Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 07

 

فرانکشتین جوان

قسمت هفتم

فردای آن روز پزشک دیگری جهت زیر نظر گرفتن مداوم مریم به مقر وی آوردند . او نه سازمانی بود نه حتی ایرانی . از این رو تعهد گرفته شد که شبانه روز به مدت 6 ماه آنجا بماند . از نظر مالی هم به وی یک چک سفید امضاء تحویل دادند .

پزشک مذکر بود اما چون خارجی بود ، مخصوصاً این که سازمانی نبود ، برای مریم و مسعود مهم نبود . مریم در مقابل او کاملاً راحت بود زیرا اعتقاد داشت دکتر محرم است و پزشک خارجی محرم تر .

قبل از این که پزشک کارش را شروع کند ، گوشی را به دستش دادند تا وی در جریان امر قرار گیرد و مانند پزشک قبلی پلنگ صورتی نشود . پزشک مربوطه که جیمی نام داشت نیز از موضع نیاز خودش دوست داشت تا هر چه سریعتر مریم را معاینه کند البته نه از موضع جیم ، بلکه از این نظر که ببیند این موجود عجیب و غریب ، این فرانکشتینی که قرنها دیر به بازار آمده چه شکلی است ؟!

پزشک رو به مریم کرد و گفت : احتیاج به انجام سونوگرافی دارم ، لطفاً دراز بکشید ، همه هم از اتاق برن بیرون .

مریم دراز کشید و اتوماتیک وار پیراهنش را بالا زد . دکتر هم با استفاده از همان ماده لزج ، موس را براحتی روی شکم مریم حرکت داد و منتظر شد تا در مونیتور چیزی ظاهر شود . اما هیچ چیز روئیت نشد . دوباره امتحان کرد و ریل قبلی را از نو رفت ولی چیزی ندید . رو به مریم کرد و گفت :

-  مطمئنید که یک نوزاد توی رحم داشتید ؟

-  اوا خاک عالم ، یعنی چه ؟ مگه حالا نیست ؟

-  خودتون که شاهدید شکم شما خالیه . اگه هم یه مقدار بزرگه مال اینه که هوا گرفته .

مریم شروع به گریستن کرد و گفت :

-  حالا جواب مسعود رو چی بدم ؟ بگم دکتر اشتباه کرده بود یا بگم من اشتباه کرده بودم ؟ هر چی بگم ناجوره . یعنی اون کوچولوی لعنتی دیروز تا حالا چی شده ، کجا رفته ؟ نکنه بعد از خوردن جفتش غذا کم آورده خودشم خورده ؟ یعنی چنین چیزی ممکنه آقای دکتر ؟

-  با این تعریفهائی که شما کردید هر چیزی امکان داره . مخصوصاً اینکه این بچه عجیب  و غریب فرزند اشتراکی دو غول سیاسی بوده !؟

-  دو غول ایدئولوژیک ؟!

   مسعود که بیرون اتاق ، کم و بیش حرفهای آن دو را می شنید آرام گفت :

-  تنها استراتژی دو غول سیاسی ایدئولوژیک .

  مهدی ابریشم چی که چند قدمی دورتر از مسعود و درست پشت سرش ایستاده بود نیش خندی زد و گفت :

-  تنها استراتژی سیاسی ایدئولوژی کمپرادور دو غول سیاسی ایدئولوژیک ، البته الآن ؟!

مسعود ابروهایش را در هم کشید و گفت :

-  چی فرمودید ؟ تو باز هم نطق کردی ؟ کجاش کمپرادوره ؟ اینو باید بدونی که اون از روز اول وجودش هیچ نوع وابستگی نداشته !

-  گفتم الآن یعنی تا موقعی که شیرخوره ست !

-  تو از کجا میدونی شیر میخوره ؟ جهت اطلاع هم دندون داره هم گوشتخواره !؟

-  برادر مطمئنی میتونه گوشت بخوره ؟ حالش بد نشه ؟

-  میگم از مرحله پرتی ، میگی نه ! ادعات منو کشته . خب طفلک احتیاج به خون داره نباید بتونه گوشت بخوره ؟ گوشتی هم که میخوره بخاطر اون خونیه که دوست داره مزمزه کنه ، مفهوم شد ؟ راستی تو از کی و از کی شنیدی که یه بچه تو راه داریم ؟

-  یه حدسهائی میزدم اما مطمئن باش این هم مثل پرونده های قبلی پیش من محفوظه !

-  کدوم پرونده اگه منظورت ...

-  علی الحساب همین سوراخ کردن انقلاب ، که در واقع پاره کردن نه سوراخ کردن ، درسته برادر ؟

-  ای لعنت به تو . اگه من یکی دارم تو ده تا داری . اصلاً تو دست باز داری که ته نداشته باشی ...

   این دو برای خود تا ته طیف می رفتند و برمی گشتند و آندو ( مریم و دکتر ) گیج و ویج مانده بودند که چه کنند . از طرفی مریم می ترسید که خبر رهبرچه برباد رفته را به مسعود بگوید و از طرفی دیگر خوشحال بود که دیگر احتیاجی به لاپوشانی نداره . دکتر هم از این می ترسید که نکنه حق الطبابه او را ندهند و چک سفید امضایش را پس بگیرند ؟! مریم تصمیم گرفت که فعلاً چیزی نگوید ولی وقتی مسعود با کنایه از او حال بچه را پرسید با دستپاچگی گفت :

-  حالش خوبه .

-  نکنه یه وقت غذا کم بیاره . اگه به خون نیاز داشته باشه میتونم یه چند تا میلیشیا براش ...

   شیطنتی در کلام مسعود موج میزد که دل مریم را میلرزاند و احساس میکرد مسعود همه چیز را فهمیده و قصد دارد تا او را بیش از پیش تحقیر کند ولی باز به روی خودش نیاورد و حرف مسعود را قطع کرد و گفت :

-  نکنه فکر کردی بچه مون مثل ضحاک مار به دوش نیاز به مغز جوانان داره ؟

-  گفتم یعنی هیچ رقمه کمبود نداریم . از هر نوعشو بخوای واست فراهم میکنم . اگه با من کاری نداری برم به کارهای مهمتری برسم .

   مسعود با خنده ای شیطانی و حرکاتی دلقک وار اتاق را ترک کرد . مریم میدانست فقدان بچه مسعود را خوشحال خواهد کرد زیرا او هیچ علاقه ای به زایش و رویش نداشت و این مریم بود که با هزار حیله و ترفند او را به نگهداری بچه متمایل ساخته بود اما این را هم میدانست که نباید درجا چنین چیزی را رو کند زیرا که مدتها سوژه طنز و تحقیر مسعود خواهد شد .

   از ایـن رو با تنـاقضی بـزرگ بـه اتاق آرامش خود پناه بـرد و شهـرزاد را برای پاره ای از کارهای نکرده و نیمه تمام صدا کرد تا بتواند با صحبت کردن با او اندکی از تناقضش بکاهد . اما وقتی به یاد ادا و اطوار و نیش و کنایه مسعود افتاد ، طاقت نیاورد و تصمیم گرفت موضوع فقدان بچه را هر چه سریعتر به مسعود بگوید تا اگر مسعود بوئی از ماجرا برده باشد در خلوت خود به مریم نخندد .

قسمت هشتم 

 

قسمت ششم 

 

253 بار بازديد از تاريخ 07/05/86