مریم که غیضش گرفته بود میدانست حرف دیگری نمی
مونه که بخواد بیشتر از این پافشاری کنه از اینرو با نفس های منقطع و شمرده
شمرده ، سیخ ایستاده بود و فقط گوش میداد .
در
همین حین تلفن زنگ زد . از بیمارستان بود ، خبر دادند هنوز دکتر در بخش ICU می باشد . البته در بخشی ویژه که
مراقبت های CCU
نیز از بیماران بعمل می آمد .
زمانی که مریم می خواست اتاق را ترک کند ، مسعود به او گفت :
سپردم فردا یه دکتر خارجی دیگه واسه ات بیارن . خلاصه خودت میدونی من آخرین
راهکار پراتیک خودم رو دادم .
و مریم که میدانست یا باید کورتاژ کند یا چندین ماه شکم خود را
از مسعود پنهان کند با تناقضی بزرگ اتاق را ترک کرد . بی خداحافظی یا حتی حرفی
کوتاه . دریغ از یک کلمه ناقابل .
مسعود که حرکات مریم را خوب تجزیه و تحلیل میکرد با رفتن وی و
بسته شدن درب اتاق گفت : پیییش ش ش ...
ذهن مریم عجیب آشفته بود چون نتوانسته بود مسعود را قانع کند ،
به خود گفت : اگه من نتونم یه بچه ، یه تضاد به این کوچیکی رو از راه مسالمت
آمیز با مسعود حل و فصل کنم ، به چه دردی میخورم ؟ رهبـر بـودن من فقط یک
بامبوله . خـودم رو که نمی تونم گول بزنم . تا حالا هر کاری به اسم من تموم شده
، کار مسعود بوده . خراب کردم ، باید یه چیز دیگه ای میگفتم تا بپذیره
این کوچولو رو حفظ کنم .
اگه " ترکان خاتون " زن ملک شاه سلجوقی شد ، تنها به خاطر پولش
که نبود ! درسته زن شاه بودن خوبه اما اگه آدم نتونه بچه دار بشه که تضمینی
واسه تاج و تخت آینده وجود نداره . زن رهبر بودن با این دلخوشی که مسعود به من
داده و رهبر اعلامم کرده ، به مفت هم نمی ارزه ، تا حالا که جز دردسر برام هیچ
چی نداشته اما مادر ولیعهد بودن یه چیز دیگه است .
آره یادمه ترکان خاتون پسرش محمود رو ، با این که فرزند دوم
شاه بود ، چـه جـوری به مـردم غالب کرد . اگه حسن صباح نبود ، حکمرانی همچنان
در دست ترکان خاتون باقی می موند . درسته این مربوط به هزار سال پیشه اما
" اشرف همیشه قهرمان " هم جماعتی مثل قلعه طبس و الموت داره .
توی جماعت اسماعیلیه ، این حسن صباح بود که فرقه باطنی رو حفظ
کرد . حالا که اضداد به ما میگن فرقه پس چرا حفظش نکنم . منتها کار من این وسط
یه کمی سخت تر از اون موقع هاست چون هم باید نقش مادر ولیعهد رو بازی کنم که تا
بتونم خط و خطوط بدم ، هم باید ولیعهد رو مانند حسن صباح یه شبه امام کنم .
ناگهان ایستاد و با سرخوشی تمام گفت : یافتم ، خودشه ، آره
تضادرو حل کردم و با قدمهائی که شایسته هیچ زنی نیست به طرف اتاق مسعود برگست .
بدون در زدن وارد شد و فریاد کشید :
-تضادرو
حل کردم ، تمومه ، بهتر از این نمیشه .
-بهتر
نبود اول در میزدی ؟
-مسعود
لاپوشانی ، اونم واسه من . من که همه چیز و همه کس رو میشناسم .
-خوب
حالا چی کشف کردی جناب نیوتن ؟
-ما
می تونیم بچه رو نگه داریم . یعنی باید نگه داریم .
-باز
دوباره شروع کرد ( و با دو دست سرش را فشرد و ادامه داد ) وای وای خدا مردم از
دست این مریم . چه اشتباهی کردیم روز اول جواب سلامش رو دادیم .
-ایـن
حل تضادی که میخوام بـرات بگم کلهم تـوی جیب تو میریزه . غصه نخور خراب که نمی
شی هیچ ، تثبیت تر هم میشی . هر چی هم تا حالا تبصره توی ایدئولوژیت آوردی به
ثبات میرسه .
-چطوری
؟ مـن کـه یـه عمـر دنبال یه همچین راه کارهائی میگردم ، اما اون خاک تو سری ،
مهدی ابر رو میگم ، بجز تاکتیک های کوتاه هیچ راه کار درستی تا حالا نداده .
همه اونها هم آخرالامر برامون به ضد خودش تبدیل شده ، نمونه اش جنابعالی که
دیگه گفتن نداره ، آخه یکی نیست به من بینوا بگه نونت نبود ، آبت نبود ، زن
مهدی گرفتنت چی بود ؟
-اه
، هی حرف اینو و اونو میزنه . من میگم تضاد رو حل کردم تو گذشته رو صفر صفر
میکنی ؟
-خوب
بگو ، بشین عجله هم نکن که مجبور بشی دوباره بگی .
-از
کجا بگم ؟! آها فهمیدم . ما این بچه رو کاملاً لاپوشانی میکنیم . فرم لباس
پوشیدنمو از همین حالا تغییر میدم تا کسی بوئی نبره این شکم لامصب جلو و جلوتر
میاد . این از این ، بعد از زایمان هم می گیم ، یعنی جار میزنیم که یه شبه صاحب
بچه شدیم . اینو میذاریم به حساب یکی از معجزات تو . همه هم که ماشااله خرافاتی
اند مثه همون داستان انقلاب که با معجزات کذائی کور و کچلا همه شفا گرفتند ،
خیلی سریع دهان به دهان میچرخه که مسعود و مریم معجزه آوردن . این که کم چیزی
نیست ، یه شبه بچه دار شدن میدونی یعنی چی ؟ بعدش ایمان همه به حرفهای من که
توی نشستها میگفتم مسعود امامه بیشتر میشه . تو میشی امام بچه مون امام زاده .
بعد از ایـن هم صـد روی صـد همه اونو به جای تو می پذیرند ، البته بعد از صد
سال دیگه که عمر کردی ، سوء تفاهم نشه ها ؟!