مریم نگاهی به
دکتر انداخت و با ترس و لرز از روی لبه تخت بلند شد ، پیراهنش
را صاف کرد و دوباره نگاهی به مونیتور دستگاه که آخرین تصویر را به صورت عکس
نشان می داد ، انداخت .
سپس دوبـاره بـه دکتر نگریست و همچنان کـه دستانش بـه رعشـه
افتـاده بود ، چندین بار به صورت دکتر کشیده زد . یک نگاه به مونیتور می کرد و
یک نگاه به دکتر بیهوش شده .
در افکارش که به صورت پیچیده ای در هم و برهم بود ، تصویر
مسعود و سپس تصویر رزمنده شیران اشرف از جلوی پشمانش رژه میرفت . خدای من اگر
آنها بفهمند که خواهر مریم با هم دستی برادر مسعود انقلاب مریم را سوراخ کرده
اند ، چه فاجعه ای رخ خواهد داد . ؟!
نمی دانست از این پس چگونه به صورت صدها خواهر مجاهدی که با
دسیسه های او و شوهرش ، از همسران خود جدا شده و کانون زندگی آنها متلاشی شده
نگاه کند .
او حتـی نمی دانست گنـدی را که پیش آمـده ، چگونه به مسعود
بگوید . نمی دانست مسعود بعد از فهمیدن موضوع ، با او چه خواهد کرد . تنها چیزی
که می دانست این بود که مسعود او را نمی کشد و الا هر کار دیگری امکان داشت با
وی کند . اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که از اتاق خارج شود و فریاد زند
دکتر از حال رفته است اما قبل از آن می بایست دستگاه را خاموش می کرد چون او
نمی خواست از معاینه چیزی بگوید و غش کردن دکتر را می بایست قبل از معاینه اش
نشان میداد .
دستی به سرو روی خود کشید ، لباسهایش را مرتب تر کرد ، نگاهی
به آینه انداخت و متوجه رنگ پریدگی خود گردید . آب دستشوئی را باز کرد و نوک
انگشتان هر دو دست خود را خیس کرد و با حالتی که آرایش صورتش خراب نشود به
چشمانش دست کشید ، مقداری آنها را تر کرد تا شاید از رنگ باختگی اش بکاهد .
ناخودآگاه نگاهش به دکتر بیچاره افتاد و یک لحظه دلش به حال او
سوخت . دستگاه سونوگرافی را کاملاً خاموش کرد و دو شاخه برق آن را کشید .
او میدانست که مسعود پشت درب اتاق منتظر است و هرلحظه امکان
دارد بـدون اجازه قبلی وارد شـود از اینرو جایز نمی دانست که بیشتر وقت کشی کند
. بنابر این از همان درون اتاق فریاد کشید ، شهرزاد ، شهرزاد و همانطوریکه حدس
میزد ، مسعود اولین نفری بود که وارد اتاق شد .
مسعود سراسیمه با حالتی خمیده وار گفت :
- چیه ، چه خبره ؟
و همه یک به یک ،پشت سر مسعود وارد شدند . همه بالای سر
دکتر ایستاده و منتظر توضیحی از طرف مریم بودند .
مریم که منظور نگاه اطافیان را به خوبی میدانست ، با حالتی که
گوئی اتفاق شاقی نیفتاده گفت :
-چه میدونم ، وقتی میخواست دستگاه رو روشن کنه بیهوش
شد ، حتماً سکته کرده ؟!
مسعود گفت :
-پس چـرا زودتـر صـدا نکـردی ؟ این همه لفت و لیس
برای چی بود ؟ شما نیم ساعته که توی اتاقید ، یعنی تازه می خواست دستگاه رو
روشن کنه ؟
مریم کمی
دستپاچه شد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت :
-خب داشت با دستگاه ور میرفت . وقتی می خواست اونو
روشن کنه به من گفت دراز بکشم که ناگهان این اتفاق افتاد .
مسعود از چشم های مـریـم کـه هنگام حـرف زدن بـه این طرف و آن طرف می لغزید ،
موذیانه دانست چیزی در این میان گم است . دست مریم را گرفت و با خود به طرف
بیرون اتاق کشید و همچنانکه از اتاق بیرون می رفتند رو به بقیه کرد و گفت :