مسعود : منم می خوام مثل " استیون هاوکینگ " جاذبه بی وزنی رو احساس کنم . همین
که با بوئینگ 727 سقوط آزاد و بی وزنی رو تجربه کرد . همه اش 3800 دلار خرج
داره . این همه روزانه خرج ارتش آزادیبخش که هیچ خیری هم ازش ندیدیم رو میدم
اینم روش جهنم ضرر . ( با خنده
ادامه میدهد ) تازه از سال 64 تا حالا هم نمی تونه تکلم کنه . حرف بی حرف چه
تصادفی ؟ از سال
64 که
ما با هم ازدواج ایدئولوژیک کردیم دیگه استیون نتونسته صحبت کنه . بجاش ما تا
تونستیم حرف زدیم و حرف زدیم دریغ از یه پاپاسی عمل !
( با غصه ) اما اون حرف نزده بجاش تا تونسته عمل کرده ، توی 2 ساعت پرواز 4
دقیقه بی وزنی . بر عکس من که روز به روز داره به وزنم اضافه می شه . دکترا
گفتن هر 2 ساعت 4 گرم . حالا تو بگو من چی ام ، کمتر از استیون ؟ ها تو بگو ؟
نه جداً تو بگو ؟ حاشیه هم نرو تیز و بی پرده بگو آخرش هم اول بگو !
مریم : چه خبره ؟ گاماس گاماس ! اسلو اسلو ، وان بای وان ، یعنی قدم به قدم .
مسعود : هوو .... خوبه گفتم تفره نرو ، تو که همه جاده خاکی ها رو با هم رفتی ،
د بگو جوب به لب شدم .
مریم : اولاً 3800 دلار میدونی خرج چند ساعت منه ؟ میدونی چند شیشه لاک ناخن می
شه ؟ همین دیروز بود که واسه یه میز غذا چیدن که 4100 دلار شد کلی نق زدی و حرف
بارم کردی . بخاط اون حتی نذاشتی به جفت کفش و کی میخواستم ، بخرم ، بخرم !
دوماً اگه پزشکا گفتن از 64 نتونسته صحبت کنه ، منظورشون 1964 بوده نه 1364 !
سوماً اگه کسی حرف زیادی زده ، این تو بودی نه من . من یه حرف زدم تا دینش هم
بهش عمل کردم و پاش وایسادم . منظورم انقلابی بوده که آوردم و هنوز پا برجاست .
پنجما اگه
زمانی وزنت زیاد می شده قبل از ورود عمو سام به عراقمون بوده . بعد از اون که
هر 4 ثانیه 2 کیلو لاغر کردی !
مسعود : آره ،
در عوص تو چاق کردی .
مریم ( با ناراحتی و پرخاشگری) : من چاق کردم ؟ منی که به خاطر تو نمک نشناس
زندان رفتم ؟ واقعا که
مسعود : بیا ، باز ما یه چیزی گفتیم این دوباره پشتش و به ما کرده حالا بیا هو
بکش که نه سنگینه !
مریم : چیه ؟ هنوز هیچی نشده جا زدی ؟ د واستا باقی شو بشنو !
مسعود : یعنی منظورت ششماً ؟
مریم : آره ششماً ، تو خرج ارتش رو میدی یا من ؟
مسعود : بکی ! خب معلومه من . تو که به من ده شاهی اعتبار نداری ! هر چی هم
ولخرجیه تو میکنی نه من .
مریم : من ولخرجم یا تو ؟ یه روز استیون سیگال می خوای بشی یه روز هم استیون
هاوکینگ نذار دهنم بیشتر از این باز بشه !
مسعود : مثلاً چطور می شه ؟ بچه می ترسونی ؟ من از رژیم نترسیدم از حرف های تو
جا بخورم ؟!
مریم : تو از رژیم نمی ترسی ؟ یعنی اگه دست رو کنم فاکت هات رو از رژیم بگم
تضاد نداره ؟
مسعود : ای بابا حالا ما یه چیزی گفتیم . می شه اینقدر حرف رژیم رو نزنی ؟ مور
مورم می شه . می خوای این یه ذره گوشتی هم که ازم مونده بریزه ؟ اصلاً یادم رفت
چی می خواستم بگم یادم رفت کی می خواستم بشم ؟
مریم با خنده : آره همین جمله آخرت می ارزه به تمام پروسه مبارزاتی ات .