Zarrebin - فرانک اشتاین جوان _ 01

 

فرانکشتین جوان

قسمت اول

اعلام موجودیت

     اواخر زمستان 1370 مریم ، بخاطر دل درد شدید ، دکتر مخصوص خود را صدا کرد . دکتر متوجه شد وی احتیاج به سونوگرافی دارد چون احتمالاتی میداد کـه کلاً خلاف انـدر خلاف محسوب می شـد . بیان مسئله برایش بسیار سخت و مشکل بود .

به هر حال وقتی مسعود قضیه را بودار حس کرد به جای اینکه مریم را به بیمارستان اعزام کند ، سریعاً یک دستگاه سونوگراف سفارش داد . او که مشکل مالی نداشت ، دستگاه مربوطه با بهترین مارک از بازارهای سیاه اروپائی خریداری و به واسطه سفارت بغداد در پاریس به عراق ارسال شد .

دستگاه مذکور را که شبیه به یک ربات بزرگ بود ، در یکی از اتاقهای مریم جای دادند . مریم خود تصمیم گرفت آنرا افتتاح کند و علیرغم اینکه مسعود او را از خطرات احتمالی هوشیار می ساخت ، مریم نپذیرفت و دراز کشید .

پزشک همه را از اتاق بیرون کرد . شهرزاد که چفت مریم بود به بهانه نوشیدن قهوه به اتاق مجاور رفت . پزشک ماده ای لزج به روی شکم مریم ریخت و شروع به مالیدن آن کرد . مریم که به زور جلوی خنده خودشو گرفته بود گفت :

-        تمومش کن دیگه ، زودباش کارتو شروع کن .

-        بالاخره تموم کنم یا شروع کنم ؟

-        تو هم وقت گیر اوردی ها ! اینو تموم کن ، اونو شروع کن !

-        دوست داری خودت هم نگاه کنی چی تو شکم داری ؟

-        دکتر فکر میکنی چی باشه ؟ یعنی تومور دارم یا سرطان ؟ نگی بچه اس که اصلاً باورم  نمیشه !

-        تومور که همون سرطانه . نمیدونم حالا با هم نگاه می کنیم .

و چشمی سونوگراف را به روی شکم مریم پیچ و تاب داد . پس از چند لحظه با حالت تعجب فریاد زد :

-        بچه ، بچه !!

-        بچه دارم  ؟

-        آره بیشتر از سه ماهشه . اما نمیدونم چرا اینجوریه ؟!

-        واضح تر بگو .

-        خودت نگاه کن . داره جفتشو میخوره .

-        مگه میشه ؟

-        فعلاً که داره میشه ! اون باید از ناف تغذیه کنه ولی این یارو داره با دهنش این کارو میکنه .

-        یارو کیه ؟ درست صحبت کن . میدونی اون کیه ؟ اون فرزند دو تا پیشتازه . میدونی چه ارزش والایی داره ؟

دکتر که هیچ توجهی به حرفهای مریم نمی کرد ، با تعجب بیشتری گفت :

-        نگاه کن ، دندون داره ؟!

و مریم به جای ناراحتی خوشحال شد و گفت :

-        چه خوب اگه مسعود بدونه چی واسه اش آوردم ؟!

و دکتر که چشماش گرد و گردتر شده بود ، ادامه داد :

-        نگاه کن داره با دستش جفتشو خفه میکنه . پاهاشو ببین . وای خدای من ؟! تا حالا چنین چیزی سابقه نداشته . خدایا چی می بینم ؟!

و دکتر به روی زمین افتاد و بیهوش شد .

ادامه دارد ....

قسمت دوم  

 

قسمت هفتم   

 

258 بار بازديد از تاريخ 06/04/86