Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 03

 

فرانکشتین جوان

قسمت چهارم  

  -     لازم نیست حالا چیزی بگیم . من فرم لباس پوشیدنمو عوض میکنم تا معلوم معلوم نشه شکمم جلو اومده .

    و وقتی دید مسعود داره آروم گوش مینکه دست روی نقطه ضعف مسعود گذاشتو جدیتر گفت :

-     اصلاً از کی تا حالا قرار بوده پاسخگو باشیم .

-     از هیچ کی ؟!

و هر دو با هم قهقه ای طولانی سر دادند .

     فردای آن روز ، چون شب گذشته هیچکدام درست نخوابیده بودند ، حوصله سر و کله زدن با کسی را نداشتند . دست آخر مسعود تاب تحمل نیاورد و دوباره از مریم خواست که بچه را کورتاژ کند . مریم این بحث را به زمان دیگری موکول کرد و بهانه آورد که مطلبی علیه رژیم در دست دارد که باید هر چه سریعتر آن را به اتمام رساند .

او در واقع می خواست بیشتر سر این قضیه فکر کند . او متناقض بود و کمی و تنها کمی از احساسات مادری اش گل کرده بود . با یک دست خود بچه را نوازش میکرد و با او حرف میزد که :

" فقط یه مادر میتونه به فکر بچه اش باشه . خیلی ها آرزو دارن جای تو باشن اما به شرط این که زنـده بمونی . آخـرش این انقلاب ، دامن تورو هم گرفت . ولی من هر چی گفتم برای بقیه بود نه برای خودم . خرجی بچه های مردم ، یه کوه تناقض بود ، اما برای خودم که مشکلی از این بابت ندارم .

ولش کن ، مسعود هر چی میخواد بگه ، بگه ، کی گوش میکنه ؟! ناراحت نباش کوچولو ، هر چند که میدونم با بقیه فرق داری و شاید بتونی از حق خودت زودتر از موعد ، دفاع کنی ، اما تا این تو هستی ، مادرت مثه یه کوه پشتته . اگه بتونم باباتو قانع میکنم اگر هم راضی نشد گولش میزنم میگم کورتاژت میکنم و یواشکی نگهت میدارم . چاره چیه ؟ تو رهبر کوچولوی منی . تو باید جانشین مسعود بشی تا کس دیگه ای این تخت رو توی سازمان صاحب نشه . "

مریم در همین افکار غوطه ور بود و گاهاً با خود حرف میزد که متوجه شد مسعود کنارش نشسته . مسعود :

-     چیـه مریم خانم ؟ بازم که داری یواشکی نقشه میکشی . نکنه بحث دودره بازی باشه ؟ نکنه زیر سبیلی کارهایی بکنی که گندش بعداً بالا بیاد ؟

-     یعنی تا حالا سابقه داشته ؟

مسعود با اشاره به شکم مریم گفت :

-     این فاکت مشخصشه . کم فاکتی هم نیست . اصلاً جمع و جور کردن این فاکت شدنی نیست .

سپس دستی به چانه خود کشید و ادامه داد :

-     این تن بمیره کورتاژش کن تا همه مون راحت بشیم .

-     ببین مسعود ، من از آخرین باری که با هم حرف زدیم ، دارم راجع به این قضیه فکر میکنیم .

-     خسته نباشی ، تمام ذهن منو آلوده کرده ، فکر کردی خودت تنهائی ؟

-     نه ، واقعاً دنبال راهکارهای غیر از این گشتی ؟ مردونه کج بشین و راست بگو .

-     آخه راهکاری جز کورتاژ نداری . من فقط به این فکر کردم که اگه بقیه بوئی ببرن چی میشه ؟! انقلاب ایدئولوژیک کشک و پوشال میشه . دو دستگاه مـریم بـاد رو هـوا میشه . گـذشتـه از اینـها ، روی حـرفهای دیگه مون هم تأثیر میذاره . خوب معلومه ایدئولوژی که خدشه دار بشه و رنگ ببازه ، همه چیز رهبری زیر سوال میره .

-     تند نرو با هم بریم . تو اگه نگران ایدئولوژی سازمان بودی ، که با دشمن شماره یک ایران دست دوستی نمیدادی . تو اگه نگران ایدئولوژی مجاهدین بودی که با امپریالیزم تا ته طیف نمیرفتی ! نمیخوام سیخ و سمبه بزنم چون جاش نیست ، ولی میخوام اینو بهت تفهیم و تفاهم کنم که النهایه اگه کسی یا کسانی فهمیدن ، شاید ایدئولوژی مون کمی رنگ عوض کنه اما رنگ نمی بازه ، ناراحت نباش .!؟

-     زکی ، چه فرقی میکنه ؟

-     فـرقش اینه که هم بچه رو حفظ کردیم ، هم آینده سازمان رو تضمین .

    مسعود که مریم را خیلی پاسفت میدید تصمیم گرفت با آتیش باری روی نقطه ضعف مریم اونو از صحنه خارج کنه . این شگرد همیشگی برادر مسعود بود . لذا رو به مریم کرد و گفت :

-     نمیدونم چی شده که یه دفعه حس مادری تو گل کرده ، چرا اون موقع که از مهدی میخواستی جدا بشی احساسات مادرانه نداشتی ؟ هر چند میدونم علتش چی بود . تو به عشق ارتقاء در سازمان حاضر شدی پا رو عشق به مهدی و دخترش بذاری و با من ازدواح کنی ، مگه نه ؟

   مریم که از یادآوری گذشته ، به خصوص تو این موقعیت حسابی به هم ریخته شده بود از شدت عصبانیت مثل لبو قرمز شد و به بدنش به لرزه افتاد و مسعود که احساس کرد تیـرش درست بـه هـدف خـورده و مـریـم تـوی  لاک دفاعی رفته یه کمی لحنشو مهربونتر کرد و ادامه داد :

-     اصلاً نمیدونم چرا باید تن به این نکبت بدم ، واقعاً نمیدونم . مریم جون ! بیا یه کمی جدی تر به قضیه نگاه کنیم . حس مادری تو نباید کار خراب کن از آب در بیاد . ما همینطوری هم توی سازمان کم مشکل نداریم ! حرف اول و آخر من کورتاژه اونم درست قبل از فهمیدن حتی یک نفر . چند بار که تناقضاتت رو خوندی و از من تیغ خوردی ، فراموش میکنی و بقول معروف بزرگ میشی یادت میره ، این حرف آخر من بود .

      سپس بطوریکه مریم نیز بشنود با خود گفت : " با این بچه قیصری که تو داری میاری خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه . بچه نیست که ، دوول پاست ، غولکه ، هر چی هست آدم نیست ، اگه نباشه بهتره ، میخواد این آخر عمری خنده زار مردممون کنه با این بچه آوردنش ."

     مریم که غیضش گرفته بود میدانست حرف دیگری نمی مونه که بخواد بیشتر از این پافشاری کنه از اینرو با نفس های منقطع و شمرده شمرده ، سیخ ایستاده بود و فقط گوش میداد .

قسمت پنجم

 

قسمت سوم  

 

255 بار بازديد از تاريخ 16/04/86