اواخر زمستان 1370 مریم ، بخاطر دل درد شدید ، دکتر
مخصوص خود را صدا کرد . دکتر متوجه شد وی احتیاج به سونوگرافی دارد چون
احتمالاتی میداد کـه کلاً خلاف انـدر خلاف محسوب می شـد . بیان مسئله برایش
بسیار سخت و مشکل بود .
به هر حال وقتی مسعود قضیه را بودار حس کرد به جای اینکه مریم
را به بیمارستان اعزام کند ، سریعاً یک دستگاه سونوگراف سفارش داد . او که مشکل
مالی نداشت ، دستگاه مربوطه با بهترین مارک از بازارهای سیاه اروپائی خریداری و
به واسطه سفارت بغداد در پاریس به عراق ارسال شد .
دستگاه مذکور را که شبیه به یک ربات بزرگ بود ، در یکی از
اتاقهای مریم جای دادند . مریم خود تصمیم گرفت آنرا افتتاح کند و علیرغم اینکه
مسعود او را از خطرات احتمالی هوشیار می ساخت ، مریم نپذیرفت و دراز کشید .
پزشک همه را از اتاق بیرون کرد . شهرزاد که چفت مریم بود به
بهانه نوشیدن قهوه به اتاق مجاور رفت . پزشک ماده ای لزج به روی شکم مریم ریخت
و شروع به مالیدن آن کرد . مریم که به زور جلوی خنده خودشو گرفته بود گفت :
-تمومش کن دیگه ، زودباش کارتو شروع کن .
-بالاخره تموم کنم یا شروع کنم ؟
-تو هم وقت گیر اوردی ها ! اینو تموم کن ، اونو شروع
کن !
-دوست داری خودت هم نگاه کنی چی تو شکم داری ؟
-دکتر فکر میکنی چی باشه ؟ یعنی تومور دارم یا سرطان
؟ نگی بچه اس که اصلاً باورم نمیشه !
-تومور که همون سرطانه . نمیدونم حالا با هم نگاه می
کنیم .
و چشمی
سونوگراف را به روی شکم مریم پیچ و تاب داد . پس از چند لحظه با حالت تعجب
فریاد زد :
-بچه ، بچه !!
-بچه دارم ؟
-آره بیشتر از سه ماهشه . اما نمیدونم چرا اینجوریه
؟!
-واضح تر بگو .
-خودت نگاه کن . داره جفتشو میخوره .
-مگه میشه ؟
-فعلاً که داره میشه ! اون باید از ناف تغذیه کنه ولی
این یارو داره با دهنش این کارو میکنه .
-یارو کیه ؟ درست صحبت کن . میدونی اون کیه ؟ اون
فرزند دو تا پیشتازه . میدونی چه ارزش والایی داره ؟
دکتر که هیچ
توجهی به حرفهای مریم نمی کرد ، با تعجب بیشتری گفت :
-نگاه کن ، دندون داره ؟!
و مریم به جای
ناراحتی خوشحال شد و گفت :
-چه خوب اگه مسعود بدونه چی واسه اش آوردم ؟!
و دکتر که
چشماش گرد و گردتر شده بود ، ادامه داد :
-نگاه کن داره با دستش جفتشو خفه میکنه . پاهاشو ببین
. وای خدای من ؟! تا حالا چنین چیزی سابقه نداشته . خدایا چی می بینم ؟!