بقیه همه
کار میکردند آنهم شبانه روز ، درست بر عکس همه زنبورهای عالم چون شازو گفته بود
که کار ارزش است و بی نام و نشان کار کردن بسی با ارزش تر . همینطور هر چه کار
سیاهتر و سخت تر باشد ارزش والاتری نسبت به کارهای دیگر خواهد داشت اما خودش
دست به سیاه و سفید نمی زد و بدون ملکه بود . شازو به فکر ملکه ای بود تا در
این کندوی جدید التأسیس دلتای 2 جای کند . او تنها کسی بود که می توانست به
ملکه نزدیک شود .
زنبورهای دلتای 2 از رابطه تشکیلاتی عجیبی اطاعت میکردند . آنها به هیچ عنوان
حق صحبت کردن با همدیگر را نداشتند . نیمی از بیشتر وقت خود را کار می کردند ،
چند ساعت نگهبانی میدادند و دقایقی حق خوابیدن داشتند . هیچگونه نارضایتی در
آنها دیده نمیشد چون به آنها تلقین شده بود که یگانه راه نجات زنبورهای تحت
استثمار این است . آنها خود را پیشگامان تمدن مگسی می دیدند و نوک پیکان تکامل
زنبورکی .
سلسله
مراتب به خوبی انجام میشد بطوریکه یک زنبور مسئول شده بود و چندین زنبور تحت
مسئولیت خود گرفته بود . مسئولین را معاونین شازو انتخاب کرده بودند و خودشان
نیز انتخاب شده های شازو بودند .
هیچ تخطی از
هیچ امری صورت نمی گرفت . همه به مسئول خود پاسخگو بـودند و در قبـال کاری که
می کـردند هیـچ پاداشی نمی خواستنـد تازه روزانــه می بایست به خود انتقاد
میکردند که چرا می توانستند بیشتر کار کنند و نکردند یا از این قبیل فاکتها .
مسئولین
نیز پاسخگوی شازو بودند اما شازو به هیچ کس پاسخگو نبود از اینرو هر چه میبرید
میدوخت و به تن بقیه میکرد ! او به خوبی میدانست که اگر زنبورها از نظر جسمی
خستگی مفرطی داشته باشند به چیزی جز استراحت نمی اندیشند و چون چنین شود دیگر
هرگز کسی پیدا نمی شود که جلوی رهبری قد علم کند . او این نکته را در تورات
خوانده بود و کاری میکرد که قبل از او فرعون کرده بود .
با این
وجود خود شازو به مشاورینش بسیار احساس نیاز میکرد . او تمام کننده بود به این
معنا که اگر مشورتی صورت میگرفت حرف نهائی را شازو میزد و بقیه مشاورین مجبور
بودند بپذیرند . عدم پذیرش هر قانون یا تبصره ای باعث مـرگ آنها مـی شـد و ایـن
چیـزی بـود که در کنـدوی دلتـا بارها و بارها اتفاق افتاده بود .
حال این
سـوال اساسی پیش می آید که چرا مشاورین وقتی می دانستند که نمی توانند سرپیچی
کنند باز خود را به کشتن می دادند ؟
در جواب
باید گفت آخر شازو در هر مقطعی سرفصلی اعلام میکرد و با آن سرفصل ایدئولوژی خود
را به راحتی تغییر می داد . او حرف زنده آن ایدئولوژی بود و هر چه می گفت در
لحظه باید پذیرفته می شد .
گاهی اوقات
زنبوری پیدا میشد که نمی توانست زیر یوغ چنین حرکتی رود و نیمچه اعتراضی میکرد
آن لحظه لحظه مرگ زنبور با نیش دیگر زنبورهای دلتا فرا رسیده بود . این
شانتاژها باعث شده بود که اکثریت به راحتی بتوانند در راستـای اهـداف شـازو
بچـرخاننــد . چرخـانــدن به معنــای تغییــر دادن خود و قرار گرفتن در جائی
است که رهبری میخواهد .