Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 05

 

فرانکشتین جوان

قسمت پنجم

     مریم که غیضش گرفته بود میدانست حرف دیگری نمی مونه که بخواد بیشتر از این پافشاری کنه از اینرو با نفس های منقطع و شمرده شمرده ، سیخ ایستاده بود و فقط گوش میداد .

  در همین حین تلفن زنگ زد . از بیمارستان بود ، خبر دادند هنوز دکتر در بخش ICU می باشد . البته در بخشی ویژه که مراقبت های CCU نیز از بیماران بعمل می آمد .

زمانی که مریم می خواست اتاق را ترک کند ، مسعود به او گفت : سپردم فردا یه دکتر خارجی دیگه واسه ات بیارن . خلاصه خودت میدونی من آخرین راهکار پراتیک خودم رو دادم .

و مریم که میدانست یا باید کورتاژ کند یا چندین ماه شکم خود را از مسعود پنهان کند با تناقضی بزرگ اتاق را ترک کرد . بی خداحافظی یا حتی حرفی کوتاه . دریغ از یک کلمه ناقابل .

مسعود که حرکات مریم را خوب تجزیه و تحلیل میکرد با رفتن وی و بسته شدن درب اتاق گفت : پیییش ش ش ...

ذهن مریم عجیب آشفته بود چون نتوانسته بود مسعود را قانع کند ، به خود گفت : اگه من نتونم یه بچه ، یه تضاد به این کوچیکی رو از راه مسالمت آمیز با مسعود حل و فصل کنم ، به چه دردی میخورم ؟ رهبـر بـودن من فقط یک بامبوله . خـودم رو که نمی تونم گول بزنم . تا حالا هر کاری به اسم من تموم شده ،  کار مسعود بوده . خراب کردم ، باید یه چیز دیگه ای میگفتم تا بپذیره این کوچولو رو حفظ کنم .

اگه " ترکان خاتون " زن ملک شاه سلجوقی شد ، تنها به خاطر پولش که نبود ! درسته زن شاه بودن خوبه اما اگه آدم نتونه بچه دار بشه که تضمینی واسه تاج و تخت آینده وجود نداره . زن رهبر بودن با این دلخوشی که مسعود به من داده و رهبر اعلامم کرده ، به مفت هم نمی ارزه ، تا حالا که جز دردسر برام هیچ چی نداشته اما مادر ولیعهد بودن یه چیز دیگه است .

 آره یادمه ترکان خاتون پسرش محمود رو ، با این که فرزند دوم شاه بود ، چـه جـوری به مـردم غالب کرد . اگه حسن صباح نبود ، حکمرانی همچنان در دست ترکان خاتون باقی می موند . درسته این مربوط به هزار سال پیشه  اما " اشرف همیشه قهرمان " هم جماعتی مثل قلعه طبس و الموت داره .

 توی جماعت اسماعیلیه ، این حسن صباح بود که فرقه باطنی رو حفظ کرد . حالا که اضداد به ما میگن فرقه پس چرا حفظش نکنم . منتها کار من این وسط یه کمی سخت تر از اون موقع هاست چون هم باید نقش مادر ولیعهد رو بازی کنم که تا بتونم خط و خطوط بدم ، هم باید ولیعهد رو مانند حسن صباح یه شبه امام کنم .

ناگهان ایستاد و با سرخوشی تمام گفت : یافتم ، خودشه ، آره تضادرو حل کردم و با قدمهائی که شایسته هیچ زنی نیست به طرف اتاق مسعود برگست . بدون در زدن وارد شد و فریاد کشید :

-   تضادرو حل کردم ، تمومه ، بهتر از این نمیشه .

-   بهتر نبود اول در میزدی ؟

-   مسعود لاپوشانی ، اونم واسه من . من که همه چیز و همه کس رو میشناسم .

-   خوب حالا چی کشف کردی جناب نیوتن ؟

-   ما می تونیم بچه رو نگه داریم . یعنی باید نگه داریم .

-   باز دوباره شروع کرد ( و با دو دست سرش را فشرد و ادامه داد ) وای وای خدا مردم از دست این مریم . چه اشتباهی کردیم روز اول جواب سلامش رو دادیم .

-   ایـن حل تضادی که میخوام بـرات بگم کلهم تـوی جیب تو میریزه . غصه نخور خراب که نمی شی هیچ ، تثبیت تر هم میشی . هر چی هم تا حالا تبصره توی ایدئولوژیت آوردی به ثبات میرسه .

-   چطوری ؟ مـن کـه یـه عمـر دنبال یه همچین راه کارهائی میگردم ، اما اون خاک تو سری ، مهدی ابر رو میگم ، بجز تاکتیک های کوتاه هیچ راه کار درستی تا حالا نداده . همه اونها هم آخرالامر برامون به ضد خودش تبدیل شده ، نمونه اش جنابعالی که دیگه گفتن نداره ، آخه یکی نیست به من بینوا بگه نونت نبود ، آبت نبود ، زن مهدی گرفتنت چی بود ؟

-   اه ، هی حرف اینو و اونو میزنه . من میگم تضاد رو حل کردم تو گذشته رو صفر صفر میکنی ؟

-   خوب بگو ، بشین عجله هم نکن که مجبور بشی دوباره بگی .

-   از کجا بگم ؟! آها فهمیدم . ما این بچه رو کاملاً لاپوشانی میکنیم . فرم لباس پوشیدنمو از همین حالا تغییر میدم تا کسی بوئی نبره این شکم لامصب جلو و جلوتر میاد . این از این ، بعد از زایمان هم می گیم ، یعنی جار میزنیم که یه شبه صاحب بچه شدیم . اینو میذاریم به حساب یکی از معجزات تو . همه هم که ماشااله خرافاتی اند مثه همون داستان انقلاب که با معجزات کذائی کور و کچلا همه شفا گرفتند ، خیلی سریع دهان به دهان میچرخه که مسعود و مریم معجزه آوردن . این که کم چیزی نیست ، یه شبه بچه دار شدن میدونی یعنی چی ؟ بعدش ایمان همه به حرفهای من که توی نشستها میگفتم مسعود امامه بیشتر میشه . تو میشی امام بچه مون امام زاده . بعد از ایـن هم صـد روی صـد همه اونو به جای تو می پذیرند ، البته بعد از صد سال دیگه که عمر کردی ، سوء تفاهم نشه ها ؟!

 

قسمت ششم

 

قسمت چهارم 

 

 

252 بار بازديد از تاريخ 28/04/86