی
میگن تره به تخمش میره حسنی به باباش !
مسعود
برای تکمیل ریل مسخره کردن مریم ، به سمت اتاقی که دستگاه سونوگرافی در آن نصب
بود رفت . مریم نیز ناخودآگاه بدنبال او از روی صندلی خود برخاست و حرکت کرد .
هر دو شروع به گشتن کردند . درون کمد و زیر تخت را نگاهی انداختند سپس نگاهشان
با یکدیگر تلاقی کرد و هر دو همزمان خنـده اشان گـرفت . به افکار مسخره خودشان
می خندیدند . آنقدر خنده اشان ادامه یافت که مسعود به سرفه افتاد .
مریم هم
که اشک در چشمهایش جمع شده بود برای دادن جرعه ای آب به مسعود به سمت یخچال رفت
. در یخچال را گشود . دستش اتوماتیک وار به درون یخچال رفت تا بطری آب را بگیرد
، ناگهان جیغی کشید . دستش با سوزش شدیدی که در انگشتانش حس میکرد به عقب پرتاب
شد . سوزشی که حس میکرد مانند این بود که کسی دست او را گاز گرفته باشد .