Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 06

 

فرانکشتین جوان

قسمت ششم 

-  این که کم چیزی نیست ، یه شبه بچه دار شدن میدونی یعنی چی ؟ بعدش ایمان همه به حرفهای من هم که توی نشستها میگفتم مسعود امامه بیشتر میشه . تو میشی امام بچه مون امام زاده . بعد از این هم صد روی صد همه اونو بجای تو می پذیرند ، البته بعد از صد سال دیگه که عمر کردی ، سوء تفاهم نشه ؟!

   مسعود پاک در حرفهای مریم غرق شده بود و با خود چندین بار تکرار کرد " معجزه مسعود ، معجزه مسعود . " چشمانش را بست و در تصوراتی که از ذهن باز مسعود بعید نیست ، غوطه ورشد . سپس محکم به روی میز کوبید و گفت :

-  آره ، گفتم تو با بقیه فرق داری . میدونستم اگه با تو باشم خلافتم تضمینه . خدایا شکرت که مریم رو به جون من انداختی ! منظورم اینه که مریم رو به من نشون دادی . اشرف هم نمی تونست مثل تو حل  تضاد کنه .

-  حالا دیگه منو با یه مرده قیاس میکنی ؟ میدونم زن کمی نبوده اما ...

-  معذرت میخوام . نمیدونم چرا یاد اون خدا بیامرز افتادم . پس باید جشن بگیریم . فوراً سور و سات یک مهمانی بی نام و نشان رو جور کن که خبر بارداری مقدس تو بهترین خبر عمرم حساب میشه ؟! اون اشرف نشین های ننه مرده هر چی از طرف ما بشنوند ، باورشون میشه . مخصوصاً که معجزه هم براشون بیاریم . تازه این وسط هر کی هم تقابل کرد معلومه پیچ ایدئولوژیک داره و شناسائی میشه تا از رده سازمانی اش به موقع خلع بشه ؟!

-  حالا وقت این حرفها نیست تو باید خوشحال باشی و با دمت گردو بشکنی .

-  آره حق با شماست . شاعر میگه " دم غنیمت دار که دنیا یک دم است ، خوش به حال آنکه با دنیا همدم است . "

و شروع به خندیدن کرد . مریم نیز خنده اش گرفته بود اما سعی میکرد لبخند زنانه بزند تا صدایش شنیده نشود . در میان خنده های شیطانی مسعود ، مریم گفت :

-  پس دیگه تمومه ؟

-  از اولش هم تموم بوده ! تو خودت میدونی من چقدر بچه دوستم ؟!

-  آره جون خودت تو گفتی و منم باور کردم . تا همین چند دقیقه پیش میخواستی این بچه رو اعدام انقلابی کنی .

-  من داشتم با تو شوخی میکردم . تو که میدونی خیلی از حرفهای من هیچ پایه و اساس جدی نداره !

-  خوب بگذریم ، لطف کن یه دکتر جدید واسم پیدا کن . توجیه اش کن که با آمادگی قبلی بچه رو معاینه کنه . یادت نره که بهش بگی هیچ جا نباید حرفی بزنه . هر چی هم خواست بهش بده . اگه حسابهات مسدوده من یه چند تائی با کدهای مختلف توی بانکهای سوئیس دارم . من هر کاری لازم باشه میکنم تا این بچه ، یا بهتر بگم ، این معجزه بی نقص دنیا بیاد .

-  آره بی نقص بودنش الزامیه . چون میخوام ادعا کنم معجزه است . از قدیم گفتن معجزه ناقص کار شیطونه ؟!

   دکتـر قبلی مـریم هیچ وقت به هـوش نیامـد . نه اینکه بمیرد ، از دور خارج شد . او دیگر هیچگاه نتوانست طبابت کند .

    او بیشتر اوقات روز در حال کما بود و لحظاتی هم که به هوش می آمد دیوانه وار فریاد میزد : زنده باد انقلاب مریم ، مرگ بر مسعود که انقلاب مریم را سوراخ کرده ، مریم رهائی … "

    اطرافیان دکتر که از ماجرا خبر نداشتند از اینکه انقلاب مریم تا این حد در روح و جان دکتر نهادینه شده از یک طرف احساس غرور میکردند و چون خودشان را آنقدر در انقلاب مریم پاسفت نمیدیدند احساس شرم میکردند .

   البته آنها نمیدانستند که دکتر با این همه سرسپردگی به مریم چرا به مسعود فحاشی میکند و آن را به حساب گیجی و منگی او می گذاشتند .

 فشار ایدئولوژیک آنچه دکتر دیده بود چنان بر او سنگین بود که برای همیشه دیوانه شد و مریم و مسعود که از این موضوع خیلی خوشحال بودند ، با ژست دلسوزی برای دکتر او را به دارالمجانین بغداد اعزام کردند تا بدین ترتیب پرونده مبارزاتی دکتر برای همیشه بسته شود .

   فردای آن روز پزشک دیگری جهت زیر نظر گرفتن مداوم مریم به مقر وی آوردند . او نه سازمانی بود نه حتی ایرانی . از این رو تعهد گرفته شد که شبانه روز به مدت 6 ماه آنجا بماند . از نظر مالی هم به وی یک چک سفید امضاء تحویل دادند .

قسمت هفتم

 

قسمت پنجم 

                                                                                                                                                                        

 

241 بار بازديد از تاريخ 02/05/86