فردای آن روز پزشک دیگری جهت زیر نظر گرفتن مداوم مریم به مقر
وی آوردند . او نه سازمانی بود نه حتی ایرانی . از این رو تعهد گرفته شد که
شبانه روز به مدت 6 ماه آنجا بماند . از نظر مالی هم به وی یک چک سفید امضاء
تحویل دادند .
پزشک مذکر بود اما چون خارجی بود ، مخصوصاً این که سازمانی
نبود ، برای مریم و مسعود مهم نبود . مریم در مقابل او کاملاً راحت بود زیرا
اعتقاد داشت دکتر محرم است و پزشک خارجی محرم تر .
قبل از این که پزشک کارش را شروع کند ، گوشی را به دستش دادند
تا وی در جریان امر قرار گیرد و مانند پزشک قبلی پلنگ صورتی نشود . پزشک مربوطه
که جیمی نام داشت نیز از موضع نیاز خودش دوست داشت تا هر چه سریعتر مریم را
معاینه کند البته نه از موضع جیم ، بلکه از این نظر که ببیند این موجود عجیب و
غریب ، این فرانکشتینی که قرنها دیر به بازار آمده چه شکلی است ؟!
پزشک رو به مریم کرد و گفت : احتیاج به انجام سونوگرافی دارم ،
لطفاً دراز بکشید ، همه هم از اتاق برن بیرون .
مریم دراز کشید و اتوماتیک وار پیراهنش را بالا زد . دکتر هم
با استفاده از همان ماده لزج ، موس را براحتی روی شکم مریم حرکت داد و منتظر شد
تا در مونیتور چیزی ظاهر شود . اما هیچ چیز روئیت نشد . دوباره امتحان کرد و
ریل قبلی را از نو رفت ولی چیزی ندید . رو به مریم کرد و گفت :
-مطمئنید
که یک نوزاد توی رحم داشتید ؟
-اوا
خاک عالم ، یعنی چه ؟ مگه حالا نیست ؟
-خودتون
که شاهدید شکم شما خالیه . اگه هم یه مقدار بزرگه مال اینه که هوا گرفته .
مریم شروع به
گریستن کرد و گفت :
-حالا
جواب مسعود رو چی بدم ؟ بگم دکتر اشتباه کرده بود یا بگم من اشتباه کرده بودم ؟
هر چی بگم ناجوره . یعنی اون کوچولوی لعنتی دیروز تا حالا چی شده ، کجا رفته ؟
نکنه بعد از خوردن جفتش غذا کم آورده خودشم خورده ؟ یعنی چنین چیزی ممکنه آقای
دکتر ؟
-با
این تعریفهائی که شما کردید هر چیزی امکان داره . مخصوصاً اینکه این بچه عجیب
و غریب فرزند اشتراکی دو غول سیاسی بوده !؟
-دو
غول ایدئولوژیک ؟!
مسعود که
بیرون اتاق ، کم و بیش حرفهای آن دو را می شنید آرام گفت :
-تنها
استراتژی دو غول سیاسی ایدئولوژیک .
مهدی ابریشم
چی که چند قدمی دورتر از مسعود و درست پشت سرش ایستاده بود نیش خندی زد و گفت :
-تنها
استراتژی سیاسی ایدئولوژی کمپرادور دو غول سیاسی ایدئولوژیک ، البته الآن ؟!
مسعود
ابروهایش را در هم کشید و گفت :
-چی
فرمودید ؟ تو باز هم نطق کردی ؟ کجاش کمپرادوره ؟ اینو باید بدونی که اون از
روز اول وجودش هیچ نوع وابستگی نداشته !
-گفتم
الآن یعنی تا موقعی که شیرخوره ست !
-تو
از کجا میدونی شیر میخوره ؟ جهت اطلاع هم دندون داره هم گوشتخواره !؟
-برادر
مطمئنی میتونه گوشت بخوره ؟ حالش بد نشه ؟
-میگم
از مرحله پرتی ، میگی نه ! ادعات منو کشته . خب طفلک احتیاج به خون داره نباید
بتونه گوشت بخوره ؟ گوشتی هم که میخوره بخاطر اون خونیه که دوست داره مزمزه کنه
، مفهوم شد ؟ راستی تو از کی و از کی شنیدی که یه بچه تو راه داریم ؟
-یه
حدسهائی میزدم اما مطمئن باش این هم مثل پرونده های قبلی پیش من محفوظه !
-کدوم
پرونده اگه منظورت ...
-علی
الحساب همین سوراخ کردن انقلاب ، که در واقع پاره کردن نه سوراخ کردن ، درسته
برادر ؟
-ای
لعنت به تو . اگه من یکی دارم تو ده تا داری . اصلاً تو دست باز داری که ته
نداشته باشی ...
این دو
برای خود تا ته طیف می رفتند و برمی گشتند و آندو ( مریم و دکتر ) گیج و ویج
مانده بودند که چه کنند . از طرفی مریم می ترسید که خبر رهبرچه برباد رفته را
به مسعود بگوید و از طرفی دیگر خوشحال بود که دیگر احتیاجی به لاپوشانی نداره .
دکتر هم از این می ترسید که نکنه حق الطبابه او را ندهند و چک سفید امضایش را
پس بگیرند ؟! مریم تصمیم گرفت که فعلاً چیزی نگوید ولی وقتی مسعود با کنایه از
او حال بچه را پرسید با دستپاچگی گفت :
-حالش
خوبه .
-نکنه
یه وقت غذا کم بیاره . اگه به خون نیاز داشته باشه میتونم یه چند تا میلیشیا
براش ...
شیطنتی در
کلام مسعود موج میزد که دل مریم را میلرزاند و احساس میکرد مسعود همه چیز را
فهمیده و قصد دارد تا او را بیش از پیش تحقیر کند ولی باز به روی خودش نیاورد و
حرف مسعود را قطع کرد و گفت :
-نکنه
فکر کردی بچه مون مثل ضحاک مار به دوش نیاز به مغز جوانان داره ؟
-گفتم
یعنی هیچ رقمه کمبود نداریم . از هر نوعشو بخوای واست فراهم میکنم . اگه با من
کاری نداری برم به کارهای مهمتری برسم .
مسعود با
خنده ای شیطانی و حرکاتی دلقک وار اتاق را ترک کرد . مریم میدانست فقدان بچه
مسعود را خوشحال خواهد کرد زیرا او هیچ علاقه ای به زایش و رویش نداشت و این
مریم بود که با هزار حیله و ترفند او را به نگهداری بچه متمایل ساخته بود اما
این را هم میدانست که نباید درجا چنین چیزی را رو کند زیرا که مدتها سوژه طنز و
تحقیر مسعود خواهد شد .
از ایـن رو
با تنـاقضی بـزرگ بـه اتاق آرامش خود پناه بـرد و شهـرزاد را برای پاره ای از کارهای
نکرده و نیمه تمام صدا کرد تا بتواند با صحبت کردن با او اندکی از تناقضش بکاهد
. اما وقتی به یاد ادا و اطوار و نیش و کنایه مسعود افتاد ، طاقت نیاورد و
تصمیم گرفت موضوع فقدان بچه را هر چه سریعتر به مسعود بگوید تا اگر مسعود بوئی
از ماجرا برده باشد در خلوت خود به مریم نخندد .