مریم میدانست باید دست رو کند اما در این مانده بود که چگونه بگوید تا مسعود
کمتر شوکه شود . بنا بر این گفت :
-والله ، والله
-از این والله والله کردنت معلومه
میخوای همشو نگی .
-آخه میترسم .
-از چی ؟ از کی ؟ تو ناسلامتی رئیس جمهور یک کشوری از
کی میترسی ؟
-از تو !!
-من بهت امون میدم ، لازم نیست از من بترسی . این همه
هم ژست زنای انقلاب نکرده رو به خودت نگیر .
-آخه من که از تو نمی ترسم . برا ی تو میترسم .
-یعنی چی ؟ بازش کن . تو که منو کشتی .
-میترسم پس بیفتی .
-اینطوری که بدتره . یا الله تا کسی از اتاق بیرون
نیومده . بگو چه بلائی سر دکتر اومده .
-دکتر ، دکتر سکته کرده !! البته احتمالاً
-چرا ؟
-چون من ، چون من ، چون
-تو چی ؟
و مریم دل به
دریا زد و خیلی سریع گفت :
-یه بچه تو شکمم دارم .
مسعود فریاد
کشید :
-فاجعه انقلابی ، فاجعه انقلابی ؟!
و در لحظه
تصمیم گرفت به زندگی نگنین مریم خاتمه دهد . لذا دست به غلاف هفت تیر خود برد
تا بدست خودش با شلیک یک تیر مریم را خلاص کند . ولی از بخت خوشش ( یا
شاید هم از بخت بدش ) متوجه شد که این بار و درست سر بزنگاه نیز مثل همیشه "
خالی بسته " .
مسعود سراسیمه
و مانند دیوانه فریاد کشید :
-همه یگانها آماده عملیات ! ساعت سین شروع شده ! همه
روی موضع مریم آتش باری کنید !؟؟؟
با
فریادهای گوش خراش و هذیانهای مسعود ، همه سراسیمه از اتاق مجاور بیرون ریختند
تا ببیند چه شده . مسعود با دیدن نفرات کمی بر خود مسلط شد و با دو دست سر خود
را از طرفین فشار میداد و زیر لب می گفت :
-خانواده ، خانواده ، خانواده کانون فساده ! خانواده
کانون فساده !؟
اما هیچکس
نمی توانست حرفهایش را متوجه شود . مهدی ابریشم چی ، که در آن جمع مسعود را
بهتر از هر کس دیگری می شناخت کمی به او نزدیکتر شد و گفت :
-فاجعه انقلابی چی برادر !
مریم از فرصت
استفاده کرد و شهرزاد را به کناری کشید و گفت :
-اگه دکتر به هوش اومد بگو لام تا کام حرفی نباید
بزنه تا من توجیه اش کنم .
و صدایش را
بلندتر کرد و گفت :
-خیلی خوب ، همگی برگردید بالای سر دکتر ، اگه به هوش
نیومد به اورژانس زنگ بزنید . چرا کم کاری می کنید ؟ مگه ندیدید برادر چی گفت ؟
همه هراسان به
موضع خود برگشتند . مهدی ابریشم چی کمی لخ لخ کرد تا آخرین نفر باشد سپس از
برادر پرسید :
-آیا کمکی از دست من ساخته است ؟
اما مریم سریع
و قاطع گفت :
-نه ، تو هم میتونی بری . یعنی باید بری .
و مهدی بدو رو
اتاق را ترک کرد تا به اورژانس زنگ بزند . مسعود به ناگاه رو به مریم کرد و گفت
:
-خیلی بد شده . کاریش هم نمیشه کرد . تنها راه ممکن
کورتاژ در خفا به سبک انقلابیه . آره این بهترینه . همون کاری که بعضی وقتها
بقیه تو ارتش میکنن .
-ولی این بچه با بچه های دیگه یه کمی فرق داره .
-بچه بچه است دیگه . آره فرقش اینه که بیشتر از
موردای دیگه مایه آبروریزی و تمسخر میشه .
-مگه نمی خواستی بدونی چرا دکتر غش کرد ؟
-راستی نگفتی چرا ؟!
-گمون کنم این بچه از حالا ادعای رهبری داره !
مریم دستش را
مانند طبل به شکم خود کوبید ، اما آرام ، گوئی نوازشش میکرد . مسعود در حالی که
نگاه حرکت دست مرمی را تعقیب میکرد گفت :
-تو درست حرف نمیزنی تا آدم دقیقاً بدونه چه باید کرد
!؟
-بازم که رفتی سراغ کتاب لنین !!
و وقتی دید
مسعود لبخندی به لب دارد با خنده ادامه داد :
-این بچه از حالا داره به خون احساس نیاز میکنه .
داره جفتشو خفه میکنه و میخوره . میگم چرا اینقدر دلم تاپ و توپ میکنه . نگو
خبرائیه ، توش بکش بکشه ، بخور بخوره !!
-خوب آخه به این جماعت اشرف نشین بدبخت چی بگیم ؟
-لازم نیست حالا چیزی بگیم . من فرم لباس پوشیدنمو
عوض میکنم تا معلوم نشه شکمم جلو اومده تا تو هم سر فرصت یه فکر بکر بکنی .
و وقتی دید مسعود داره آروم گوش مینکه ، دست روی نقطه ضعف اصلی مسعود گذاشت و
جدیتر گفت :