Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 03

 

فرانکشتین جوان

قسمت سوم 

   مریم میدانست باید دست رو کند اما در این مانده بود که چگونه بگوید تا مسعود کمتر شوکه شود . بنا بر این گفت :

-        والله ، والله

-        از این والله والله کردنت معلومه میخوای همشو نگی .

-        آخه میترسم .

-        از چی ؟ از کی ؟ تو ناسلامتی رئیس جمهور یک کشوری از کی میترسی ؟

-        از تو !!

-        من بهت امون میدم ، لازم نیست از من بترسی . این همه هم ژست زنای انقلاب نکرده رو به خودت نگیر .

-        آخه من که از تو نمی ترسم . برا ی تو میترسم .

-        یعنی چی ؟ بازش کن . تو که منو کشتی .

-        میترسم پس بیفتی .

-        اینطوری که بدتره . یا الله تا کسی از اتاق بیرون نیومده . بگو چه بلائی سر دکتر اومده .

-        دکتر ، دکتر سکته کرده !! البته احتمالاً

-        چرا ؟

-        چون من ، چون من ، چون

-        تو چی ؟

و مریم دل به دریا زد و خیلی سریع گفت :

-        یه بچه تو شکمم دارم .

مسعود فریاد کشید :

-        فاجعه انقلابی ، فاجعه انقلابی ؟!

    و در لحظه تصمیم گرفت به زندگی نگنین مریم خاتمه دهد . لذا دست به غلاف هفت تیر خود برد تا بدست خودش با شلیک یک تیر مریم را خلاص کند .  ولی از بخت خوشش ( یا شاید هم از بخت بدش ) متوجه شد که این بار و درست سر بزنگاه نیز مثل همیشه " خالی بسته " .

مسعود سراسیمه و مانند دیوانه فریاد کشید :

-        همه یگانها آماده عملیات ! ساعت سین شروع شده ! همه روی موضع مریم آتش باری کنید !؟؟؟

   با فریادهای گوش خراش و هذیانهای مسعود ، همه سراسیمه از اتاق مجاور بیرون ریختند تا ببیند چه شده . مسعود با دیدن نفرات کمی بر خود مسلط شد و با دو دست سر خود را از طرفین فشار میداد و زیر لب می گفت :

-        خانواده ، خانواده ، خانواده کانون فساده ! خانواده کانون فساده !؟

   اما هیچکس نمی توانست حرفهایش را متوجه شود . مهدی ابریشم چی ، که در آن جمع مسعود را بهتر از هر کس دیگری می شناخت کمی به او نزدیکتر شد و گفت :

-        فاجعه انقلابی چی برادر !

مریم از فرصت استفاده کرد و شهرزاد را به کناری کشید و گفت :

-  اگه دکتر به هوش اومد بگو لام تا کام حرفی نباید بزنه تا من توجیه اش کنم .

و صدایش را بلندتر کرد و گفت :

-  خیلی خوب ، همگی برگردید بالای سر دکتر ، اگه به هوش نیومد به اورژانس زنگ بزنید . چرا کم کاری می کنید ؟ مگه ندیدید برادر چی گفت ؟

همه هراسان به موضع خود برگشتند . مهدی ابریشم چی کمی لخ لخ کرد تا آخرین نفر باشد سپس از برادر پرسید :

-        آیا کمکی از دست من ساخته است ؟

اما مریم سریع و قاطع گفت :

-        نه ، تو هم میتونی بری . یعنی باید بری .

و مهدی بدو رو اتاق را ترک کرد تا به اورژانس زنگ بزند . مسعود به ناگاه رو به مریم کرد و گفت :

-        خیلی بد شده . کاریش هم نمیشه کرد . تنها راه ممکن کورتاژ در خفا به سبک انقلابیه . آره این بهترینه . همون کاری که بعضی وقتها بقیه تو ارتش میکنن .

-        ولی این بچه با بچه های دیگه یه کمی فرق داره .

-        بچه بچه است دیگه . آره فرقش اینه که بیشتر از موردای دیگه مایه آبروریزی و تمسخر میشه .

-        مگه نمی خواستی بدونی چرا دکتر غش کرد ؟

-        راستی نگفتی چرا ؟!

-        گمون کنم این بچه از حالا ادعای رهبری داره !

مریم دستش را مانند طبل به شکم خود کوبید ، اما آرام ، گوئی نوازشش میکرد . مسعود در حالی که نگاه حرکت دست مرمی را تعقیب میکرد گفت :

-        تو درست حرف نمیزنی تا آدم دقیقاً بدونه چه باید کرد !؟

-        بازم که رفتی سراغ کتاب لنین !!

و وقتی دید مسعود لبخندی به لب دارد با خنده ادامه داد :

-        این بچه از حالا داره به خون احساس نیاز میکنه . داره جفتشو خفه میکنه و میخوره . میگم چرا اینقدر دلم تاپ و توپ میکنه . نگو خبرائیه ، توش بکش بکشه ، بخور بخوره !!

-        خوب آخه به این جماعت اشرف نشین بدبخت چی بگیم ؟

-        لازم نیست حالا چیزی بگیم . من فرم لباس پوشیدنمو عوض میکنم تا معلوم نشه شکمم جلو اومده تا تو هم سر فرصت یه فکر بکر بکنی .

    و وقتی دید مسعود داره آروم گوش مینکه ، دست روی نقطه ضعف اصلی مسعود گذاشت و جدیتر گفت :

  -        اصلاً از کی تا حالا قرار بوده پاسخگو باشیم ؟

  -        از هیچ کی ؟!

و هر دو با هم قهقه ای طولانی سر دادند .

قسمت چهارم

 

قسمت دوم  

 

 

239 بار بازديد از تاريخ 14/04/86